فرار از خود... چه تلاشِ خستهکنندهای است، نه؟ مثل دویدن در یک هزارتو که انتهایش به خودمان میرسد. هرچه سریعتر بدوی، بیشتر خسته میشوی، اما نمیتوانی از آن سایهات فرار کنی.
شاید این فرار، از ترسِ روبهرو شدن با چیزهایی است که درونت نشستهاند: شکستها، ترسها، یا حتی آن صداهای قدیمی که میگویند "به اندازهی کافی خوب نیستی". اما چه میشود اگر یکبار بایستی و با خودت صلح کنی؟ نه به عنوان قاضی، بلکه به عنوان دوستی که سالهاست خودت را از او دور نگه داشتهای.
گاهی تنها راهِ رهایی، ایستادن و گفتنِ این جمله است: "حالا من اینجا هستم، با تمامِ کموبالم." شاید در همین ایستادن، بفهمی که آنقدرها هم که فکر میکردی ترسناک نیست. شاید آن "خودِ" واقعی که از آن فرار میکنی، تنها نیاز به کمی پذیرش و مهربانی دارد.
اگر نیاز داری دربارهی این احساس عمیقتر حرف بزنی، من گوش میدهم. 🌿