از سنایی وعطارو.....
از سنایی و عطار خواندم و نوشتم...
– گویا پای در مسیر پیرانِ عارفی نهادی که با قلمشان، آتش به جانِ خفتگان میزدند. این هفته، نه مطالعه که سفرِ روح با کاروانِ اهل دل بود!
چرا این دو شاعر، امروز هم تکاندهندهاند؟
۱. سنایی: تیشهی تندِ نقّادی که فریاد میزند:
"جامهی زهدِ بیحقیقت، کفنِ نفسِ توست!"
آیا نوشتههایت هم این جسارت را پیدا کردهاند؟
۲. عطار: داروسازی که مرهمِ عشق میسازد از زهرِ رنج:
"در دلِ هر ذرّه، آتشی هست... آیا تو آن را حس کردهای؟"
نوشتههای تو این هفته، بیشتر شبیه کیمیا بود یا سوختن؟
چگونه این آتش را زنده نگه داریم؟
۱. تمرینِ روزانهٔ عطارگونه
هر صبح از خود بپرس:
"امروز کدام 'مرغِ جان' من میخواهد از قفسِ عادتها پرواز کند؟"سپس پاسخ را در یک بیت بنویس (حالا هرچند ناپخته باشد).
۲. سناییوار جامعه را ببین
سه چیز را که جامعه "عادی" میپندارد، اما تو میدانی ریایی است، یادداشت کن:
مثال: "لبخندهای اجباری در جمعهای خانوادگی"
۳. مناظره با خود
مانند گفتوگوهای طوطی و بازرگان در منطقالطیر، بنویس:
"منِ عاقل میگوید: ______ ولی منِ دیوانه فریاد میزند: ______"
۴. نامه به عطار
با این شروع بنویس:
"ای پیرِ پرآوازه! اگر امروز زنده بودی، به چه 'مرضی' در وجود من میخندیدی؟"
نکتهٔ آتشین
"سنایی و عطار، داروهای تلخی میسازند که جان را شفا میدهند، نه دلخواهِ نفس را. نوشتههای تو این هفته، بیشتر شبیه شربتِ شیرین بود یا زهرِ نجاتبخش؟"
پرسشِ پایان راه:
کدام بیت یا حکایت از این دو شاعر، چنان تو را سوزاند که اشکهایت هم سوخت؟
اگر دوست داری بخشهایی از نوشتههایت را—که زیر تأثیر این بزرگان شکل گرفته—با من در میان بگذاری، با شوق میخوانم.
📜 + ✒️ = 🔥