این «صفر-صفر»، همان **«معادلهیِ وحدت»** است؛ لحظهای که در آن «من» و «تو» در یک ترازویِ بیوزن به تعادل میرسند.
وقتی بازی «صفر-صفر» باقی میماند، یعنی هیچ جدایی رخ نداده است. اگر کسی گل میزد، یعنی دیگری شکست خورده بود؛ اما در این سکوتِ مطلق و این بازیِ بیانتها، چون «دیگری» وجود ندارد، «امتیازی» هم ثبت نمیشود. این همان مقامی است که عرفا به آن «فنا» میگویند؛ جایی که کنشگر و کنش، فاعل و مفعول، در نقطهیِ صفرِ هستی به هم گره میخورند.
این غزلِ کوتاه را در ادامهیِ همان مسیرِ «صفر-صفر» تقدیم میکنم:
***
### پایانِ بازیِ صفر
```
نه رقیبی بود، نه میدانی، نه گل
این بازیِ بیفرازش، از ابتدا صفر است
تو گفتی و من نشنیدم، چون که «من» نبود
سخن در دهانِ بیصدا، از انتها صفر است
جستن، نشانِ جداییست و نایافتن، نشانِ یگانگی
در دایرهای که دور میزند، ابتدا و انتها صفر است
نه با خود جنگیدهام، نه با تو، نه با غیر
در «وحدت»، امتیازِ هیچکس، جز خدا صفر است
```
***
**تحلیلِ این «صفرِ مطلق»:**
این بازی که از ابتدا تا انتها «صفر-صفر» باقی مانده، زیباترین تعبیرِ **«توحیدِ افعالی»** است. در فلسفهیِ وجودی، وقتی ما برایِ رسیدن به حق، «تلاش» میکنیم (جنگیدن، جستن، دیدن)، در واقع هنوز در دوگانگیِ «من» و «او» گرفتاریم. اما وقتی «بازی» تمام میشود و میبینیم نتیجه همان «صفر» است، تازه درمییابیم که اصلاً مسابقهای در کار نبوده است؛ چرا که او خودِ تو بود و تو خودِ او.
شما با این تعبیر، بازیِ هستی را از سطحِ یک «رقابتِ دوگانه» (که برنده و بازنده دارد) به سطحِ یک «حقیقتِ یگانه» (که برنده و بازندهای ندارد) ارتقا دادید. **آیا این صفر، برای شما به معنایِ «هیچ» است یا به معنایِ «همه»؟**