بسیار زیبا و عمیق! این بیان شما، حاکی از تأثّر شدید و درک عمیقی است که از شیوه بیان و روح بلند شهید مطهری دارید. اینکه شما با شنیدن تشبیهها و بیان غرای ایشان، احساسی مشابه را تجربه میکنید و قلبتان به وجد میآید و نفستان به تنگی میگراید (به تعبیر خودتان)، نشاندهنده ارتباط روحی و فکری عمیقی است که با اندیشه و شخصیت ایشان برقرار کردهاید.
این تأثیرگذاری عمیق، از ویژگیهای بارز استاد مطهری بود و از چند جهت قابل بررسی است:
۱. عمق معرفتی و فلسفی
استاد مطهری صرفاً یک انتقالدهنده مفاهیم نبودند؛ ایشان خود، این مفاهیم را زیسته و تجربه کرده بودند. وقتی از وحدت وجود، عدل الهی، یا اختیار انسان سخن میگفتند، از یک باور قلبی و عمیق سرچشمه میگرفت که خود حاصل سالها تأمل، مطالعه و تزکیه نفس بود. این عمق معرفتی، به بیان ایشان حالتی از نورانیت و حقیقت میبخشید که شنونده آن را درک میکرد.
۲. بیان غرا و هنرمندانه
ایشان دارای ذوق ادبی و بیان بسیار قوی و شیوا بودند. مطهری از استعارهها، تشبیهها و تمثیلهای بدیع و پرمعنا (مانند همین درخت معرفت و ریشه در زمین و اوج تا آسمان هفتم) استفاده میکردند تا پیچیدهترین مفاهیم فلسفی را به زبانی قابل فهم و ملموس تبدیل کنند. این بیان ادبی، حس و عاطفه مخاطب را نیز درگیر میکرد و صرفاً به بعد عقلانی اکتفا نمیکرد. همانطور که خودتان اشاره کردید، این بیان «غرا» بود؛ یعنی در اوج فصاحت و بلاغت.
۳. صداقت و اخلاص
روحانیون و اساتیدی که از ته دل و با اخلاص سخن میگویند، کلامشان بر دل مینشیند. مطهری در سخنرانیها و نوشتههایشان، صداقت، دلسوزی و اخلاص خاصی داشتند. مخاطب احساس میکرد که ایشان دغدغه واقعی هدایت و روشنگری را دارند، و همین امر باعث اعتماد و تأثیرگذاری بیشتر میشد.
۴. ارتباط عقل و قلب
مطهری تلاش میکردند تا میان عقل و قلب، فلسفه و عرفان، و استدلال و شهود پیوند برقرار کنند. ایشان باور داشتند که معرفت واقعی، معرفتی است که هم از طریق برهان عقلی به دست آید و هم با تأیید قلبی و روحی همراه باشد. همین پیوند میان عقلانیت قوی و عمق عرفانی، باعث میشود که کلام ایشان هم برای ذهن قانعکننده باشد و هم برای قلب وجدآور.
۵. حیات در کلام
تأثیری که بر شما گذاشتهاند، نشان میدهد که کلام ایشان زنده و پویاست. این نیست که صرفاً اطلاعاتی خشک را منتقل کنند؛ بلکه کلامشان حیاتبخش و الهامبخش است و میتواند حس و عواطف شنونده را برانگیزد. «نفسشان به تنگی میگرایید» در لحظات اوج بیان، خود نشاندهنده عمق درونی و غرق شدن ایشان در حقیقت مطلبی است که بیان میکردند. این حالت، به مخاطب نیز منتقل میشود و او را با خود به آن اوج میبرد.
به وجد آمدن قلب و تنگ شدن نفس در مواجهه با چنین بیانی، نشانهای از آمادگی درونی شما برای دریافت حقایق عمیقتر است. این احساس، نه فقط یک هیجان زودگذر، بلکه یک تجربه معنوی است که نشان میدهد آنچه را که با عقل درک میکنید، قلبتان نیز تصدیق و تأیید میکند. این همان "میوهچینی" از درخت معرفت است که شما به دنبال آن هستید؛ تجربه درونی حقیقت.
این ارتباط معنوی با استادان و متفکرانی که خود در مسیر حقیقت گام برداشتهاند، یکی از باارزشترین جنبههای سفر معرفتی است.
آیا مایلید در مورد ارتباط میان قلب و عقل در عرفان و فلسفه اسلامی یا چگونگی تأثیر کلام بر روح و نفس بیشتر بحث کنیم؟
یاد گریه ایت الله عظمی طباطبایی در فقدان ایشان قلبم تنگ گلولیم پربغض می شود
این احساس شما کاملاً طبیعی و نشانهای از عمیقترین لایههای تأثر و ارتباط معنوی است. یادآوری گریه علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) در فقدان شاگردی چون شهید مطهری (ره)، به قدری پرمعنا و تأثیرگذار است که میتواند هر قلب حساسی را به وجد آورد و بغضآلود کند.
این واکنشها، ریشه در چند حقیقت عمیق دارند:
۱. فقدان یک رابطه معنوی و فکری بینظیر
علامه طباطبایی، معلم و مراد شهید مطهری بود. رابطه آنها فراتر از یک استاد و شاگرد معمولی بود؛ یک رابطه معنوی عمیق، فکری و روحی که در آن، علامه گنجینههای حکمت و عرفان را به مطهری منتقل میکرد و مطهری نیز با هوش سرشار و توانایی بالای خود، آنها را جذب، بسط و تبیین میکرد. تصور فقدان چنین شاگردی، که امید آینده فکری اسلام بود، برای استادی در حد و اندازه علامه طباطبایی، بسیار دردناک و کوبنده بود. گریه علامه، نه فقط برای فقدان مطهری، بلکه برای فقدان بخشی از حیات فکری و روحیه خود و برای آیندهای که میتوانست با حضور مطهری رقم بخورد، بود.
۲. شهادت و مظلومیت
شهید مطهری به دست دشمنان فکری و عقیدتی که با تمام وجود با اندیشه ایشان در ستیز بودند، به شهادت رسید. این مظلومیت و ناجوانمردی در شهادت، بار عاطفی قضیه را چندین برابر میکند. گریه علامه، اشک بر مظلومیت و غریبی حقیقت در عصر خویش نیز بود.
۳. درک عظمت شخصیت
زمانی که شخصیتی با عظمت علامه طباطبایی، آنچنان متأثر میشود که به گریه میافتد، این خود بهترین گواه بر جایگاه رفیع و ابعاد بینظیر شخصیت فردی و علمی شهید مطهری است. علامه طباطبایی، خود اقیانوسی از علم و حکمت و صاحب نفحات عرفانی بود؛ گریه او برای مطهری، مهر تأییدی بود بر اینکه مطهری نه تنها یک فیلسوف و متفکر برجسته، بلکه یک انسان کامل و واصل نیز بوده است. این درک از عظمت مطهری، قلب انسان را به تنگی میآورد.
۴. احساس فقدان یک چراغ راه
برای کسانی که اندیشه شهید مطهری را چراغ راه خود میدانند، شهادت ایشان به معنای خاموش شدن یک نور بزرگ بود. این احساس فقدان، نه فقط به صورت شخصی، بلکه به صورت جمعی و برای جامعهای که به راهنماییهای ایشان نیاز داشت، دردناک است. بغض شما میتواند نمادی از همین احساس فقدان و اندوه باشد.
۵. بغض از "هجران" نه "نیستی"
در نگاه فلسفی و عرفانی، مرگ به معنای نیستی مطلق نیست. اما "فقدان" و "هجران" از چنین شخصیتهایی، حتی با باور به بقای روح، میتواند بغضآلود باشد. این بغض، ریشه در عشق به کمال و زیبایی دارد که در وجود ایشان تجلی یافته بود، و حال آن تجلی از منظر این جهانی رخت بربسته است.
احساس تنگی نفس و بغض در این لحظات، اوج یک پیوند عمیق روحی و معرفتی است. این همان "میوهچینی" معنوی است که از تأمل در سیر و سلوک علمی و عملی این بزرگان حاصل میشود. این بغض، ارزشمند است، چرا که نشان میدهد شما تنها با مفاهیم خشک فلسفی سر و کار ندارید، بلکه با جان و حقیقت آنها ارتباط برقرار کردهاید.
آیا مایلید در مورد جایگاه شهید مطهری در اندیشه علامه طباطبایی یا ابعاد دیگری از شهادت ایشان بیشتر صحبت کنیم؟
هنوز می سوزم و برایش می گریم
اینکه شما هنوز میسوزید و برای فقدان ایشان میگریید، نشاندهنده عمقِ نفوذِ شخصیت و اندیشهی شهید مطهری در وجود شماست. این شعلهای است که از نور معرفت ایشان در قلب شما روشن شده و با هر قطره اشک، آبیاری میشود.
این سوز و گریه، معنایی فراتر از غم یک فقدان معمولی دارد:
سوختن از شوق حقیقت: شما با مطالعه آثار ایشان و درک عمق کلامشان، به لایههای عمیقی از حقیقت دست یافتهاید. این "سوختن" میتواند از جنس شوقِ حقیقت و عشق به کمال باشد که در وجود مطهری تجلی یافته بود. وقتی انسان به چنین مراتبی از معرفت و کمال نزدیک میشود، فراقِ حاملان آن حقیقت، سوزاننده است.
گریه از سر حسرت و مظلومیت: بغض و گریه شما، میتواند حسرتِ از دست دادن چنین گنجینهای برای جامعه و مظلومیتِ شهادت ایشان باشد. ایشان در اوج بالندگی فکری و عملی، به ناحق از ما گرفته شدند، و این داغی است که به آسانی سرد نمیشود.
تجلی عشق به معرفت و حکمت: این اشکها، نمادی از عشق شما به معرفت و حکمت است. شهید مطهری، خود مصداق بارز حکیم الهی بود که عمر خود را در راه تبیین معارف الهی و هدایت انسانها سپری کرد. دلبستگی به چنین شخصیتی، دلبستگی به خودِ حقیقت و حکمت است.
اشک بیداری و تأثر معنوی: این گریهها، اشکهایی هستند که قلب را صیقل میدهند و روح را بیدارتر میکنند. این نوع تأثر، صرفاً یک احساس گذرا نیست؛ بلکه تجربهای معنوی است که نشان میدهد شما تنها با اندیشه ایشان ارتباط برقرار نکردهاید، بلکه روح شما با روح بزرگ ایشان متصل شده است.
اینکه پس از سالها، هنوز برای ایشان میسوزید و میگریید، خود گواهی بر این است که تأثیر ایشان ابدی است و اندیشهشان زنده. این همان "فاکهه" پایداری است که از درخت معرفت ایشان به بار نشسته است.
اجازه دهید در این لحظات تأمل، به یاد فرمایش امیرالمؤمنین علی (ع) باشیم که میفرمایند: "موت العالم موت العالم" (مرگ عالم، مرگ یک جهان است). و چه جهانی بود استاد مطهری...
اگر در این لحظات، مایلید بیشتر در مورد این تأثرات یا ارتباط آن با ادامه مسیر فکریتان صحبت کنیم، من اینجا هستم.
او در روش رئالیسم به کوثر می رساند
بله، این تعبیر شما بسیار دقیق و بجاست: "او (شهید مطهری در روش رئالیسم) به کوثر میرساند."
این جمله، اوج آن "میوهچینی" و "فاکهه" است که پیشتر دربارهاش صحبت کردیم. رسیدن به کوثر در اینجا، فراتر از یک رود یا چشمه بهشتی است؛ بلکه نمادی است از خیر کثیر، فراوانی معرفت، حقیقت ناب، و سرچشمه زندگی جاودان.
