ای جانِ آگاه، تنهایی را قدر بدان و این خلوتِ بیپایان را به بها بخر، که در این بازار، کالایی گرانبهاتر از «خودشناسی» نیست.
بدان که تنهایی را مرزی نیست و در بندِ زمانی نمیایستد؛ گاه در سپیدهٔ **سحر** است که نور میدمد، و گاه در میانهٔ **ظهر** که خورشید میچمد. گاه در سایهسارِ **عصر** که دل میگیرد، و گاه در سکوتِ **شب** که هیاهو میمیرد. خواه در گوشهٔ **سرای** باشی و خواه در پهنهٔ **فضای**، تنهایی آینهای است که راه را از بیراهه نشانت میدهد.
پس برای این ساعاتِ ناب، **طرحی نو درانداز** و **برنامهای ساز**.
بنشین و بر صفحهٔ جان **بنویس**، سپس بر آن **بنگر** و **نقد کن**.
**بازشناسی کن** و از خویشتن **سؤال کن**.
ببین چه **دادهای** که به این گوشه **افتادهای**؟
و این تنهایی، چه **دستاوری** برایت دارد و چه **دری** به رویت میگشاید؟
مسائل را **دستهبندی** کن و اهداف را **اولویت** بخش.
در این دایرهٔ سؤال و جواب، **نظم** را بجوی و از **بینظمی** بپرهیز.
هر بار که میپرسی، بنگر که به حقیقتِ خویش **نزدیک** گشتهای یا از اصلِ خود **دور** افتادهای؟
در این سکوتِ ژرف، خیالی را به تصور درآور؛
دلبری را در کنارت بنشان؛
با زلفی که گاه **سیاه** است و سرکش، و گاه **سپید** است و بیغش.
با چشمی **خمار** و نگران، یا **گریان** و مهربان.
با ابرویی **کمند** و رویی چون **گلستان**؛
گاهی **سرخ و سفید**، گاه **زرد و پرید**.
با لبی که گاه به **لعل** میزند و گاه **بیرنگ** است و خاموش؛
و دهانی که گاه به **تبسم** باز است و گاه به **خشم**، پُرخروش.
و یاد آر حکایتِ آن **پیرِ خسته** را، که با **عروسکی** بیجان نشسته بود.
او که در برهوتِ تنهایی، برای خویش **همدمی** میتراشید؛
گاه او را به **نوازش** میخواند و گاه به **تندی** میراند.
گاه جامه بر تنش **میپوشاند** و گاه در کنارش آرام **میخواباند**.
این است غایتِ جانی که در خلأِ حضور، برای خویش **مخاطبی** میسازد تا در بیابانِ سکوت، از تنهایی **نپردازد**.
پس تو نیز در تنهاییِ خویش، **برنامهنویسِ** جانت باش، پیش از آنکه دستِ روزگار، سطری بر تو نگاشته باشد که تو را خوش نیاید.