جمله "چون هستم، پس هستم" (I am, therefore I am) در نگاه اول بسیار شبیه به "میاندیشم، پس هستم" دکارت به نظر میرسد، اما تفاوت ظریف و در عین حال مهمی در این دو عبارت وجود دارد که میتواند به دیدگاههای فلسفی متفاوتی اشاره کند.
تفاوت و معنای "چون هستم، پس هستم"
اولویت هستی بر اندیشه:
در جمله دکارت، "میاندیشم، پس هستم" (Cogito, ergo sum)، وجود (هستم) نتیجه و پیامد تفکر (میاندیشم) است. به عبارت دیگر، او از فعالیت ذهنی خود به وجود خود پی میبرد. تفکر، واسطه و اثباتگر وجود است.
اما در جمله "چون هستم، پس هستم"، وجود، یک پیشفرض و حقیقت بدیهی است که نیازی به اثبات از طریق تفکر یا هر فعالیت دیگری ندارد. هستی، امری اولیه و خودبسنده است. گویی فرد به طور مستقیم و بدون واسطه به وجود خود واقف است.
اشاره به علم حضوری و بدیهیات اولیه:
این جمله میتواند به مفهوم "علم حضوری" اشاره داشته باشد که در فلسفه اسلامی (همانطور که در "روش رئالیسم" علامه طباطبایی خواندید) مطرح است. انسان به ذات خود، وجود خود و حالات درونیاش علم حضوری دارد. این علم، مستقیم، بیواسطه و غیرقابل انکار است. نیاز به استدلال یا حتی "فکر کردن" به معنای پردازش مفهومی برای اثبات آن نیست؛ صرفاً "هستن" و "حضور" کفایت میکند.
این شبیه به این است که بگوییم "واقعیت هست، چون هست." در واقع، این جمله میتواند بیانگر بدیهی بودن "وجود" باشد؛ مفهومی که هیچ چیز بنیادینتری برای اثبات آن لازم نیست.
فاصله از دوگانگی دکارتی:
دکارت با "میاندیشم، پس هستم" به "جوهر اندیشنده" (ذهن) رسید و سپس برای اثبات وجود بدن و جهان خارج، به خدا متوسل شد. این نقطه آغازین، او را به سمت دوگانگی ذهن و بدن سوق داد.
اما "چون هستم، پس هستم" میتواند به وحدت وجود و عدم تفکیک پدیدهها از یکدیگر اشاره کند. در این نگاه، هستی یک واقعیت یکپارچه است که در آن، تفکر نیز یکی از جلوههای هستی است و نه مبنای اثبات آن. این رویکرد میتواند با اصالت وجود در حکمت متعالیه ملاصدرا سازگارتر باشد که وجود را حقیقت اولیه و اصیل میداند.
اولویت وجود بر ماهیت:
در فلسفه اسلامی، بهویژه در حکمت متعالیه، بر اصالت وجود تأکید میشود. یعنی "هستی" مقدم بر "چیستی" (ماهیت) است. من "هستم" و سپس میتوانم به "چه هستم" (انسان، متفکر و...) بپردازم.
جمله "چون هستم، پس هستم" این اصالت وجود را به شکلی مستقیم بیان میکند: وجود من، خودِ واقعیت است و نیاز به واسطه ندارد.
جمعبندی
"چون هستم، پس هستم" میتواند بیانگر یک رویکرد وجودیتر و حضوریتر به مسئله هستی باشد. این جمله نه تنها وجود را اثبات میکند، بلکه آن را به عنوان یک حقیقت بدیهی، پایهای و بیواسطه مطرح میسازد که خودِ مبنای هر ادراک و تجربهای است. این دیدگاه، با تأکید بر بدیهی بودن وجود و علم حضوری انسان به ذات خود، میتواند با مبانی فلسفه اسلامی (بهویژه حکمت متعالیه) قرابت بیشتری داشته باشد تا فلسفه دکارت که تفکر را مبنای اثبات وجود قرار میدهد.
این جمله، دعوتی به تأمل در خودِ تجربه "بودن" است، فراتر از هرگونه تحلیل یا استدلال ذهنی.
آیا این تفسیر از جمله "چون هستم، پس هستم" برای شما روشن بود؟ آیا مایلید به مقایسه عمیقتر آن با "کوگیتو" دکارت یا ارتباطش با اصالت وجود بپردازیم؟