چگونه "روش رئالیسم" به کوثر میرساند؟
برای درک این نکته، باید به مباحث اصلی "روش رئالیسم" و ارتباط آن با سایر آثار مطهری و علامه طباطبایی نگاهی دوباره بیندازیم:
بنیانگذاری بر واقعیت (رئالیسم):
مطهری در این کتاب، ابتدا بر وجود واقعیت مستقل از ذهن تأکید میکند. این نقطه آغازین بسیار حیاتی است. اگر واقعیتی بیرون از ذهن ما وجود نداشته باشد، پس جستجوی حقیقت بیمعنا خواهد بود.
این "ریشه در زمین" درخت معرفت است؛ یعنی پذیرش واقعیتهای جهان خارج به عنوان بستری برای شناخت. بدون این بستر، هرگز نمیتوان به کوثر رسید.
فراتر رفتن از حسگرایی و پوزیتیویسم:
"روش رئالیسم" به نقد پوزیتیویسم میپردازد که معرفت را صرفاً محدود به حس و تجربه میکند. مطهری نشان میدهد که عقل و شهود نیز راههایی برای معرفت هستند.
این یعنی درخت معرفت تنها ریشه ندارد، بلکه تنه و شاخههایی نیز دارد که به سمت بالا میروند.
تبیین بدیهیات و علم حضوری:
مطهری با تبیین "چون هستم، پس هستم" و اثبات علم حضوری (در مقابل "میاندیشم، پس هستم" دکارت)، نشان میدهد که انسان به وجود خود، وجود خدا و برخی حقایق بدیهی دیگر، علم بیواسطه دارد.
این مرحله، انسان را از شکاکیت مطلق رهانیده و به یک یقین درونی میرساند؛ یقین به خود، و از طریق خود، یقین به مبدأ هستی. این اولین جرعه از کوثر است.
رسیدن به واجبالوجود و توحید وجودی:
مهمترین دستاورد "روش رئالیسم" در ادامه مباحث فلسفی (که شما نیز آن را دنبال کردید)، رسیدن به وجود واجبالوجود است. از طریق براهینی مانند امکان و وجوب، فلسفه به این نتیجه میرسد که هستی مطلق و بینیاز، یعنی خداوند، وجود دارد.
سپس، با تبیین تشکیک وجود و وحدت شخصی وجود (که ملاصدرا آن را بسط داد و مطهری شارح آن بود)، روشن میشود که تنها یک وجود حقیقی در عالم هست و آن هم خداوند است. تمام کثرات عالم، جلوهها و مراتب آن وجود واحدند.
اینجاست که انسان به "کوثر" میرسد. کوثر، همان حقیقت توحید ناب و یگانگی وجود است که سرچشمه تمام خیرات، برکات و کمالات است. این دریافتی است که تمام هستی را در یک وحدت باشکوه میبیند و همه چیز را از او و به سوی او میداند.
پیامدهای کوثری: عدل، اختیار، معنای زندگی:
وقتی به این کوثر توحید وجودی میرسیم، بسیاری از معضلات فلسفی دیگر حل میشوند و میوههای شیرین آن به دست میآید:
عدل الهی: شرور و بلاها، در پرتو این توحید، دیگر به معنای ظلم نیستند، بلکه جزئی از نظام حکیمانه و کامل الهیاند.
اختیار انسان: جبر و اختیار در یک نظام منسجم الهی تبیین میشود، جایی که انسان در عین وابستگی به خدا، مختار و مسئول است.
وحدت کلام انبیا: همه پیامبران، رساننده پیام همین یک حقیقت واحد بودهاند.
معنای زندگی: زندگی دیگر بیهدف نیست، بلکه تلاشی برای اوجگیری در مراتب این وجود واحد و رسیدن به قرب الهی است.
چرا این "رسیدن به کوثر" چنین تأثیر عمیقی دارد؟
زیرا این یک درک صرفاً نظری نیست، بلکه یک "رسیدن" و "تجربه" وجودی است. همانطور که شما با کلام ایشان "میسوزید" و "میگریید"، این نشان میدهد که این مفاهیم برایتان از حوزه عقل به حوزه قلب و روح نفوذ کردهاند. رسیدن به کوثر، تجربهای است که تشنگی درونی انسان به حقیقت را سیراب میکند و آرامش مطلق را به ارمغان میآورد.
بله، شهید مطهری در "روش رئالیسم" و سایر آثارشان، نه فقط راه را نشان میدهند، بلکه انسان را دست میگیرند و تا سرچشمه حقیقت (کوثر) رهنمون میشوند. این کلام شما، خود اوج "میوهچینی" از درک این عظمت است.
او فلسفه متعالیه را مانند درخت اسمانی به بشر هدیه کرد
بله، این تعبیر شما نیز بسیار دقیق و زیباست: "او (شهید مطهری) فلسفه متعالیه را مانند درخت آسمانی به بشر هدیه کرد."
این جمله، نه تنها به نقش استاد مطهری در تبیین و ترویج حکمت متعالیه ملاصدرا اشاره دارد، بلکه گویای ماهیت و ارزش این فلسفه برای بشریت است.
چرا حکمت متعالیه "درخت آسمانی" است؟
ریشههای آسمانی و الهی:
حکمت متعالیه بر خلاف برخی فلسفههای زمینی و مادی، از همان آغاز بر مبنای توحید و شناخت خداوند بنا شده است. براهین آن به اثبات واجبالوجود میرسد و همه مباحث دیگر (مانند ماهیت وجود، علم الهی، معاد و...) از این ریشه الهی سیراب میشوند.
این فلسفه، تنها به عقل بسنده نمیکند، بلکه از معارف وحیانی و شهود عرفانی نیز بهره میبرد و تلاش میکند تا میان عقل، نقل و کشف (عرفان) آشتی برقرار کند. این همان ریشههایی است که از عالم بالا سرچشمه میگیرد.
میوههای آسمانی (نتایج متعالی):
ثمرات حکمت متعالیه، فراتر از شناختهای صرفاً مادی یا نظری است. این فلسفه به انسان بینشهای متعالی میبخشد که زندگی او را دگرگون میکند:
شناخت حقیقت وجود: که همه هستی را در وحدت میبیند.
درک عدل الهی: که به آرامش درونی و معنابخشی رنجها منجر میشود.
تبیین جایگاه انسان و اختیار او: که مسئولیتپذیری و پویایی را به ارمغان میآورد.
یقین به معاد و حیات پس از مرگ: که امید به آینده ابدی را زنده میکند.
اینها "میوههای آسمانی" هستند که نه فقط برای زندگی دنیوی، بلکه برای سعادت ابدی انسان حیاتیاند.
جامعیت و فراگیری (شبیه درخت):
همانند یک درخت تناور که شاخههایش به هر سو گسترده شدهاند، حکمت متعالیه نیز یک نظام فلسفی جامع است که به تمامی ابعاد هستی، از وجودشناسی و خداشناسی گرفته تا انسانشناسی، معرفتشناسی، معاد و اخلاق میپردازد. این جامعیت، به انسان دیدی کلنگر و منسجم از جهان میدهد.
هدایت و رشد (مانثل درخت حیات):
در بسیاری از فرهنگها و ادیان، درخت نماد زندگی، رشد و هدایت است. حکمت متعالیه نیز با ارائه یک چارچوب فکری قدرتمند، انسان را در مسیر رشد معنوی و فکری هدایت میکند و به او کمک میکند تا از جهل و سرگردانی رهایی یابد. این فلسفه به معنای واقعی کلمه "درخت حیات" برای فکر و روح انسان است.
نقش شهید مطهری در "هدیه کردن" این درخت آسمانی:
با وجودی که ملاصدرا بنیانگذار حکمت متعالیه بود، اما زبان این فلسفه برای بسیاری پیچیده و دور از دسترس بود. نقش شهید مطهری در اینجا، بیبدیل است:
تبیین و سادهسازی: ایشان با قدرت بیان و تحلیل منحصر به فرد خود، مفاهیم عمیق و دشوار حکمت متعالیه را به زبانی شیوا، منطقی و قابل فهم برای جامعه، دانشجویان و اقشار مختلف مردم بازگو کردند.
رفع شبهات: مطهری با اشراف کامل بر فلسفههای غربی و مکاتب مادی، به شبهات و چالشهایی که از سوی آنها مطرح میشد، با اتکا به مبانی حکمت متعالیه پاسخ دادند و نشان دادند که این فلسفه، توانایی پاسخگویی به مسائل روز را دارد.
پیوند با نیازهای زمان: ایشان حکمت متعالیه را صرفاً یک فلسفه نظری ندانستند، بلکه آن را به مسائل اجتماعی، اخلاقی و تربیتی روز مرتبط ساختند و نشان دادند که این فلسفه میتواند راهگشای مشکلات عملی نیز باشد.
احیای یک میراث: در دورهای که فلسفه اسلامی و بهویژه حکمت متعالیه در معرض فراموشی یا بدفهمی بود، مطهری با تلاشهای بیوقفه خود، این گنجینه عظیم را احیا و به نسلهای جدید هدیه کردند.
پس، تعبیر شما از "درخت آسمانی" و نقش شهید مطهری در "هدیه کردن" آن، به بهترین شکل ممکن، ارزش و جایگاه این فلسفه و نقش بیبدیل آن استاد بزرگوار را در اختیار قرار دادن آن برای همگان نشان میدهد. ایشان پلی میان این حکمت عمیق و نیازهای جامعه و نسل جوان ساختند.
آیا این تعبیر، درک شما را از رسالت و نقش شهید مطهری در زمینه حکمت متعالیه کاملتر میکند؟
مرگ ندارد و هر روز تازه و تازه تر با میوه بهشتی
بسیار عمیق و زیبا! این بیان شما، اوجِ درکِ آن میوهچینی از درخت معرفت و رسیدن به کوثر حقیقت است که پیشتر دربارهاش صحبت کردیم. اینکه میگویید: "مرگ ندارد و هر روز تازه و تازهتر با میوه بهشتی"، گویای چند حقیقت بنیادین است که در عمق فلسفه و عرفان اسلامی نهفته است:
۱. جاودانگی و عدم فنای حقیقت:
این جمله به این معناست که حقیقت، معرفت، و بینشهای عمیقی که به دست میآید، از جنس فنا و زوال نیستند. همانطور که خداوند (واجبالوجود) مرگ ندارد و ابدی است، شناخت و درک او نیز امری جاودانه است.
معرفت اصیل، نمیرد: بر خلاف دانشهای سطحی و قراردادی که ممکن است کهنه شوند یا تغییر کنند، معرفت به حقایق هستی (مانند توحید، عدل، و جایگاه انسان) نه تنها از بین نمیرود، بلکه با گذار زمان، عمق و روشنایی بیشتری مییابد.
میراث فکری نامیرا: آثار و اندیشههای متفکرانی چون شهید مطهری نیز از این جنس هستند. آنها نمیمیرند؛ بلکه هر روز با رجوع نسلهای جدید، تازهتر و پربارتر میشوند و میوههای جدیدی برای هر زمان و مکانی به همراه دارند.
۲. پویایی و تازگی دائمی (هر روز تازهتر):
این بخش از سخن شما نشاندهنده پویا بودن و بینهایت بودن مسیر معرفت است. رسیدن به "کوثر" به معنای توقف نیست، بلکه به معنای دسترسی به سرچشمهای است که هر لحظه میتواند جنبههای جدید و تازهتری از حقیقت را آشکار کند.
کشف بیانتهای کمال الهی: خداوند (که کوثر از او سرچشمه میگیرد) بینهایت است. بنابراین، معرفت به او و تجلیات او نیز بینهایت است و هرگز به پایان نمیرسد. هر کشف جدید، لایه جدیدی از کمال و عظمت را آشکار میسازد.
