شهر شلوغ بود.
اتوبان در ازدحام ترافیک فرو رفته بود.
برای گریز از این شلوغی، بیهدف به این سو و آن سو میرفتم.
سرانجام، تسلیم شرایط شدم.
باد، مهربانانه در هوا میوزید.
وقتی به خانه رسیدم، خود را برای نماز آماده کردم.
موکت را به پشتبام بردم و زیر آسمان پرستاره ایستادم به نماز.
در نماز، ذهنم به آیات سورهٔ توحید رفت و در آن تأمل کردم.
او بینیاز است.
و همه به او نیازمندند.
وای، من چقدر نیازمندم...
آری، من به او نیازمندم.
یاد زمانی افتادم که خانه نداشتم و در دل از خدا خواستم.
یاد روزهایی افتادم که در درسهایم به مشکل برخورده بودم و از او یاری میطلبیدم.
وقتی برای تشکیل خانواده نیاز داشتم، از او کمک خواستم.
لحظهای به خود نهیب زدم: این امکانات را نداشتی.
مگر ممکن است موجودی بینیاز باشد و همه به او نیازمند؟
و اگر چنین باشد، وه... چه موجودی عظیم و بینظیر است.
به آسمان نگریستم.
به ستارهای کوچک خیره شدم.
نه، تو کوچک نیستی؛ من فقط ذرهای از تو را میبینم.
آری، برای من تنها ذرهای از هستی آشکار است و بسیاری در غیب.
بخش غیب هستی، بینهایت و بینظیر است.
اندامم در نظرم آمد؛ بخشی از آن آشکار، و بیشترش در پردهٔ پنهان.
آری، برای من اندکی ظاهر و بسیاری در پس پردهٔ غیب است.
من بسیاری از ستارهها را اصلاً نمیبینم؛ پس عالم غیب، غیب هم دارد.
من بسیاری از ستارهها را اصلاً نمیبینم؛ پس عالم غیب، غیب هم دارد.
وای... چه بسیار است هستی در هزار پردهٔ غیب.
نمازم تمام شد و نفهمیدم چند رکعت خواندم.
یادم نمیآید در کجای نماز بودم.