### قصیده: خریدنِ قفس
ای دل به دستِ خویش به زَر میخری **قَفَس**
عمری که صرف شد به هوس، بر سرِ **نَفَس**
موسی به کوه رفت و طلب کرد یک **قَبَس**
تو در پیِ **قَفَس** شدهای، ای ضعیفرَس!
این جانِ پرتوان که خدا داد، هدیه است
حیف است حبس گردد در این کنجِ محتبس
دنیا اگر چه جلوهگری میکند ولی
باشد چو دامِ صیاد، با حیله و عسس
برخیز و با نماز، درِ بسته باز کن
بگسل ز خود، که راهِ رهاییست دسترس
آن مصطفی که نورِ هدایتگرِ جهان
آمد تا درآورد بشر را زِ خُسخُس
آن مرتضی که عدل به تیغش شکوفه زد
برکند ریشهٔ کین، با صلابت و دَس (دست)
بگذر از این تعلقِ جانکاهِ روزگار
کز این جهانِ فانی نماند است هیچکَس
یک بار هم به سینهٔ خود راهِ حق گشا
پیش از آنکه تیرِ اجل پرد از قفس
---
### توضیحِ
این قصیده با عنوان **«خریدنِ قفس»**، بر اساس مفاهیمِ عرفانی و اخلاقیِ گفتگو، با محوریتِ **جناسِ ناقص** (میان واژههایِ قَفَس، نَفَس، قَبَس و عَسَس) تنظیم شده است.
۱. **قَفَس** (قـ / فـ / س): به معنای زندان و قیدِ دنیا.
۲. **نَفَس** (نـ / فـ / س): به معنای دم و بازدم و جانِ انسان.
۳. **قَبَس** (قـ / بـ / س): به معنای شعله و پرتوِ نور (اشاره به داستان حضرت موسی علیهالسلام که در جستجوی نور بود، در حالی که انسانِ غافل در جستجوی قفس است).
۴. **عَسَس** (عـ / سـ / س): به معنای پاسبان و نگهبانِ شب (کنایه از مکرِ دنیا که انسان را دیدهبانی میکند).
این قصیده، تضادی میانِ **«جستجوی نور (قَبَس)»** و **«خریدنِ زندان (قَفَس)»** ایجاد میکند و در نهایت، نماز را کلیدِ باز کردنِ این قفس میداند.