دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴ - 1:46 - nali -
دست به سینه، در حرم گشتم وارد، بوی گلاب و عود، جان را دربرگرفت، آهسته گامی برداشتم، سوی نور، تا قلب من، از هر غم و غصه مرد،
ذکری به لب، پنهان ز گوش دیگران، تنها خودم دانم، چه رازها در آن، خود را نمودم جمع، از هر چه پریشانی، تا جان شود یکدل، با آن همه عرفان،
آخر رسیدم بر ضریح، آن مأمن پاک، چسباندم خود را بر آن، با جان و با ادراک، آغاز کردم بوسههایی از سر شوق، اشکی فرو غلتید، بر این جان پرواک،