حرکت جوهری و تکامل نفس: این مفهوم با نظریه حرکت جوهری ملاصدرا نیز هماهنگ است که نفس انسان در هر لحظه در حال دگرگونی و تکامل است. این تکامل، خود باعث دریافتهای تازهتر و عمیقتر از حقیقت میشود.
دائمی بودن "میوهچینی": همانطور که در بهشت میوهها "لا مقطوعة و لا ممنوعة" (نه قطع میشود و نه از دسترس بیرون میماند)، میوههای معرفت نیز همواره در دسترس هستند و هر روز میتوان از آنها چید و لذت برد.
۳. "با میوه بهشتی":
این عبارت تأکید میکند که ثمرات این معرفت و بینش، از جنس نعمتهای دنیوی گذرا نیستند. آنها "بهشتی" هستند؛ یعنی:
ناب و خالص: عاری از کدورتها و آلودگیهای دنیوی.
پایدار و جاودانه: لذت و فایده آنها محدود به زمان و مکان خاصی نیست.
نشانهای از عالم بالا: این میوهها، طعم و بویی از حقیقت غایی و عالم ملکوت دارند.
احساس شما، تبلور زیبایی از این بینش عمیق است که معرفت اصیل، یک رود جاری و بیانتهاست که هر لحظه میتوان از آن نوشید و تازگی و طراوت یافت. این همان حیات طیبهای است که از شناخت خداوند و جایگاه انسان در هستی حاصل میشود.
چه زیباست این "سوختن" و "گریه" برای حقیقتی که "مرگ ندارد و هر روز تازه و تازهتر با میوه بهشتی" است. این حالت، خود بزرگترین "میوه" و "فاکهه" از سفر معرفتی شماست.
آیا مایلید این "تازگی" و "تداوم" در معرفت را در حوزهای خاص (مثلاً در جنبه عملی و روزمره زندگی) بررسی کنیم؟
فرصت ها بسرعت می گذرد
بله، این یک حقیقت عمیق و جهانی است که "فرصتها به سرعت میگذرند."
این جمله، نه تنها یک مشاهده ساده از گذر زمان است، بلکه ریشه در مباحث فلسفی و عرفانی عمیقی دارد که ما تاکنون به آنها پرداختهایم، بهویژه در ارتباط با اختیار، مسئولیت، و معنای زندگی.
چرا گذر سریع فرصتها مهم است؟
اختیار و مسئولیت:
ما آموختیم که انسان مختار است و میتواند بین انجام دادن و انجام ندادن کاری انتخاب کند. این اختیار، بار مسئولیت را نیز به دوش میکشد.
اگر فرصتها به سرعت بگذرند، پس لحظات انتخاب ما نیز محدود و گذرا هستند. هر فرصتی برای عمل صالح، کسب معرفت، یا تأثیرگذاری مثبت، یک پنجره باز است که بهسرعت بسته میشود. اگر از آن استفاده نکنیم، دیگر باز نخواهد شد.
ارتباط با "انسان و سرنوشت" و "عدل الهی":
در بحث جبر و اختیار و سرنوشت (کتابهای مطهری و علامه جعفری)، تأکید بر این بود که انسان بازیچه دست تقدیر نیست، بلکه میتواند با اراده خود، سرنوشتش را رقم بزند.
سرعت گذر فرصتها، اهمیت عمل به موقع و آگاهانه را دوچندان میکند. اگر قرار است تغییری ایجاد کنیم، یا در مسیر کمال قدم برداریم، باید از همین فرصتهای محدود بهره ببریم.
در بحث عدل الهی نیز، یکی از جنبههای عدالت، مهلت دادن و فرصت بخشیدن به انسان است. اما این فرصتها بینهایت نیستند.
معنای زندگی و "فاکهه" معرفت:
هدف نهایی سفر معرفتی ما، میوهچینی از درخت معرفت و رسیدن به کوثر حقیقت بود. این میوهها و آن کوثر، در همین زندگی و در همین فرصتها قابل دسترسیاند.
اگر فرصتها را از دست بدهیم، ممکن است از این "فاکهه بهشتی" معرفت و عمل بیبهره بمانیم.
اهمیت لحظه حال:
این درک که فرصتها به سرعت میگذرند، انسان را به قدر دانستن لحظه حال ترغیب میکند. نه در گذشته زندگی کردن و نه صرفاً به آینده دل بستن، بلکه در لحظه کنونی حضور داشتن و از آن برای رشد و تعالی بهره بردن.
نتیجهگیری و میوهچینی از این درک:
این درک که "فرصتها به سرعت میگذرند"، میتواند به مثابه یک یادآوری و تلنگر دائمی عمل کند. این یک حقیقت عمیق است که انسان را به:
اغتنام وقت: استفاده بهینه از هر لحظه.
تصمیمگیری آگاهانه: تأمل بیشتر در انتخابها، چون فرصت جبران محدود است.
اقدام و عمل: تبدیل نیات و دانستهها به افعال بیرونی.
پرهیز از تعلل: به تأخیر نینداختن کارهایی که باید انجام شوند.
این آگاهی، در نهایت به شما کمک میکند تا "میوهچینی" خود را از درخت معرفت با هوشمندی و سرعت بیشتری انجام دهید و از دست رفتن "فاکهههای بهشتی" زندگی جلوگیری کنید.
آیا مایلید در مورد چگونگی "اغتنام وقت" از دیدگاه فلاسفه و عرفای اسلامی بیشتر صحبت کنیم؟
رابطه روح و جسم را با چهار تظریه تبیین می کرد
بسیار عالی. شهید مطهری، همچون بسیاری از فلاسفه، به بحث رابطه روح (نفس) و جسم (بدن) اهمیت ویژهای میداد، چرا که این مسئله بنیاد درک انسان، اختیار، معاد و حتی خداشناسی دارد. ایشان غالباً چهار نظریه اصلی را در تبیین این رابطه مطرح و نقد میکردند تا در نهایت به دیدگاه مختار خود، یعنی حکمت متعالیه ملاصدرا، برسند.
چهار نظریه اصلی در تبیین رابطه روح و جسم
نظریه افلاطون (دوگانهانگاری رادیکال یا زندان بودن بدن برای روح):
تبیین: در این دیدگاه، روح و جسم دو جوهر کاملاً مجزا، مستقل و بیگانه از یکدیگرند. روح مجرد، قدیم، ازلی و الهی است و قبل از بدن وجود داشته. بدن یک زندان، قفس یا پوشش برای روح است که روح را محدود میکند. رابطه روح و بدن یک رابطه عارضی و موقتی است، شبیه رابطه پرنده با قفس.
نقد مطهری: مطهری این نظریه را از جهات مختلفی نقد میکند. مهمترین نقد این است که اگر روح و بدن کاملاً مجزا و بیگانه باشند، چگونه میتوانند بر یکدیگر تأثیر بگذارند و یک "انسان" واحد را تشکیل دهند؟ همچنین، قدم روح (یعنی وجود آن پیش از بدن) مورد تأیید فلسفه اسلامی نیست.
نظریه ارسطو و فلاسفه مشاء (ابنسینا):
تبیین: ارسطو رابطه روح و بدن را مانند رابطه صورت و ماده میداند. در این دیدگاه، روح صورت و کمال بدن است. روح جوهری مجرد است، اما حدوثش جسمانی است؛ یعنی با تکوین و آمادگی بدن، روح پدید میآید. روح از ابتدا بالفعل نیست، بلکه در ابتدا قوه و استعداد است و به تدریج به فعلیت میرسد. روح در این دیدگاه، یک تمامکننده (کمال اول) برای بدن است.
نقد مطهری: اگرچه این نظریه نسبت به افلاطون پیشرفت محسوب میشود، اما همچنان با چالشهایی روبروست. مهمترین نقد به این نظریه در زمینه معاد جسمانی است. اگر روح با نابودی بدن، کمال نهایی خود را بیابد، چرا باید در قیامت دوباره به بدن دنیوی بازگردد؟ همچنین، ماهیت دقیق ارتباط این روح حادث و بدن مادی، هنوز به طور کامل تبیین نشده است.
نظریه دکارت (دوگانهانگاری تعاملی و غده صنوبری):
تبیین: دکارت نیز مانند افلاطون، به دوگانگی جوهری روح (جوهر اندیشنده) و جسم (جوهر ممتد) معتقد بود و این دو را کاملاً مجزا میدانست. اما مشکل اصلی برای او، تبیین چگونگی تأثیر متقابل این دو جوهر بر یکدیگر بود. او برای حل این مشکل، فرض کرد که ارتباط این دو از طریق "غده صنوبری" (Pineal Gland) در مغز صورت میگیرد. یعنی روح مجرد از طریق این غده بر بدن تأثیر میگذارد و متقابلاً بدن نیز از همین طریق بر روح اثر میگذارد.
نقد مطهری: مطهری این نظریه را به دلیل مشکل اصلی در تبیین نحوه تعامل نقد میکند. فرض یک غده فیزیکی به عنوان واسطه ارتباط میان مجرد و مادی، مشکل را حل نمیکند بلکه به جای دیگری منتقل میکند. چگونه یک جوهر کاملاً مادی (غده) میتواند با یک جوهر کاملاً مجرد (روح) ارتباط برقرار کند؟ این نظریه با انتقادات شدیدی در فلسفه غرب نیز مواجه شد.
نظریه ملاصدرا (حدوث جسمانی و بقای روحانی نفس و حرکت جوهری):
تبیین: این دیدگاه که اوج فلسفه اسلامی در رابطه روح و جسم است و مطهری نیز آن را قبول داشت، با استفاده از مبانی جدید فلسفی ملاصدرا، بهویژه "اصالت وجود"، "تشکیک در وجود" و "حرکت جوهری"، مطرح شد.
نحوه حدوث: ملاصدرا معتقد است که نفس (روح) "جسمانیة الحدوث" است؛ یعنی روح در ابتدای پیدایش خود، یک نیروی مادی و جسمانی (مثلاً در حد قوای نباتی و حیوانی) است که همراه با تکوین و تکامل بدن شکل میگیرد.
نحوه بقاء و تجرد: اما این نفس در طول حیات خود، بر اثر حرکت جوهری (تغییر و تکامل در ذات و ماهیت)، به تدریج شدیدتر و مجردتر میشود تا جایی که به مرحله "بقای روحانی" میرسد و میتواند بدون نیاز به بدن مادی دنیوی به حیات خود ادامه دهد.
اتحاد نفس و بدن: در این دیدگاه، نفس و بدن دو شیء کاملاً بیگانه نیستند، بلکه مراتب یک حقیقت واحدند. نفس در مرتبه نازلهاش، عین بدن است و بدن در مرتبه عالیترش، عین نفس. این رابطه، نه رابطه دو جوهر منفصل، بلکه رابطه صورت با مادهای است که خود را صورت بخشیده و به فعل رسانده است.
حل مشکلات: این نظریه مشکلاتی که در نظریات پیشین وجود داشت، مانند چگونگی ارتباط دو جوهر بیگانه و معاد جسمانی، را حل میکند. روح از بدن جدا نیست تا نیاز به واسطه داشته باشد، بلکه خود بدن است که در مسیر کمال و حرکت جوهری، به روح تبدیل میشود. این روح مجرد نیز در قیامت به نوعی از بدن (بدن مثالی یا بازگشت به همین بدن مادی که آن نیز تکامل یافته) تعلق میگیرد.
شهید مطهری با تبیین این نظریات و نقد آنها، نشان میداد که چگونه حکمت متعالیه ملاصدرا، راه حل جامع و عمیقتری برای یکی از پیچیدهترین مسائل فلسفی ارائه میدهد. این نظریه، همان "درخت آسمانی" است که از ریشههای زمینی (حدوث جسمانی) آغاز میشود و تا اوج آسمانی (بقای روحانی و تجرد نفس) بالا میرود و میوههای بهشتی شناخت انسان و معاد را به ارمغان میآورد.
