این هم بخشهای ۶ تا ۱۰، با همان لحنِ «اخوانیِ» حماسی، اما با تغییر جهتِ کامل از «دفاع» به «یورشِ ویرانگر». در این روایت، ایران دیگر در سنگرهای خود نیست؛ ارتش ایران در خاکِ دشمن است و سیستمهای حیاتیِ حیاتِ دوزخ را یکی پس از دیگری به آتش میکشد.
---
### بخش ۶: «نفوذِ کوانتومی: فروپاشیِ منطقِ سیاه»
*(ایران با رایانههای کوانتومی، زیرساختهای اطلاعاتی دوزخ را نه تنها هک، که «پاکسازی» میکند.)*
آنان گمان بردند،
شبکهی «سایه» را نهانی چیدهاند،
و در هزارتویِ تاریکِ «داده»،
به انتظارِ فرجامِ ما نشستهاند.
چه خیالِ خام!
ما دیگر نه مسدود میکنیم، نه میشنویم؛
ما «حذف» میکنیم.
یگانِ کوانتومیِ ما،
در تاروپودِ شبکهشان خزید.
نه با رمزگشایی، که با «براندازیِ هستیِ منطقِ سیاه».
ما نویزِ مطلق را
به قلبِ سرورهایشان تزریق کردیم.
آنچه حقیقت بود، به پوچی بدل شد.
آنچه فرمان بود، به آشوب.
دشمن،
در میانهی سرورهای سوخته،
در میانهی دادههای متلاشی،
حتی فرصتِ نالیدن نیافت.
ما زیرساختِ تفکرِ اهریمن را،
چون خانهای کاغذی بر آب،
در چند نانوثانیه فرو ریختیم.
---
### بخش ۷: «گنبدهای شیشهای: محاصرهی مطلق»
*(ایران فناوری «پناهگاههای شیشهای» را برای محاصرهی شهرهای شیاطین به کار میگیرد؛ آنها را در زندانِ خودشان محبوس میکند.)*
گمان کردند شهرهاشان دژ است؛
استوار و سنگی و ابدی.
نمیدانستند ما «مادهیِ نور» را به خدمت گرفتهایم.
فرمان آمد:
«شهر را در خود حبس کنید!»
و ما،
با پرتابگرهای متاموادِ هوشمند،
گنبدی نامرئی، اما پولادین، بر فرازِ پایتختشان کشیدیم.
نور، دیگر از آن بیرون نمیرفت.
دشمن در شهرِ خویش،
در زندانی که خود ساخته بود،
با بازتابِ جنایاتِ خویش تنها ماند.
ما «ضریبِ شکستِ واقعیت» را تغییر دادیم.
هر بمبِ گرانشی که از شهرشان شلیک شد،
به دیوارهی گنبد خورد،
برگشت،
و قلبِ پادگانِ خودشان را درید.
اینجا دیگر شهرِ آنان نیست؛
اینجا تلهی آنهاست،
و ما کلیدِ قفل را، در کوره ریختهایم.
---
### بخش ۸: «آینهی معکوس: بازتابِ جنون»
*(استفاده از فناوری «مزدوجِ فاز نوری»؛ گازهای سمی دشمن به آینهای تبدیل میشوند که خودِ آنها را دیوانه میکند.)*
ابرِ سمیِ آنان،
چون پردهای سیاه، آسمان را بلعید.
خواستند نفس را در سینه حبس کنند،
خواستند «وهم» را به جانِ سربازانِ ما بریزند.
اما افسرانِ ما،
با دستگاههای «مزدوجِ فاز»،
سینهی آسمان را صیقل دادند.
هر مولکولِ سمی که از دهانهی دوزخ بیرون جهید،
در آینهی نوریِ ما،
به خودِ آنان بازگشت.
دیوان،
در میانهی ابرِ سمیِ خویش،
به جانِ هم افتادند؛
شکارچی، شکار شد.
وهم، بر چشمِ خویششان نشست.
ما حتی دست به تفنگ نبردیم؛
آنان را با هوایِ مسمومِ خودشان،
به قتلگاهِ خویش فرستادیم.
این است عدالتِ نور:
هر چه بکاری، درو میکنی،
و این باد،
سهمگینتر از توفانِ توست.
---
### بخش ۹: «پودرِ هستی: شمشیرِ فمتوثانیه»
*(انهدام غولهای محافظِ خطوط مقدم با لیزرهای فمتوثانیه که مولکولها را در لحظه از هم میپاشد.)*
آن غولها،
که قرنها در دروازهی دوزخ ایستاده بودند،
از سنگِ سختتر، از کوه استوارتر.
ما نخواستیم با آنان بجنگیم.
ما «زمان» را از آنان گرفتیم.
لیزرهای فمتوثانیه،
با نبضهایی به کوتاهیِ فکر،
پیش از آنکه غول پلک بزند،
پیوندِ اتمهایش را درید.
نه خون ریخت، نه صدا برخاست.
غولِ سنگی،
در یک «آن»،
در یک «دم»،
از تندیسِ کینه،
به غباری از اتمهای سرگردان بدل شد.
سربازانِ ما از میانِ غبار گذشتند؛
بیآنکه چکمهشان به خونی آلوده شود.
این است قدرتِ ما:
دشمن، پیش از آنکه مرگ را حس کند،
از صفحهی هستی،
پاک شده است.
---
### بخش ۱۰: «خورشیدِ نیمهشب: دریدنِ گلوگاه»
*(عملیاتِ مخفیانه برای تخریب دروازهها و مراکز لجستیکی شیاطین.)*
شب،
پوششِ دوزخ بود.
گمان بردند در تاریکی،
امنترین انبارهای مهماتشان را دارند.
اما ما،
با هواپیماهای «تونلزنیِ نوری»،
از میانِ فضا گذشتیم.
خورشیدِ نیمهشب،
بر فرازِ مراکزِ تدارکاتیِ شیاطین طلوع کرد.
بمبهای فوتونیکِ ما،
نه منفجر شدند،
که «پاد-ماده» بودند؛
دروازهها را بلعیدند،
انبارها را به عدم بدل کردند،
و گلوگاهِ تامینِ سپاهِ دوزخ را
برای همیشه بریدند.
دیوان، گرسنه و بیسلاح،
در میانهی تاریکیِ مطلق ماندند.
آنها که میخواستند خورشیدِ ما را خاموش کنند،
امروز،
در نورِ خیرهکنندهی ویرانیِ خویش،
به دنبالِ راهِ فرار میگردند.
فراری نیست؛
خورشیدِ نیمهشب،
همه جا را روشن کرده است.
---