## عمری که روی یخ نوشتیم
عمری که روی یخ نوشتیم، آب شد
نامی که پای باد سپردیم، خواب شد
ما خانه در گذرگهِ کوچِ پرندگان
بستیم و دل خوشیم که این راه، باب شد
هر شاخهای که تکیهگهِ دستهای ماست
روزی شکست و خندهٔ ما بیجواب شد
دنبالِ چشمه رفت دلِ تشنهٔ فریب
هر جا رسید، آینه بود و سراب شد
بازارِ رنگ، گرمِ خرید و فروش بود
آخر متاعِ جان، به بهایی خراب شد
وقتی غبار، آینهٔ سینه را گرفت
خورشید هم به چشمِ من و تو نقاب شد
آنگاه از حوالیِ گلدسته، آهسته
آوای آشنا به دلِ خسته تاب شد:
یعنی که غیرِ او همه دیوارِ کاغذیست
یعنی که تکیهگاهِ زمین ناپایدار شد
باید به ریسمانِ سحر چنگ زد، هنوز
پیش از آنکه پلکِ نفس، رو به خواب شد
باید کنارِ چشمهٔ پیشانی ایستاد
تا خاکِ راه، همنفسِ موج و آب شد
این سجده، خم شدن به درِ سایهها نبود
در بازگشتِ گمشدهای، انتخاب شد
آن روشنِ نخست که شب را شکافته بود
در کوچههای گمشدگان، آفتاب شد
و آن عدالتِ قد کشیده میانِ تیغ
وقتی که حق غریب شد، او بینقاب شد
ما ماندهایم و جاده و توفانِ بیامان
خوشا کسی که همسفرِ آن شهاب شد
دنیا اگر چه سفرهٔ نان و فریب داشت
آخر نصیبِ هر که در او ماند، قاب شد
عمری که روی یخ نوشتیم، پند بود:
هر کس دلش به غیر سپرد، اضطراب شد
یک بار هم برای خودت سادهتر بخوان:
این راه، ماندنی نشد؛ این زاد، ناب شد
باید به آن حقیقتِ بیمرگ رو کنی
پیش از آنکه سهمِ تو از خویش، خاک شد