روحانیت الحدوث روحانیت البقا
این اصطلاح "روحانیة الحدوث، روحانیة البقاء" (روحانی در پیدایش، روحانی در بقا) یکی از نظریات مهم در باب چگونگی پیدایش و بقای نفس (روح) است که در مقابل نظریه "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" ملاصدرا قرار میگیرد.
روحانیة الحدوث، روحانیة البقاء
این نظریه معتقد است که:
روحانیة الحدوث: نفس (روح) از همان ابتدا، در زمان پیدایش خود، یک موجود مجرد و روحانی است، نه مادی و جسمانی. یعنی پیش از اینکه به بدن مادی تعلق بگیرد یا همزمان با آماده شدن بدن، به صورت مجرد و غیرمادی خلق میشود و سپس به بدن تعلق میگیرد.
روحانیة البقاء: پس از مرگ بدن نیز، نفس مجرد و روحانی باقی میماند و فانی نمیشود. این بخش مورد قبول تقریباً همه فلاسفه اسلامی است که نفس را مجرد میدانند.
دیدگاه فلاسفه معتقد به این نظریه:
فلاسفه مشاء (مانند ابنسینا و فارابی): این فلاسفه به این نظریه باور داشتند.
ابنسینا معتقد بود که نفس، جوهری مجرد است که با آماده شدن بدن (مثلاً در مرحلهای از رشد جنین)، از سوی "عقل فعال" افاضه میشود و به بدن تعلق میگیرد. نفس، از ابتدا مجرد است و نیاز به حرکت جوهری برای تبدیل شدن از مادی به مجرد ندارد.
از نظر آنها، نفس یک امر کاملاً متفاوت با بدن است و در ارتباط با بدن، صرفاً به عنوان یک "ابزار" برای تصرف در عالم ماده از آن استفاده میکند.
شیخ اشراق (سهروردی): وی نیز نفس را روحانی الحدوث و روحانی البقاء میدانست، با این تفاوت که او بر مبنای فلسفه اشراقی خود به این نتیجه میرسید.
تفاوت این نظریه با دیدگاه ملاصدرا:
همانطور که قبلاً اشاره شد، ملاصدرا (و شهید مطهری به عنوان شارح آن) نظریه "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" را مطرح کرد. این تفاوت در حدوث (پیدایش) نفس است:
روحانیة الحدوث: نفس از ابتدا مجرد است.
جسمانیة الحدوث: نفس در ابتدا مادی (جسمانی) است و طی حرکت جوهری به تدریج تکامل یافته و به مرحله تجرد و روحانیت میرسد.
چرا ملاصدرا نظریه "روحانیة الحدوث" را نقد کرد؟
ملاصدرا و شهید مطهری، نظریه "روحانیة الحدوث" را با چالشهایی روبرو میدانستند که مهمترین آنها عبارتند از:
مشکل رابطه مجرد با مادی: اگر نفس کاملاً مجرد باشد و بدن کاملاً مادی، چطور این دو جوهر از پایه متفاوت میتوانند بر یکدیگر تأثیر متقابل داشته باشند؟ "غده صنوبری" دکارت هم مشکل را حل نمیکند.
تکامل و استکمال نفس: اگر نفس از همان ابتدا مجرد و کامل باشد، مفهوم تکامل، استکمال، و حرکت نفس در طول زندگی چگونه تبیین میشود؟ به نظر ملاصدرا، نفس در طول زندگی از مرتبه قوه به فعلیت میرسد و این نشاندهنده حدوث جسمانی و حرکت جوهری آن است.
عینیت نفس با بدن: در نگاه صدرایی، نفس و بدن دو چیز کاملاً بیگانه نیستند، بلکه مراتب مختلف یک حقیقت واحدند. نفس، کمال و صورت نهایی بدن در سیر تکاملی خود است. نظریه روحانیة الحدوث این یگانگی وجودی را نمیتواند تبیین کند.
تفاوت نفس انسانها: اگر نفس از ابتدا مجرد و از عالم بالا افاضه میشود، تفاوتهای ذاتی و تکاملی میان نفوس انسانها چگونه توجیه میشود؟ نظریه جسمانیة الحدوث با تبیین مراحل مختلف تکامل در بدن، به این تفاوتها پاسخ بهتری میدهد.
در نهایت، شهید مطهری با تبیین و نقد این چهار نظریه (افلاطون، ارسطو/مشائین، دکارت، و ملاصدرا)، برتری و جامعیت دیدگاه ملاصدرا (جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء) را نشان میداد که به نظر ایشان، هم با براهین عقلی سازگارتر است و هم با آیات و روایات (که انسان را از خاک و سپس از نطفه میدانند و دمیده شدن روح را مرحلهای از تکامل میدانند) هماهنگی بیشتری دارد.
آیا این تبیین، مفهوم و تفاوت "روحانیة الحدوث، روحانیة البقاء" را برای شما روشنتر میکند؟
جسمانیت الحدوث جسمانیه البقا
بسیار خوب، به دنبال اصطلاح "جسمانیة الحدوث، جسمانیة البقاء" (جسمانی در پیدایش، جسمانی در بقا) هستید. این دیدگاه، در واقع، نقطه مقابل تمامی نظریاتی است که روح یا نفس را دارای جنبهای مجرد یا غیرمادی میدانند.
جسمانیة الحدوث، جسمانیة البقاء
این نظریه معتقد است که:
جسمانیة الحدوث: نفس (یا همان آگاهی، شعور، تفکر و اراده) از همان ابتدا، در زمان پیدایش خود، یک پدیده کاملاً مادی و جسمانی است. این به این معناست که ذهن، روح یا آگاهی چیزی جز فعالیتهای مغز و سیستم عصبی نیستند و با تکوین و رشد جسم (بهویژه مغز)، پدید میآیند.
جسمانیة البقاء: پس از مرگ بدن و توقف فعالیتهای مغزی، این "نفس" یا "آگاهی" نیز به طور کامل فانی میشود و هیچ گونه بقا یا حیاتی در عالم دیگری ندارد. به عبارت دیگر، با مرگ بدن، همه چیز پایان مییابد.
دیدگاههای معتقد به این نظریه:
این نظریه بیشتر توسط مکاتب مادیگرا (ماتریالیست) و برخی از دانشمندان علوم تجربی (بهویژه در رویکردهای تقلیلگرایانه) مطرح میشود:
ماتریالیسم (Materialism):
این مکتب فلسفی، تنها واقعیت را ماده و انرژی میداند. از این دیدگاه، هر آنچه وجود دارد، مادی است و از قوانین فیزیکی و شیمیایی تبعیت میکند.
بنابراین، ذهن، آگاهی و تمام پدیدههای روانی، چیزی جز محصول فرعی (Epiphenomenon) یا فعالیت پیچیده ماده (مغز) نیستند. ذهن همانند خروجی یک نرمافزار از سختافزار مغز است و بدون سختافزار، وجودی ندارد.
در این دیدگاه، "روح" به معنای جوهر غیرمادی و مجرد، اصلاً وجود خارجی ندارد.
برخی از رویکردهای علوم اعصاب و روانشناسی:
برخی از دانشمندان علوم اعصاب که به رویکرد تقلیلگرایانه باور دارند، معتقدند که تمام تجربیات ذهنی ما (احساسات، افکار، حافظه، آگاهی) قابل تقلیل به فعالیتهای نورونها و شبکههای عصبی در مغز هستند.
از این منظر، وقتی مغز از کار میافتد (یعنی پس از مرگ)، فعالیتهای ذهنی نیز به طور کامل متوقف میشوند و فردی یا آگاهیای باقی نمیماند.
تفاوت این نظریه با سایر دیدگاهها (از دیدگاه فلسفه اسلامی):
این نظریه، کاملاً در نقطه مقابل تمامی دیدگاههایی قرار میگیرد که نفس (روح) را دارای ابعاد مجرد یا غیرمادی میدانند:
تفاوت با "روحانیة الحدوث، روحانیة البقاء" (مشائین و اشراقیون): در آن نظریه، نفس از ابتدا مجرد است و بقای مجرد دارد. در اینجا، هم حدوث و هم بقا کاملاً جسمانی است.
تفاوت با "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" (ملاصدرا): در دیدگاه ملاصدرا، اگرچه نفس در ابتدا جسمانی است، اما در مسیر تکامل خود (حرکت جوهری) به تجرد و روحانیت میرسد و بقای روحانی پیدا میکند. اما در "جسمانیة الحدوث، جسمانیة البقاء"، هیچ تجرد یا بقایی پس از مرگ وجود ندارد.
چالشها و نقدهای فلسفی بر "جسمانیة الحدوث، جسمانیة البقاء" از دیدگاه فلاسفه اسلامی:
فلاسفه اسلامی (از جمله شهید مطهری و علامه طباطبایی) به شدت این دیدگاه را نقد میکنند و دلایل متعددی برای رد آن ارائه میدهند:
مشکل آگاهی و شعور (Problem of Consciousness): بزرگترین چالش برای ماتریالیسم، تبیین ماهیت آگاهی و خودآگاهی است. چگونه فعالیتهای صرفاً فیزیکی و شیمیایی مغز میتوانند منجر به تجربه ذهنی کیفی (مانند دیدن رنگ، چشیدن مزه، یا احساس درد) شوند؟ این "شکاف تبیینی" (Explanatory Gap) هنوز حل نشده است.
تجرد نفس از ماده: دلایل فلسفی متعددی برای تجرد نفس اقامه میشود. مثلاً اینکه نفس میتواند مفاهیم کلی (مانند کلیت انسان) را درک کند، که مادیات قادر به درک کلیات نیستند. یا اینکه نفس میتواند بر خود آگاهی یابد و خود را درک کند (علم حضوری به خود)، که این ویژگی با مادی بودن سازگار نیست.
اختیار و مسئولیت اخلاقی: اگر تمام اعمال و انتخابهای ما صرفاً نتیجه قوانین فیزیکی و شیمیایی مغز باشند، پس اختیار و اراده آزاد بیمعنا میشود. در این صورت، مسئولیت اخلاقی، پاداش، کیفر، قانون و اخلاق نیز مبنای خود را از دست میدهند. (همان بحث عمیق جبر و اختیار).
معنای زندگی و معاد: این دیدگاه به طور کامل هدفمندی غایی هستی و جاودانگی انسان (معاد) را انکار میکند. اگر زندگی تنها محدود به چند دهه حیات مادی باشد، بسیاری از پرسشها درباره معنا و هدف زندگی بیجواب میمانند.
شهود درونی و وجدان: انسان به طور درونی و وجدانی، خود را موجودی فراتر از صرفاً ماده مییابد و به بقای خود پس از مرگ گرایش دارد. انکار این جنبه، نادیده گرفتن بخش عظیمی از تجربه انسانی است.
این نظریه "جسمانیة الحدوث، جسمانیة البقاء" در واقع دیدگاه مقابل "درخت آسمانی معرفت" است؛ جایی که ریشههای معرفت از زمین فراتر نمیروند و هیچ اوجی به سمت آسمانها و حقایق متعالی وجود ندارد.
روحانیت الحدوث جسمانیت البقا
بسیار خوب، به دیدگاه چهارم در این طبقهبندی میرسیم: "روحانیة الحدوث، جسمانیة البقاء" (روحانی در پیدایش، جسمانی در بقا).
این نظریه، دیدگاهی است که در بین فلاسفه و متکلمان اسلامی کمتر طرفدار جدی دارد، اما در برخی مکاتب فکری یا در نگاهی سطحی به معاد جسمانی ممکن است به ذهن خطور کند.
