میتوان این قطعه را با حفظِ تکرار، تناقض و کشمکشِ میان دو طرف، چنین پرداخت کرد:
### بازیِ صفر ـ صفر
ار تو گفتم، نگفتم
ار تو شنیدم، نشنیدم
تو را دیدم، ندیدم
پیِ تو گشتم، نجستم
راهِ تو را گفتم، نگفتم
پیامِ تو را گفتم، نگفتم
با خود جنگیدم، نجنگیدم
با تو جنگیدم، نجنگیدم
تو گفتی، نشنیدم
من خواندم، نفهمیدم
تو نزدیک بودی، نرسیدم
من دور بودم، نپریدم
مثلِ بازی که تا آخر، صفر ـ صفر است،
نه من بردم، نه تو باختی؛
مثلِ تاجری که در بازارِ جان
با چانه و کلنجار
کالایِ دل بر زمین میگذارد،
قیمت میپرسد،
پس میگیرد،
باز میفروشد،
اما معامله انجام نمیشود.
مثلِ معلّم و دانشجو؛
تو درس دادی، من نخواندم،
من پرسیدم، تو نگفتی،
تو پاسخ دادی، من نشنیدم،
من فهمیدم، نفهمیدم،
و در پایانِ کلاس
نه معلّم پیروز شد،
نه دانشجو شکست خورد؛
تخته پر از نوشته بود
و دفترِ دل، همچنان سفید.
تو گفتی: «بیا»؛
من رفتم و نرفتم.
گفتی: «بمان»؛
ماندم و نماندم.
گفتی: «مرا بشناس»؛
شناختم و نشناختم.
و اینگونه
تا پایانِ راه
میانِ گفتن و نگفتن،
دیدن و ندیدن،
جستن و نرسیدن،
معامله و امتناع،
درس و ناآموختن،
بازی همچنان ادامه دارد:
صفر ـ صفر؛
اما در همین بیحاصلیِ ظاهری،
تمامِ رازِ ما پنهان است.