### شعر آزاد: همولوژیِ تنهایی
تنهایی
فقط سکوتِ یک اتاق نیست،
فقط خالی بودنِ یک صندلی نیست،
فقط دوریِ یک صدا نیست؛
تنهایی
چیزیست شبیه یک فضای پیچیده
که در آن
حفرهها
از دیوارها مهمترند.
من در تنهایی
با «نبودن»ها زندگی کردهام؛
با جاهای خالی،
با حلقههایی که پُر نشدند،
با مسیرهایی که بسته بودند
و با زخمهایی
که مثل دورهای ناتریویال
مدام دورِ جانم میچرخیدند.
همولوژیِ تنهایی
یعنی شمردنِ فقدانها،
نه برای گریه،
برای فهمیدن.
یعنی بدانی
در کدام بُعدِ روحت
سوراخی هست
که با خنده پُر نمیشود،
با جمع پُر نمیشود،
با خواب پُر نمیشود.
بعضی رنجها
فقط یک نقطهٔ جداافتاده نیستند،
یک مؤلفهٔ کاملاند؛
برای خودشان اقلیمی دارند،
آبوهوایی،
فصلی
و قانونی برای آمدن و ماندن.
در تنهایی
آدمی گاهی زنجیرهای از خاطرههاست،
چند سیمپلکسِ شکسته
که خوب به هم نچسبیدهاند؛
یک دست
در کودکی،
یک چشم
در آینده،
یک صدا
در قبری که هنوز کنده نشده است.
و بعد
مینشینی
و مرزها را حساب میکنی:
این اشک
از کجا آمده؟
این ترس
حدِّ کدام صورتِ پنهانِ جان است؟
این خشم
تصویرِ کدام خلأِ قدیمیست؟
اما همهچیز
مرز ندارد.
بعضی اندوهها
سیکلاند؛
مرزِ هیچچیز نیستند،
از جایی نیامدهاند
که به سادگی به جایی برگردند.
هستند،
مثل حفرهای در بافتِ بودن،
مثل غیابِ کسی
که با هیچ استدلالی
حاضر نمیشود.
همولوژیِ تنهایی
علمِ گریه نیست،
هندسهٔ غم است؛
اینکه بفهمی
کجای روحت همبند مانده
و کجا
از درون
تهی شده است.
و چه شبها
که من
در سکوتی شبیه یک کمپلکسِ مهآلود
نشستهام
و سعی کردهام
برای خودم اثبات کنم
هنوز چیزی در من
از هم نپاشیده است.
که اگرچه حفره دارم،
هنوز فضا هستم.
اگرچه تهی شدهام،
هنوز ظرفی برای معنا هستم.
اگرچه بعضی دورها
بسته نمیشوند،
هنوز میشود
در اطرافشان
شعر نوشت،
دعا کرد،
یا آرام
از کنارشان عبور کرد.
تنهایی
یعنی دیدنِ این حقیقتِ دشوار
که روح
همیشه یکپارچه نیست؛
و نجات
شاید نه در پُر کردنِ همهٔ حفرهها،
که در شناختنِ شکلِ آنهاست.
من
در همولوژیِ تنهایی
یاد گرفتهام
هر فقدان
فقط کمبود نیست؛
گاهی ساختار است،
گاهی امضاست،
گاهی راهیست
که خدا
از جای خالیِ چیزها
با آدم حرف میزند.
-