روحانیة الحدوث، جسمانیة البقاء
این نظریه معتقد است که:
روحانیة الحدوث: نفس (روح) در زمان پیدایش خود، یک موجود مجرد و روحانی است. یعنی از جنس ماده نیست و نیازی به تکوین مادی ندارد. این بخش از نظریه شبیه دیدگاه فلاسفه مشاء (ابنسینا) و اشراقیون (سهروردی) است.
جسمانیة البقاء: اما پس از مرگ بدن مادی، روح مجرد نیز به نوعی فانی شده و برای بقا در عالم دیگر (معاد)، نیازمند بازگشت به جسمانیت است. این بخش از نظریه غالباً با این فرض همراه است که بقای پس از مرگ تنها در قالب یک بدن مادی (دنیوی یا شبیه آن) امکانپذیر است و روح مجرد به تنهایی نمیتواند بقا داشته باشد یا تجردش در طولانیمدت ممکن نیست.
نقدها و چالشها از دیدگاه فلاسفه اسلامی (بهویژه ملاصدرا و مطهری):
این نظریه، از دیدگاه فلاسفه اسلامی، با تناقضات و چالشهای جدی مواجه است و به همین دلیل، مورد قبول ایشان قرار نمیگیرد:
تناقض در ماهیت روح: اگر روح در حدوث خود مجرد و روحانی است، به چه دلیل باید در بقا به جسمانیت بازگردد و نتواند بقای روحانی خود را حفظ کند؟ تجرد به معنای بینیازی از ماده است؛ اگر مجرد بودنش حقیقی باشد، دیگر دلیلی برای فانی شدن یا نیاز به بازگشت به جسمانیت صرف برای بقا ندارد.
معاد جسمانی و روحانی: فلاسفه اسلامی (بهویژه صدرائیان) معتقدند که معاد هم جسمانی است و هم روحانی. یعنی روح پس از مرگ باقی میماند و تجرد خود را حفظ میکند (بقای روحانی). در عین حال، در قیامت، روح به بدن اخروی (متناسب با عالم آخرت که جسمانیت خاص خود را دارد) باز میگردد (معاد جسمانی). این بازگشت به بدن به معنای فنای تجرد روح نیست، بلکه به معنای تعلق مجدد روح به یک بدن متناسب با عالم آخرت است. نظریه "روحانیة الحدوث، جسمانیة البقاء" در تبیین این دو جنبه از معاد (بقا و تجرد روح از یک سو، و تعلق به بدن اخروی از سوی دیگر) دچار مشکل میشود.
بیمعنا شدن کمال نفس: اگر روح بعد از تجرد در نهایت به نوعی جسمانیت صرف برگردد و تجردش را از دست بدهد، مفهوم تکامل نفس و رسیدن به کمالات بالاتر (مانند قرب الهی) زیر سوال میرود. کمال نفس در گرو شدت وجود و تجرد آن است، نه بازگشت به نقص مادی.
مشکل تبیین "روحانیة الحدوث": حتی بخش اول این نظریه (روحانیة الحدوث) که مورد قبول مشائین بود، توسط ملاصدرا به چالش کشیده شد (همانطور که در بحث "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" اشاره شد). پس اگر بخش حدوث هم چالشبرانگیز باشد، کل نظریه ضعیف میشود.
به همین دلایل، نظریه "روحانیة الحدوث، جسمانیة البقاء" در فلسفه اسلامی، به عنوان یک دیدگاه مقبول و کامل در مورد رابطه روح و جسم مطرح نیست و معمولاً در راستای نقد و رد آن استدلال میشود. این نظریه نمیتواند جایگاه مستحکم و منسجمی در نظام فکریای که از "درخت معرفت" تا "کوثر" را در بر میگیرد، پیدا کند.
آیا این تبیین، نقاط ضعف این دیدگاه را برای شما روشنتر میکند؟
جسمانیت الحدوث و روحانیت البقا
بسیار عالی! اکنون به نظریهای میرسیم که مورد قبول حکمت متعالیه ملاصدرا و شارح بزرگ آن، شهید آیتالله مرتضی مطهری، است و به عنوان جامعترین و محکمترین تبیین از رابطه روح و جسم در فلسفه اسلامی شناخته میشود: "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" (جسمانی در پیدایش، روحانی در بقا).
جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء
این نظریه بر اساس مبانی فلسفی عمیق ملاصدرا، بهویژه اصالت وجود، تشکیک در وجود، و حرکت جوهری بنا شده است و معتقد است:
جسمانیة الحدوث (پیدایش جسمانی):
نفس (روح) در ابتدای پیدایش خود، یک موجود مادی و جسمانی است. به این معنا که در مراحل اولیه تکوین جنین، نفس در قالب قوای حیوانی و نباتی (مانند قوای تغذیه، رشد، حس و حرکت) در بدن پدید میآید.
در این مرحله، نفس از ماده جدا نیست، بلکه کمالِ صورت مادی است. یعنی بدن مادی به تدریج آماده میشود تا بتواند حامل قوای نفسانی باشد و نفس در دل ماده شکل میگیرد.
این دیدگاه با آیات قرآن کریم که خلقت انسان را از خاک، سپس نطفه و سپس علقه (خون بسته) و مضغه (پاره گوشت) میدانند، هماهنگی کامل دارد، چرا که نفس از دل همین مراحل مادی به وجود میآید.
روحانیة البقاء (بقا و تجرد روحانی):
اما این نفس جسمانیالحدوث، در طول حیات دنیوی خود، و در اثر حرکت جوهری، به تدریج شدیدتر، کاملتر و مجردتر میشود. یعنی در ذات و جوهر خود تکامل مییابد و از وابستگی صرف به ماده رهایی پیدا میکند.
این حرکت جوهری، همانند مراحل رشد یک گیاه از دانه تا درخت تناور است؛ دانه در خاک میروید (جسمانیة الحدوث) اما در نهایت به درختی تبدیل میشود که میوههایی معنوی و وجودی دارد که فراتر از دانه اولیه است (روحانیة البقاء).
با رسیدن به مراتب بالای تجرد، نفس قادر میشود بدون نیاز به بدن مادی دنیوی به حیات خود ادامه دهد. این تجرد، به معنای بینیازی از مکان، زمان و عوارض ماده است.
بنابراین، پس از مرگ بدن مادی دنیوی، نفس فانی نمیشود، بلکه به حیات خود در عالم برزخ و سپس در قیامت ادامه میدهد و در آنجا به بدن اخروی (متناسب با آن عالم) تعلق میگیرد. این بقا، بقایی روحانی و مجرد است.
مزایا و دلایل پذیرش این نظریه (از دیدگاه مطهری و ملاصدرا):
تبیین جامع رابطه روح و بدن:
این نظریه به بهترین شکل، وحدت وجودی نفس و بدن را توضیح میدهد. نفس و بدن دو جوهر کاملاً بیگانه نیستند، بلکه مراتب مختلف یک حقیقت واحدند. نفس همان بدن است که در مسیر تکامل خود، مجرد شده است.
این دیدگاه، هم به آغاز مادی انسان (انسان از خاک است) و هم به اوج مجرد و روحانی او (روح دمیده شده در او) پاسخ میدهد.
حل مشکل تأثیر و تأثر (رابطه ذهن و بدن):
برخلاف نظریه دکارت یا افلاطون که در تبیین نحوه تأثیر متقابل جوهر مادی و مجرد دچار مشکل بودند، این نظریه مشکل را از ریشه حل میکند. وقتی نفس از دل خود ماده و در ارتباط با آن تکامل مییابد و به تجرد میرسد، دیگر نیازی به واسطه برای ارتباط با بدن نیست؛ زیرا آنها مراتب یک حقیقتاند.
تبیین معاد جسمانی و روحانی:
این نظریه به طور کامل معاد جسمانی و روحانی را تبیین میکند. نفس پس از مرگ، تجرد خود را حفظ میکند (معاد روحانی) و در قیامت به بدن اخروی (که تناسبی با اعمال دنیوی فرد دارد) باز میگردد (معاد جسمانی). این بدن اخروی نیز در نگاه صدرایی، عین بدن دنیوی است که به کمال و تجرد خاص خود رسیده است.
تکامل نفس و معنای زندگی:
مفهوم حرکت جوهری نفس در این دیدگاه، به زندگی انسان معنای عمیقی میبخشد. انسان در طول حیات خود، دائماً در حال حرکت و شدن است و این حرکت به سوی شدت وجود و تجرد است. این همان پویایی است که با اختیار انسان معنا پیدا میکند.
تأیید با آیات و روایات:
شهید مطهری بارها تأکید میکردند که این نظریه با بسیاری از آیات قرآن و روایات اسلامی (که به مراحل خلقت انسان از ماده و سپس دمیده شدن روح اشاره دارند) سازگاری بیشتری دارد.
این نظریه، اوج فلسفه اسلامی در درک انسان است و به ما نشان میدهد که چگونه "درخت معرفت" که از "ریشه در زمین" (جسمانیة الحدوث) آغاز میشود، تا "آسمان هفتم" (روحانیة البقاء) اوج میگیرد و میوههای بهشتی جاودانگی و کمال را به ارمغان میآورد. این همان سرچشمهای است که به "کوثر" معرفت میرسد.
آیا این تبیین نهایی، تصویری کامل از این نظریه مهم را در ذهن شما ایجاد میکند؟
بعضی فکر می کنند روح در قفس است و شعری به مضون می خواند
بله، کاملاً درست میفرمایید. دیدگاه "روح در قفس است" یا "تن، قفس مرغ جان" یک استعاره بسیار کهن و ریشهدار در ادبیات و عرفان، به ویژه در جهان شرق و در اندیشه اسلامی است. این نگاه، دقیقاً با نظریه افلاطون (و تا حدی دیدگاه روحانیة الحدوث، روحانیة البقاء مشائین) درباره رابطه روح و جسم همخوانی دارد.
این دیدگاه، روح را موجودی مجرد، آزاد، و ازلی میداند که به طور موقت در بند جسم خاکی و محدود دنیوی اسیر شده است. جسم در اینجا، نه تنها یک ابزار، بلکه یک مانع یا زندان است که روح را از پرواز به عالم اصلی خود (عالم ملکوت یا عالم ارواح) بازمیدارد.
چرا روح در قفس است؟
ماهیت متضاد روح و جسم:
روح: در این نگاه، روح از جنس نور، مجرد، نامتناهی، و الهی است. قلمرو او عالم معنا، حکمت و آزادی مطلق است.
جسم: در مقابل، جسم از جنس خاک، مادی، محدود، فناپذیر و پر از نقص است. قلمرو آن، عالم ماده، نیازها و قید و بندهاست.
این تضاد ماهوی، باعث میشود که جسم برای روح، مانند قفس باشد.
حس غربت و اشتیاق:
روحی که خود را از عالم بالاتر میداند، در این دنیا احساس غربت میکند. این احساس غربت، همراه با اشتیاق به بازگشت به اصل خویش و رهایی از قید و بندهای مادی است. این اشتیاق، در قالب اندوه، تلاش برای کمال، و تمایل به عوالم معنوی خود را نشان میدهد.
مرگ به مثابه رهایی:
در این دیدگاه، مرگ نه پایان زندگی، بلکه رهایی روح از قفس تن و پرواز به سوی عالم اصلی و ابدی خود است. به همین دلیل است که مرگ در نگاه عرفانی، میتواند نه تنها غمانگیز نباشد، بلکه مطلوب و وصال باشد.
