زندگی… بازی نیست.
صحنهای نیست که بعدش پرده بیفتد و همه چیز تمام شود.
زندگی، **پل** است؛ نه خانه.
**کِشتزار** است؛ نه میدانِ تماشا.
**کوره** است؛ نه ویترینِ آرزوها.
ما مسافریم…
با چمدانی از نفس،
و راهی که هر قدمش، یک امضاست پایِ سرنوشت.
دنیا مثل **سراب** میدرخشد:
دور که هست، دریاست…
نزدیک که میشوی، فقط عطش میماند.
و دل—این پرندهٔ بیقرار—
هر بار روی شاخهای مینشیند
که زیر پایش، آرامآرام میشکند.
اما یک صدا هست…
مثل **طناب** در چاه،
مثل **چراغ** در مه،
مثل **قطبنما** وسطِ طوفان:
*الله اکبر…*
یعنی هیچ چیز به اندازهٔ خدا بزرگ نیست؛
نه ترسهایت،
نه زخمت،
نه آنچه از دست دادهای،
نه آنچه خیال میکنی بدونش نمیشود نفس کشید.
و راه، یک نشانه دارد:
محمد (ص)، چراغِ جاده؛
و علی (ع)، تیغِ عدالت در دستِ حقیقت؛
دو ستاره… برای شبی که گمشدن در آن آسان است.
و نماز…
نماز، **درِ پناهگاه** است وقتی آژیرِ دنیا میکشد.
نماز، **چشمه** است وقتی کویر گلویت را میسوزاند.
نماز، **پلِ نفس** است به سمتِ آسمان؛
نه زینتِ پیشانی—
که نجاتِ جان.
اگر سجده نکنی،
غرورت مثل **سنگ** میشود و تو را در خود غرق میکند.
اگر یادِ او را رها کنی،
روزها مثل **شنِ روان** از دستت میلغزند
و شب که رسید…
میبینی دستت خالیست
و راه، تمام.
پس همین حالا…
پیش از آنکه فرصت، به حسرت تبدیل شود،
دل را از بتهای کوچکِ درونت خالی کن:
*لا اله الا الله*…
زندگی بازی نیست.
اینجا **آغازِ عبور** است—
و آنجا، **وقتِ حساب**.
---