پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ - 3:6 - nali -
### ۱. شعر آزاد: فرمانروای خاکستر
در کاخی
که رنگش میانِ سپیدیِ وهم،
سرخیِ خون،
و سبزیِ فراموشی میچرخید،
نشسته بود.
دورش نگاهبانان،
سرد و بیمژه،
به دهانِ او مینگریستند.
اما او
مخاطبی نداشت؛
با خود سخن میگفت،
به سایهٔ خویش فرمان میداد:
«سرزمینِ حیرت را آتش بزنید!
آنجا که آدمیان هنوز میپرسند.
سرزمینِ ترس را بسوزانید!
آنجا که هنوز کسی از مرگ میلرزد.»
او یکییکی
ایالتهای جانش را
محکوم میکرد.
یکییکی،
پایتختهای احساس را
به دستِ حریق میسپرد.
حکم میداد
و نگاهبانِ خاص—
که شاید همان مرگ بود،
یا سکوتِ محض—
همه را سطر به سطر،
خاکستر میکرد.
شاه در آخر
بر تختی از هیچ
فرمانروای مطلق شد.
---