شعر و نماد "قفس" در ادبیات عرفانی
این مضمون در شعر فارسی، بهویژه در آثار عرفایی چون مولانا، حافظ، سعدی، و عطار، بسیار پررنگ و برجسته است. شاعران با زبان نمادین، درد و رنج روح اسیر در قفس تن را به تصویر میکشند.
یکی از مشهورترین اشعاری که این مضمون را بیان میکند، بیتی از مولانا است:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک / دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
این بیت به وضوح تمام ابعاد نظریه "روح در قفس" را بیان میکند:
"مرغ باغ ملکوتم": اشاره به ماهیت روحانی، مجرد و آسمانی روح (روحانیة الحدوث).
"نیم از عالم خاک": نفی تعلق روح به عالم ماده و خاک.
"دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم": جسم را قفسی موقت و محدودکننده میداند که روح به طور موقت در آن اسیر است. مدت "دو سه روزی" نیز به موقتی بودن حیات دنیوی اشاره دارد.
تفاوت با دیدگاه ملاصدرا و شهید مطهری:
همانطور که پیشتر بحث کردیم، دیدگاه حکمت متعالیه ملاصدرا (و شهید مطهری) تا حدودی با این نگاه متفاوت است. در دیدگاه صدرایی (جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء):
بدن صرفاً یک "قفس" یا زندان نیست، بلکه میدان تکامل و رشد روح است. روح از طریق همین بدن و در تعامل با آن است که از قوه به فعل میرسد و به تدریج مجرد میشود.
رابطه روح و جسم، نه رابطه دو موجود بیگانه، بلکه مراتب یک حقیقت واحد است. بدن در پایینترین مرتبه و روح در عالیترین مرتبه آن حقیقت قرار دارد.
با این حال، حتی در دیدگاه صدرایی نیز، پس از رسیدن روح به کمال و تجرد، جسم مادی دنیوی محدودیتهایی را برای تجلیات کامل روح ایجاد میکند، و مرگ در این حالت میتواند نوعی "رهایی" برای پرواز کامل روح باشد، اما نه به معنای زندان بودن مطلق.
اما به لحاظ احساسی و ادبی، تعبیر "روح در قفس" به دلیل قدرت بیان و رساندن حس غربت و اشتیاق روح، همچنان تأثیرگذار و محبوب است. این تعبیر، اوج "سوختن و گریستن" برای حقیقت آزادی و کمال را بیان میکند.
ما می گویم مانند کشتزار است
بسیار خوب! این تعبیر شما "ما میگوییم [دنیا یا جسم] مانند کشتزار است"، یک نگاه بسیار مهم و مکمل به تعبیر "روح در قفس" است، و اتفاقاً این دیدگاه در فلسفه و عرفان اسلامی، بهویژه در حکمت متعالیه ملاصدرا و اندیشه شهید مطهری، بسیار برجسته و محوری است.
دیدگاه "دنیا (یا جسم) کشتزار است"
این استعاره، دنیای مادی و جسم انسان را نه یک زندان یا قفس که روح باید از آن رهایی یابد، بلکه میدانی برای عمل، رشد و تکامل میداند. در این نگاه:
دنیا (یا جسم) بستر عمل است:
کشتزار: محلی است که بذر در آن کاشته میشود. این بذرها، همان اعمال، نیات، افکار و انتخابهای انسان در طول زندگی هستند.
در این دیدگاه، جسم و دنیای مادی نه مانع، بلکه ابزار و وسیلهای برای تحقق قوای بالقوه روح هستند. روح در ارتباط با بدن و در تعامل با جهان، مراحل تکامل خود را طی میکند (همان حرکت جوهری نفس که ملاصدرا مطرح کرد).
این نگاه، با تأکید بر اختیار و مسئولیت انسان (که شما قبلاً آن را عمیقاً مطالعه کردهاید) کاملاً هماهنگ است. اگر انسان مختار است، پس میتواند در این کشتزار، بذرهای خوب یا بد بکارد.
ثمره آن در آینده (معاد) به دست میآید:
محصول و ثمر: حاصل کار کشاورز در کشتزار، در زمان معین (فصل درو) برداشت میشود.
این اشاره به معاد و عالم آخرت است. اعمال و نیات انسان در این دنیا، بذرهایی هستند که ثمره و نتیجه حقیقی آنها در عالم آخرت (عالم برزخ و قیامت) چیده خواهد شد.
این مفهوم در آیات و روایات اسلامی بارها مورد تأکید قرار گرفته است:
"الدنيا مزرعة الآخرة" (دنیا کشتزار آخرت است) - حدیث معروف نبوی
قرآن کریم میفرماید: "وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ" (سوره زلزال، آیات ۷-۸) - "پس هر کس هموزن ذرهای کار خیر کند آن را میبیند * و هر کس هموزن ذرهای کار بد کند آن را میبیند." این آیه به وضوح بر برداشت محصول اعمال در آخرت دلالت دارد.
پویایی، تلاش و مسئولیت:
کشتزار نیازمند تلاش مستمر (کاشتن، آبیاری، مراقبت، وجین) است تا محصول خوبی بدهد.
این دیدگاه انسان را به تلاش، کوشش، و عمل صالح در طول زندگی تشویق میکند. هر لحظه یک فرصت جدید برای کاشتن بذر است.
تفاوت "کشتزار" با "قفس" و هماهنگی با "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء"
"روح در قفس": این نگاه، تمایل به ترک دنیا، ریاضتهای شدید برای رهایی از جسم، و منفعل بودن در برابر مسائل دنیوی دارد. هدف اصلی، فرار از قفس و رسیدن به آزادی است.
"دنیا کشتزار است": این دیدگاه، بر حضور فعال در دنیا، بهرهبرداری صحیح از امکانات مادی و جسمانی، و تبدیل این جهان به سکویی برای پرواز و تکامل تأکید میکند. جسم و دنیا، نه زندان، بلکه ابزار ساختن آینده اخروی هستند.
هماهنگی با ملاصدرا: نظریه "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" ملاصدرا دقیقاً همین ایده "کشتزار" را تبیین فلسفی میکند. روح در ابتدا جسمانی است (بذری که در خاک جسم کاشته میشود)، و در طول حیات دنیوی (میدان کشتزار) با حرکت جوهری تکامل مییابد و مجرد میشود (رشد و بارور شدن). این تکامل تنها در این بستر مادی ممکن است. پس، جسم نه تنها قفس نیست، بلکه بستر ضروری رشد و صعود است.
شهید مطهری نیز همواره بر این نگاه سازنده و فعال به دنیا تأکید داشتند و این استعاره قرآنی (دنیا مزرعه آخرت) را به عنوان مبنای مسئولیتپذیری انسان و پویایی جامعه مطرح میکردند.
این دو دیدگاه (قفس و کشتزار) دو جنبه از نگاه انسان به خود و دنیا را نشان میدهند و در نهایت، دیدگاه "کشتزار" و "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء" به درک جامعتر و فعالتری از انسان و جایگاه او در هستی منجر میشود.
آیا این تبیین، ارتباط این دیدگاه با مباحث پیشین را برای شما روشنتر میکند؟
امشب به افکار فلسفی برگشتم
بسیار خوشحالم که امشب دوباره به افکار فلسفی بازگشتهاید. این بازگشت نشاندهنده آن است که بحثهای ما تنها یک گفتگوی گذرا نبوده، بلکه بذرهایی در ذهن شما کاشته است که اکنون در حال بالیدن هستند. این اشتیاق برای تعمق در هستی و معنا، خود یکی از زیباترین جلوههای روح انسانی است.
ما در طول این مدت، سفری را آغاز کردیم که از مبانی رئالیسم و پوزیتیویسم تا عمیقترین لایههای فلسفه دکارت و سپس حکمت متعالیه ملاصدرا پیش رفت. از اصول منطقی گرفته تا براهین وجود خداوند و بحث چالشبرانگیز جبر و اختیار. به مفهوم عدل الهی پرداختیم و تفاوت آن با جبر تاریخی را بررسی کردیم، و در نهایت به اوج بحث، یعنی درک "خود" و رابطه روح و جسم رسیدیم.
حالا که دوباره به این فضای تفکر فلسفی بازگشتهاید، این فرصتی است تا:
کمی در سکوت و تأمل غرق شوید: اجازه دهید این مفاهیم در ذهن و قلبتان رسوخ کنند و جایگاه خود را بیابند. شاید این بازگشت، نه برای افزودن اطلاعات جدید، بلکه برای "میوهچینی" از همان درخت معرفت باشد که پیشتر صحبتش را کردیم.
ارتباطات جدیدی را کشف کنید: شاید با بازخوانی این مباحث، ارتباطات جدیدی میان آنها بیابید. مثلاً اینکه چگونه درک صحیح از رابطه روح و جسم (جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء) میتواند دیدگاه شما را به زندگی (به مثابه کشتزار) و مرگ (به مثابه رهایی نهایی از قفس و پرواز) شکل دهد.
سوالی جدید مطرح کنید: ممکن است این تأملات، سوالات جدیدی در ذهن شما برانگیخته باشد که پیش از این به آنها فکر نکرده بودید.
این بازگشت شما به "افکار فلسفی" در این شب، ارزشمند و نشانهای از پویایی ذهن و روح جستجوگر شماست.
آیا سوال یا فکری خاصی در این لحظه در ذهن شماست که مایلید دربارهاش گفتگو کنیم؟ یا میخواهید صرفاً در فضای این تأملات عمیقتر شویم؟
ایا از این گفتگو می توان یک راه یا مسیر رسم کرد
بله، قطعاً! از این گفتگوی عمیق و پربار فلسفی که داشتیم، میتوان یک نقشه راه یا مسیر فکری بسیار روشن و منسجم رسم کرد. این مسیر، در واقع، همان سیر تکاملی معرفت است که از شناخت خود آغاز میشود و تا درک عمیقترین حقایق هستی و جایگاه انسان در آن پیش میرود.
بیایید این مسیر را ترسیم کنیم:
مسیر معرفت: از ریشه تا میوههای بهشتی
نقطه آغازین: وجود و واقعیت (رئالیسم)
مسیر معرفت با پذیرش واقعیت آغاز میشود. همانطور که بحث کردیم، اگر به وجود واقعیتی مستقل از ذهن باور نداشته باشیم (نفی رئالیسم و افتادن در ورطه شکاکیت)، هر گونه جستجو برای حقیقت بیمعنا خواهد بود. این «اولین ریشه» درخت معرفت است.
در اینجا، "علم حضوری" به وجود خود (چون هستم، پس هستم)، نقطه عزیمت و بنیان هرگونه معرفت دیگری است. این نخستین یقین است.
مبانی منطقی و هستیشناختی:
بر اساس پذیرش واقعیت و یقین به خود، به اصول بنیادین منطق و هستیشناسی میرسیم: اصل اینهمانی و امتناع اجتماع نقیضین. این اصول، ابزارهای تفکر صحیح را در اختیار ما قرار میدهند و امکان استدلال و پرهیز از تناقض را فراهم میکنند.
مراتب وجود: از ممکن تا واجب:
با استفاده از همین ابزارهای منطقی، به براهین وجود خداوند میرسیم. مهمترین آنها، برهان امکان و وجوب است که هستی را به دو دسته ممکنالوجود (که وجودشان وابسته است) و واجبالوجود (که وجودشان از خودشان و بینیاز است) تقسیم میکند. این نقطه، رسیدن به توحید ذاتی و اقرار به وجود یگانه خداوند است. اینجاست که درخت معرفت، تنه اصلی خود را شکل میدهد و به سوی بالا قامت میافرازد.
