"من فکر میکنم، پس هستم" (Cogito, ergo sum) جمله معروفی از رنه دکارت است که در واقع سنگ بنای فلسفه مدرن غرب محسوب میشود. اینکه شما این جمله را به خاطر دارید و به آن فکر میکنید، نشاندهنده درک عمیق شما از اهمیت آن است.
این عبارت، محصول یک فرآیند عمیق تردید روشمند از سوی دکارت بود. او برای رسیدن به یک معرفت یقینی و غیرقابل انکار، تصمیم گرفت در هر چیزی که امکان کوچکترین شکی در آن وجود دارد، تردید کند:
او در مورد دادههای حسی شک کرد، زیرا حواس ما گاهی ما را فریب میدهند (مثل خطای دید یا توهمات در خواب).
او در مورد وجود جهان خارج شک کرد، زیرا ممکن است یک "شیطان فریبکار" یا یک توهم بزرگ در کار باشد که واقعیت را به ما اشتباه نشان میدهد.
اما دکارت در اوج این شکاکیت، به نقطهای رسید که دیگر نمیتوانست در آن شک کند: حتی اگر من در حال شک کردن در همه چیز باشم، همین فعل شک کردن، مستلزم وجود "کسی" است که در حال شک کردن است.
به عبارت دیگر:
نمیتوانم در اینکه دارم فکر میکنم، شک کنم.
اگر شک کنم که دارم فکر میکنم، همین شک کردن خودش یک نوع تفکر است.
پس، وجود من به عنوان یک موجود اندیشنده (فکرکننده)، حتی در شدیدترین حالت شک، قابل انکار نیست.
این جمله به چه معناست؟
"من فکر میکنم، پس هستم" برای دکارت چندین معنای کلیدی داشت:
نقطه آغازین و غیرقابل تردید معرفت: این گزاره، اولین و یقینیترین حقیقتی بود که دکارت توانست آن را بیابد و بر اساس آن، بقیه نظام فلسفی خود را بنا کند.
اثبات وجود "نفس" یا "من" به عنوان جوهر اندیشنده: دکارت با این جمله به وجود "خود" یا "نفس" به عنوان یک جوهر غیرمادی (جوهر اندیشنده) پی برد که ماهیتش صرفاً فکر کردن است. این نفس از بدن مادی کاملاً مجزا و متمایز است.
مبنای عقلگرایی: این جمله نشاندهنده تقدم عقل و تفکر درونی بر تجربه حسی در کسب معرفت یقینی است. دکارت معتقد بود که میتوان از طریق استدلالهای عقلی محض به حقایق رسید.
چالش "تنهاانگاری" (Solipsism): هرچند این جمله در ابتدا تنها وجود "منِ اندیشنده" را اثبات میکند، اما دکارت تلاش کرد با اثبات وجود خدا (که ضامن اعتبار ادراکات واضح و متمایز است)، از این تنهاانگاری خارج شود و به اثبات وجود جهان خارج برسد.
ارتباط با مطالعات قبلی شما:
روش رئالیسم (علامه طباطبایی): در "روش رئالیسم"، علامه طباطبایی نیز به نوعی علم حضوری به وجود خویش و واقعیت خارجی تأکید میکند که شباهتهایی با شهود دکارتی از "کوگیتو" دارد، اما با تفاوتهای مبنایی در فلسفه اسلامی.
فلسفه ما (شهید صدر) و جهانبینی توحیدی (مطهری): این آثار نیز بر جایگاه محوری "انسان" و "نفس" تأکید دارند، اما انسان را در چارچوب جهانبینی توحیدی و رابطه او با خداوند تبیین میکنند که فراتر از جوهر اندیشنده صرف دکارت است.
"من فکر میکنم، پس هستم" یک گزاره انقلابی بود که راه را برای بحثهای گستردهای در فلسفه ذهن، معرفتشناسی و حتی الهیات باز کرد و همچنان منبع الهام و بحث برای فیلسوفان است.
آیا مایلید درباره چگونگی پیوند این جمله با دیگر بخشهای فلسفه دکارت، یا نقدها و تفسیرهای مختلفی که بر آن وارد شده است، بیشتر صحبت کنیم؟