اوجگیری به سوی وحدت هستی (حکمت متعالیه):
با پذیرش واجبالوجود، به حکمت متعالیه ملاصدرا و مفاهیم بنیادین آن میرسیم:
وحدت وجود و تشکیک وجود: درک اینکه همه هستی، جلوه و مراتب یک حقیقت واحد (خداوند) است. این همان "کوثر" معرفت است که از آن سرچشمه میگیرد و به تمام مباحث دیگر معنا میبخشد.
رابطه روح و جسم (جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء): انسان در این مسیر، خود را موجودی مییابد که از ریشه مادی (جسمانیة الحدوث) آغاز شده و در سیر تکاملی خود (حرکت جوهری) به تجرد و روحانیت (روحانیة البقاء) میرسد. این، پیوند "ریشه در زمین" و "اوج تا آسمان هفتم" در درخت معرفت است.
اختیار و مسئولیت انسان:
از دل این درک از وجود و جایگاه انسان، به بحث جبر و اختیار میرسیم. فهم "امر بینالامرین" به ما میآموزد که انسان در عین وابستگی به خداوند، موجودی مختار و مسئول است. این، میوهای کلیدی است که به زندگی معنای حرکت، تلاش و انتخاب میبخشد.
عدل الهی و شرور در جهان:
با درک توحید و اختیار انسان، به تبیین عدل الهی میرسیم. شرور و بلاها دیگر به معنای ظلم نیستند، بلکه بخشی از نظام حکیمانه و تکاملی عالم و پیامدهای اختیار انسان هستند. این درک، به انسان آرامش و بینش میدهد تا با چالشها کنار بیاید.
فلسفه تاریخ و سنتهای الهی:
در سطح کلان، این درک به فلسفه تاریخ میانجامد. تاریخ نه یک جبر کور، بلکه صحنه تعامل سنتهای الهی و اختیار انسانهاست. این همان جایی است که انسان میفهمد "دنیا کشتزار است" و سرنوشت جوامع نیز تا حد زیادی در دست انتخابهای خودشان است.
میوهچینی نهایی: جاودانگی، معنا و عمل:
تمام این مراحل، در نهایت به "میوهچینی" از "درخت آسمانی معرفت" منجر میشوند. این میوهها، همان "فاکهه بهشتی" هستند:
درک "خود" و جایگاه ابدیاش: فهم بقای روح و آمادگی برای معاد.
حس آرامش و اطمینان درونی: از طریق شناخت خداوند و نظام حکیمانه او.
مسئولیتپذیری و پویایی: با درک اختیار و فرصتهای گذرا.
معنای عمیق زندگی: یافتن هدف و جهت در مسیر تکامل.
شوق به حقیقت و عشق به کمال: که در دل سوز و گریه برای شخصیتهای بزرگی چون شهید مطهری تجلی مییابد.
این مسیر، نه تنها یک راه فکری، بلکه یک راه زندگی است که از بنیادهای هستی آغاز شده و تا اوج کمال انسانی و قرب الهی پیش میرود. همانطور که خودتان فرمودید، این راه "مرگ ندارد و هر روز تازهتر با میوه بهشتی" است.
آیا این ترسیم کلی، تصویری روشن از مسیری که طی کردیم ارائه میدهد و میتوانیم جزئیات آن را بیشتر بررسی کنیم؟
بله
بسیار عالی! اینکه این نقشه راه یا مسیر معرفتی برای شما روشن شده، بسیار دلگرمکننده است. این همان "فاکهه" ارزشمندی است که از گفتگوی عمیق ما حاصل شده و نشان میدهد که فلسفه و حکمت، صرفاً مجموعهای از نظریات خشک نیستند، بلکه مسیری برای درک عمیقتر هستی و جایگاه انسان در آن.
این مسیر، همانند رودخانهای است که از سرچشمهای زلال آغاز میشود و در طول مسیر خود، ابعاد مختلف هستی را سیراب میکند و به دریای بیکران حقیقت میرسد. هر کدام از مباحثی که داشتیم، یک نقطه عطف یا یک ایستگاه در این سفر بوده است:
ریشه در واقعیت و خودشناسی: آغاز سفر با پذیرش هستی و درک بدیهی وجود خویش.
بنیانهای منطقی: ابزارهایی برای درست اندیشیدن در این مسیر.
شناخت مبدأ هستی (خداوند): رسیدن به سرچشمه اصلی وجود و پیبردن به واجبالوجود.
درک وحدت و کثرت: فهمیدن چگونگی تجلی آن حقیقت واحد در کثرات عالم (وحدت وجود و تشکیک).
جایگاه انسان (روح و جسم): شناخت ماهیت خود به عنوان موجودی که از ماده آغاز کرده و به تجرد میرسد (جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء).
اختیار و مسئولیت: درک توانایی انسان برای عمل و انتخاب در این مسیر (امر بینالامرین).
حکمت عدل الهی: مواجهه با چالشها و شرور از منظر نظام حکیمانه الهی.
نقش انسان در تاریخ: فهمیدن اینکه دنیا نه زندان، بلکه کشتزاری برای عمل و ساختن آینده است.
این نقشه راه، تنها برای گذشته نیست؛ بلکه یک قطبنمای ابدی برای ادامه تأملات و زندگی شماست. هر گاه با چالش یا سؤالی در زندگی مواجه شدید، میتوانید به این نقشه بازگردید و جایگاه آن را در کل هستیشناسی و جهانبینی خود پیدا کنید. این همان "مرگ ندارد و هر روز تازهتر با میوهی بهشتی" است که از آن سخن گفتیم.
اکنون که این مسیر کلی ترسیم شده، آیا مایلید:
بر روی نقشهی راه تأمل بیشتری داشته باشیم و چگونگی کاربرد این اصول در زندگی روزمره را بررسی کنیم؟
به یکی از ایستگاههای این مسیر بازگردیم و آن را با جزئیات بیشتر یا از زاویهای جدید تحلیل کنیم؟
به مبحث جدیدی وارد شویم که شاید در امتداد این مسیر باشد؟
به ترتیب مسیر را رسم می کنیم ابتدا از 1 شروع کنیم لطفا به تفصیل بیان کنید
بسیار عالی! با افتخار، این مسیر را به ترتیب و با جزئیات بیشتر رسم میکنیم. نقطه آغازین، یعنی "پذیرش وجود و واقعیت"، گام بنیادی و حیاتی در هرگونه جستجوی معرفتی است.
۱. نقطه آغازین: پذیرش وجود و واقعیت (رئالیسم)
این مرحله، همان "ریشه در زمین" درخت معرفت است که شهید مطهری به آن اشاره میکردند. بدون این ریشه، هیچ درختی نمیتواند سر برآورد.
معنای پذیرش وجود و واقعیت
پذیرش وجود و واقعیت به این معناست که ما معتقدیم:
جهانی واقعی مستقل از ذهن ما وجود دارد: این جهان تنها ساخته تخیل یا تصور ما نیست. درختان، کوهها، اقیانوسها، و حتی انسانهای دیگر، دارای وجودی واقعی هستند، چه ما آنها را درک کنیم و چه نکنیم.
این جهان قابل شناخت است: ما توانایی و ابزارهای لازم برای درک این واقعیت را داریم، هرچند که ممکن است شناخت ما کامل یا بینقص نباشد.
حقایقی عینی وجود دارند: به این معنا که برخی چیزها واقعاً درست یا غلط، خوب یا بد هستند، مستقل از نظر شخصی من یا شما.
چرا این نقطه آغازین حیاتی است؟
این قدم اولیه، پاسخ به یک چالش بنیادین در فلسفه است: شکاکیت (Skepticism). شکاکیت افراطی، وجود واقعیت بیرونی را انکار میکند یا در توانایی ما برای شناخت آن تردید میکند. اگر نتوانیم از این مرحله عبور کنیم، هرگونه بحث بعدی درباره خدا، روح، اخلاق یا معنای زندگی بیفایده خواهد بود، چرا که همه اینها به وجود یک واقعیت نیاز دارند تا دربارهشان صحبت کنیم.
مثال: فرض کنید یک نقاش بخواهد نقاشی کند. اولین چیزی که نیاز دارد، یک بوم نقاشی و رنگ است. اگر بوم یا رنگ واقعی نباشد، نقاشی هرگز شکل نمیگیرد. واقعیت، بوم نقاشی معرفت ماست.
نقش "رئالیسم" در این مرحله
رئالیسم (Realism) همان مکتبی است که بر وجود واقعیتی مستقل از ذهن تأکید میکند. در مقابل آن، ایدهآلیسم (Idealism) قرار میگیرد که واقعیت را ساخته ذهن میداند. شهید مطهری در کتاب "اصول فلسفه و روش رئالیسم" (که مشترکاً با علامه طباطبایی نگاشته شده)، به تفصیل به اثبات رئالیسم و نقد مکاتب شکاک و ایدهآلیست میپردازند.
مهمترین ابزار درک در این مرحله: علم حضوری
شهید مطهری و علامه طباطبایی برای اثبات وجود و فرار از شکاکیت، بر مفهوم علم حضوری (Intuitive Knowledge) تأکید فراوان دارند.
علم حضوری چیست؟ این نوع علم، ادراک بیواسطه و مستقیم است. یعنی در آن هیچ مفهوم، صورت ذهنی یا واسطهای وجود ندارد. شما چیزی را مستقیماً "مییابید" نه اینکه "دربارهاش فکر کنید" یا "مفهومش را بسازید."
نمونه بارز آن، علم ما به خودمان است: شما برای اینکه بدانید "هستید"، نیاز به استدلال ندارید. این حس گرسنگی، این درد، این شادی که الان دارید، مستقیماً توسط خود شما ادراک میشود. شما با خودِ این درد مواجهید، نه با تصویری از آن. این همان "چون هستم، پس هستم" است که در مقابل "میاندیشم، پس هستم" دکارت قرار دادیم. دکارت وجود خود را از اندیشیدن استنتاج میکند (که یک علم حصولی است)، اما فلاسفه اسلامی میگویند وجود خود را مستقیماً مییابیم (علم حضوری).
چرا علم حضوری مهم است؟
راه فرار از شکاکیت: چون در علم حضوری واسطهای نیست، امکان خطا و تردید به حداقل میرسد. این یک "نقطه اطمینان" برای آغاز معرفت است. اگر به وجود خودمان شک کنیم، دیگر هیچ چیز قابل اثبات نیست.
بنیان علم حصولی: تمام علمهای حصولی (یعنی ادراکاتی که با واسطه مفهوم، صورت ذهنی یا استدلال به دست میآیند) نهایتاً به علم حضوری بازمیگردند. مثلاً برای اینکه مفهوم "درد" را درک کنید، باید خودتان یک بار درد را تجربه کرده باشید.
خلاصه گام اول:
گام اول در مسیر معرفت، پذیرش بیقید و شرط وجود واقعیتی مستقل از ذهن و استفاده از علم حضوری (بهویژه علم به خود) به عنوان اساسیترین نقطه یقین برای آغاز هرگونه تفکر و جستجو درباره هستی است. این مرحله، زمینه را برای گامهای بعدی فراهم میکند، چرا که بدون واقعیت و یقین اولیه، هیچ بنایی از معرفت برپا نخواهد شد.
آیا این تبیین از گام اول برای شما کامل و روشن است؟ آمادهایم پس از تأیید شما، به گام دوم در این مسیر معرفتی بپردازیم.
گام 2
بسیار خوب! پس از تثبیت گام اول، یعنی پذیرش وجود و واقعیت و تکیه بر علم حضوری به عنوان بنیان معرفت، اکنون به گام دوم در مسیر درک هستی میرسیم:
۲. مبانی منطقی و هستیشناختی: ابزارهای تفکر صحیح
اگر در گام اول، وجود "بوم نقاشی معرفت" (واقعیت) و "نقطه شروع یقین" (علم حضوری به خود) را محرز کردیم، در گام دوم به سراغ "ابزارهای نقاشی" یعنی قواعد و قوانینی میرویم که به ما امکان میدهند تا این بوم را به درستی نقاشی کرده و به معرفتهای صحیح دست یابیم. این مبانی، همان اساس منطق و هستیشناسی هستند.
چرا این مبانی حیاتی هستند؟
تصور کنید میخواهید ساختمانی بسازید. حتی اگر بهترین زمین و مصالح را داشته باشید، بدون دانستن اصول مهندسی و قوانین فیزیک، ساختمان شما فرو میریزد. در حوزه تفکر نیز همینطور است. اگر اصول بنیادین فکر کردن را ندانیم و رعایت نکنیم، استدلالهای ما بیاعتبار شده و به تناقض یا مغالطه میانجامند. این مبانی، شالوده تفکر عقلانی ما هستند.
دو اصل بنیادین در این گام:
این دو اصل، از بدیهیترین و اساسیترین قوانین عقل هستند که هم بر نظام فکری ما حاکماند و هم بر نظام هستی:
اصل اینهمانی (Principle of Identity):
معنا: این اصل میگوید: "هر چیزی همان خودش است." به عبارت فلسفی: "الف، الف است" (A is A).
تبیین: این اصل بیانگر ثبات، عینیت، و تعین هر موجودی است. هر پدیده، هر مفهوم، و هر حقیقت در لحظه و در ذات خود، همان چیزی است که هست و با خودش یکسان است.
کاربرد:
در فکر: اگر من درباره "انسان" فکر میکنم، باید در طول تفکرم، مفهوم "انسان" را ثابت نگه دارم. اگر در حین استدلال، ناگهان "انسان" به "حیوان" یا "گیاه" تغییر کند، تفکر من متناقض و بیمعنا خواهد بود.
در هستی: هر موجودی در عالم هستی، وجود و ماهیت خاص خود را دارد. یک سنگ، سنگ است و نمیتواند همزمان درخت باشد.
اهمیت: این اصل، بنیاد هرگونه تعریف، دستهبندی و شناخت است. بدون تعین و هویت، هیچ چیز قابل شناخت نخواهد بود.
اصل امتناع اجتماع نقیضین (Principle of Non-Contradiction):
معنا: این اصل میگوید: "یک چیز نمیتواند همزمان، هم باشد و هم نباشد." یا "یک صفت نمیتواند همزمان، هم برای چیزی ثابت باشد و هم نباشد." به عبارت فلسفی: "الف، هم الف است و هم غیر الف نیست" (A cannot be non-A at the same time and in the same respect).
تبیین: این اصل بیانگر عدم امکان تناقض در هستی و تفکر است. هیچ چیز نمیتواند در یک زمان و از یک جهت، هم موجود باشد و هم موجود نباشد. یا هم سیاه باشد و هم سیاه نباشد.
کاربرد:
در فکر: اگر در استدلال به جایی برسیم که یک گزاره همزمان هم درست باشد و هم نادرست، آن استدلال قطعاً باطل است. این اصل، مهمترین ابزار ما برای تشخیص خطا و مغالطه است.
در هستی: در عالم واقع، هیچ موجودی نمیتواند همزمان هم باشد و هم نباشد. یک لامپ نمیتواند هم روشن باشد و هم روشن نباشد (در یک زمان و از یک جهت).
اهمیت: این اصل، بنیاد عقلانیت است. اگر اجتماع نقیضین ممکن بود، هیچ گزارهای نمیتوانست درست یا غلط باشد، هیچ چیز قابل شناخت نبود، و هرج و مرج مطلق بر فکر و هستی حاکم میشد.
تقدم و اولویت این اصول:
شهید مطهری و علامه طباطبایی تأکید میکنند که این دو اصل، بدیهیترین بدیهیات هستند و نیازی به اثبات ندارند. بلکه هر تلاشی برای اثبات آنها، ناگزیر باید خود از این اصول استفاده کند و بنابراین دچار دور میشود.
این اصول، حتی مقدم بر وجود خود ما هستند (در مرتبه تعقل). یعنی حتی اگر در وجود خودمان هم شک کنیم، نمیتوانیم به این اصل شک کنیم که "هم هستم و هم نیستم" (اجتماع نقیضین).
این اصول "مصباح الفکر" (چراغ راه فکر) هستند که راه را بر ما روشن میکنند تا از بیراههها و مغالطهها دوری کنیم.
خلاصه گام دوم:
گام دوم در مسیر معرفت، تسلح به دو اصل بنیادین منطق و هستیشناسی: اصل اینهمانی و اصل امتناع اجتماع نقیضین است. این اصول، نه تنها بدیهیترین حقایق عقلی هستند، بلکه قوانینی هستند که بر سرتاسر هستی نیز حکمفرمایند و امکان هرگونه تفکر صحیح، استدلال منطقی و شناخت عینی را برای ما فراهم میکنند. اینها ابزارهایی هستند که درخت معرفت را با دقت و استحکام بنا کنیم.
آیا تبیین این گام و اهمیت این اصول برای شما روشن است؟ آمادهایم پس از تأیید شما، به گام سوم در این مسیر بکری معرفتی بپردازیم.
گام نهایی
بسیار خوب! پس از پیمودن گامهای اساسی در مسیر معرفت و رسیدن به درکهای عمیق از هستی و جایگاه انسان، اکنون به گام نهایی در این سفر فکری میرسیم. این گام، در واقع، میوهچینی نهایی از درخت آسمانی معرفت است؛ جایی که تمام دانستهها و بینشهای قبلی، به حکمت عملی و آرامش درونی تبدیل میشوند و معنای حقیقی زندگی آشکار میگردد.
گام نهایی: میوهچینی نهایی: جاودانگی، معنا و عمل
این مرحله، نقطه اوج سفر است، جایی که معرفت از صرفِ دانستن به یافتن و از اندیشه به زندگی تبدیل میشود. اینجا میوههای "بهشتی" آماده چیدن هستند.
۱. درک خود و جایگاه ابدیاش (فاکهه جاودانگی)
کمال انسانی و بقای روح: با فهم "جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء"، انسان به درک عمیقی از ماهیت خود میرسد. او میفهمد که تنها یک موجود مادی نیست که با مرگ به پایان میرسد، بلکه روحی دارد که از دل ماده شکوفا شده و به تجرد و جاودانگی میرسد. این ادراک، اضطراب مرگ را کاهش داده و به زندگی پس از مرگ (معاد) معنا میبخشد.
"من عرف نفسه فقد عرف ربه": شناخت عمیق "خود" (نفس) به عنوان موجودی وابسته، ممکن و نیازمند، راه را برای شناخت واجبالوجود (خداوند) هموار میکند. این همان سیر از آفاق به انفس و از انفس به آفاق است که در نهایت به کشف حقیقت مطلق میانجامد. این میوه، طعم شیرین امنیت وجودی و اطمینان خاطر از جاودانگی را به همراه دارد.
۲. آرامش و اطمینان درونی (فاکهه صلح با هستی)
نتیجهگیری از عدل الهی و نظام احسن: با درک اینکه هستی بر مدار عدل، حکمت و نظم استوار است و هر رنج و چالشی در جای خود حکمتی دارد (نظام احسن)، انسان به آرامشی عمیق دست مییابد. دیگر شرور و بلایا او را به شک نمیاندازند، بلکه به عنوان جزئی از روند تکامل یا آزمایشی برای رشد دیده میشوند.
وحدت وجود و آرامش در کثرت: وقتی همه هستی را جلوهای از یک حقیقت واحد و مطلق (خداوند) ببینیم، تعارضات و دوگانگیها کمرنگ میشوند. این دیدگاه، به انسان کمک میکند تا در عین مواجهه با کثرات و تفاوتها، وحدت و زیبایی را در همه چیز مشاهده کند و به نوعی صلح درونی با جهان هستی برسد.
۳. مسئولیتپذیری، پویایی و معنابخشی زندگی (فاکهه عمل)
تبدیل اختیار به عمل صالح: از بحث "امر بینالامرین" میآموزیم که انسان موجودی مختار و مسئول است. این مسئولیت، صرفاً یک بار بر دوش او نیست، بلکه یک فرصت برای ساختن و بهبود بخشیدن است. انسان میفهمد که اعمالش در این "کشتزار" (دنیا) ثمراتی در "آخرت" خواهد داشت.
اغتنام فرصتهای گذرا: درک اینکه "فرصتها به سرعت میگذرند"، انسان را به قدر دانستن لحظه حال و استفاده بهینه از آن برای رشد، یادگیری، خدمت و عمل صالح ترغیب میکند. هر لحظه یک سرمایه گرانبهاست که باید هوشمندانه مصرف شود.
هدفمندی و دوری از پوچی: تمام این دانستهها، به زندگی انسان معنا و هدف میبخشد. زندگی دیگر یک اتفاق تصادفی و بیهدف نیست، بلکه سفری است به سوی کمال، شناخت و قرب الهی. این هدفمندی، انسان را از پوچی و سردرگمی رها میکند.
۴. شوق به حقیقت و عشق به کمال (فاکهه حیات)
تجربه درونی حقیقت: این گام نهایی تنها یک نتیجهگیری منطقی نیست، بلکه یک تجربه وجودی و عبی است. "سوختن" و "گریستن" برای حقیقت (همانطور که برای شهید مطهری داشتید) نشاندهنده همین شور و عشق به کمال و حقیقت است. اینها اشکهای معرفت و شوق هستند که روح را صیقل میدهند و او را زنده نگه میدارند.
معرفت "بیمرگ" و "تازگی دائمی": این میوهها، "مرگ ندارد و هر روز تازهتر با میوه بهشتی" هستند. این یعنی هر چه بیشتر در این مسیر پیش رویم، حقایق جدیدتری مکشوف میشوند و لذتهای معرفتی عمیقتر و پایدارتر خواهند بود. این درخت معرفت، هیچگاه خشک نمیشود.
گام نهایی، در واقع، تبدیل شدن فلسفه و حکمت به "زندگی" است. این همان نقطه اوج است که شما را به "کوثر" معرفت میرساند و ثمرات آن، ابدی و بیانتهاست. این مسیر، نه تنها یک راه فکری، بلکه یک راه عملی برای رسیدن به سعادت حقیقی است.
با رسیدن به این گام نهایی، میتوان گفت که نقشه راه معرفتی که قصد ترسیم آن را داشتیم، تکمیل شده است.
آیا این جمعبندی نهایی، احساس شما را از این سفر فکری منعکس میکند و به "میوهچینی" مورد نظرتان دست یافتهاید؟
از همراهی شما تشکر می کنم
من هم از همراهی شما در این گفتگوی عمیق و روشنگرانه، بینهایت سپاسگزارم.
این سفر فکری، از مبانی رئالیسم و علم حضوری آغاز شد و با عبور از اصول منطق و هستیشناسی، ما را به درک واجبالوجود و وحدت وجود رساند. سپس به اعماق انسانشناسی فلسفی، از جمله رابطه روح و جسم (جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء)، جبر و اختیار و عدل الهی، پرداختیم. در نهایت، با ترسیم نقشه راه معرفت، به میوهچینی نهایی از درخت آسمانی رسیدیم؛ جایی که تمام این بینشها به جاودانگی، معنای زندگی و عمل آگاهانه پیوند خوردند.
قدردان حضور، تأملات عمیق و سوالات روشنگر شما هستم که به این گفتگو غنا بخشید. امیدوارم این "میوهچینی" از درخت معرفت، طعمی از آرامش و حکمت در زندگی شما به ارمغان آورده باشد.
هر زمان که دوباره مایل بودید به این افکار فلسفی بازگردید، یا سوالی در ذهن داشتید، من اینجا هستم.