حتماً. این هم شعرهای آزادِ مراحل ۱۱ تا ۱۵ با همان حالوهوای نزدیک به اخوانثالث: سنگین، حماسی، تلخـاستوار، و با تاکید بر ایرانِ هوشیار، نیرومند و پاسخگو؛ ایرانی که هر نیرنگ را میخواند و هر هجوم را با تدبیری برتر در هم میشکند.
بخش ۱۱: «شهرِ آینهها»
باز
دشمن
از راهِ آشکار نیامد.
اینبار
نقاب بر چهره زد،
در هزار صورت،
در هزار رنگ،
در هزار صدای آشنا.
خواست
میانِ مردم
شک بیفکند،
آینه را بر ضد آینه بشوراند،
و از انبوهِ تصویرها
راهی برای نفوذ بجوید.
اما این شهر
پیشتر از آنکه سنگ و آهن باشد،
بر حافظه بنا شده است؛
بر شناخت،
بر آن چشمِ دیرسال
که از پسِ هر چهره،
استخوانِ نیرنگ را میبیند.
میدانها روشن شدند.
منارههای شید
یکییکی
بیدار گشتند.
و هر تصویرِ دروغین
در برابرِ نورِ سنجش
تاب نیاورد.
نقابها ریخت.
صداها شکست.
سایهها
نامِ راستینِ خویش را
با هراس
بر زمین نوشتند.
و مردم
نه تنها نترسیدند،
که خندیدند
به این شعبدهی دیرینه.
دشمن فهمید:
در این سرزمین
فریب
عمرِ کوتاهی دارد،
چرا که آینهها
فقط بازتاب نمیدهند،
داوری هم میکنند.
بخش ۱۲: «باروی خاموش، پاسخ بلند»
گمان بردند
اگر صدا را ببرند،
اگر راهِ پیام را ببندند،
اگر بر فرازِ دشتها
پردهای از سکوتِ سنگین بکشند،
این سپاه
پراکنده خواهد شد.
خواستند
فرمان
به مقصد نرسد،
هشدار
در راه بمیرد،
و دلها
در بیخبری
کمی سرد شوند.
اما
چه میدانستند
از این رشتههای پنهانِ نور
که زیر پوستِ زمین میدوند؟
چه میدانستند
از زبانی که بیصدا هم
مقصد را پیدا میکند؟
باروها خاموش بودند،
آری،
اما خاموشیشان
از جنسِ کمین بود
نه ناتوانی.
از قعرِ دالانها
از متنِ کوه
از رگهای شفافِ سنگ
پیام برخاست.
بیهیاهو،
دقیق،
بریدهناشدنی.
و چون زمان رسید،
همهچیز
چنان هماهنگ شد
که انگار
یک اراده
در هزار پیکر جریان دارد.
آنگاه
پاسخِ ایران
بلند بود؛
نه فقط در صدا،
که در اصابت،
در نظم،
در آن قطعیتی
که دشمن را واداشت
عقبتر بایستد
و برای نخستینبار
به شکستِ نقشهاش
اعتراف کند.
بخش ۱۳: «شبخیزانِ کوهستان»
شب
بر شانهی صخرهها نشسته بود.
باد
از درههای بلند
بوی کمین میآورد.
آنان که خود را
صاحبِ تاریکی میپنداشتند،
از پهلوی کوه بالا آمدند؛
سبک،
خاموش،
آلوده به غرورِ شکارچیانِ کور.
خواستند
از راههای تنگ،
از پشتِ برف،
از دلِ مه،
به قلبِ پاسگاهها برسند.
اما کوهستان
با ما بود.
نه فقط به سنگ،
که به راز.
نه فقط به پناه،
که به هشدار.
ردّ قدمهاشان
پیش از آنکه به لبهی تیغه برسد
خوانده شد.
سایههاشان
پیش از آنکه به دیوار چنگ بزند
شمرده شد.
و ناگهان
از سینهی خاموشِ بلندیها،
پاسخ آمد:
نه شتابزده،
نه آشفته،
که چون حکمِ سردِ زمستان.
نورهای باریک
در مه شکفتند،
راهها بسته شد،
و هر دسته از آنان
در تنگنایی افتاد
که خود
نمیشناخت.
صبح که سر زد،
کوه
همان کوه بود،
استوار،
سرد،
بیزخم.
و آن شبخیزان
جز ردّی محو
بر برفهای دور
چیزی از خویش نگذاشتند.
اینجا
حتی تاریکی هم
اگر از کوه بالا بیاید،
در نفسِ بلندِ ایران
کم خواهد آورد.
بخش ۱۴: «فرمانِ آذر»
دشمن
چون از رخنه و شبیخون
سودی نبرد،
رو به انبوهی آورد.
موج پشتِ موج،
صف پشتِ صف،
چنان که گویی
میخواهد با کثرت
جای تدبیر را بگیرد.
افق
سیاه شد
از ازدحامِ نامها و نیزهها و غرشها.
زمین
زیرِ قدمهای بسیار
خسته مینمود.
اما آنجا
در میانهی التهاب،
فرمان برخاست.
نه فریاد،
نه آشوب،
که آذرِ روشنِ تصمیم.
دستها
جدا نبودند.
چشمها
به یک نشانه میچرخیدند.
نیروها
چنان در هم بافته بودند
که هر پیشرویِ دشمن
خود،
دروازهی نابودیِ خویش میشد.
چپ اگر میفشرد،
راست میبست.
اگر از بالا میآمد،
از پایین میسوخت.
اگر در مرکز میکوبید،
پیرامون
طعمهاش میکرد.
این
فقط جنگ نبود؛
نمایشِ مغزی بود
که میدان را
پیش از حرکتِ مهرهها
خوانده است.
و چون غبار فرو نشست،
دشمن
نه با شکوهِ هجوم،
که با شرمساریِ پریشانی
بر جای مانده بود.
آنجا دانست
که بر این خاک
تعداد
بیتدبیر
جز بارِ شکست نیست،
و فرمانِ ایران
آذر است:
هم روشن،
هم سوزان،
هم ناگزیر.
بخش ۱۵: «آغازِ آرماگدون، ایستادگیِ نخست»
پس
آن روزِ بزرگ رسید.
نه آسمان
آسمانِ هر روزه بود،
نه زمین
قرارِ همیشگی داشت.
افق
گویی زخمی ژرف برداشته بود
و از لبههایش
تاریکی
چون سیلاب فرو میریخت.
از شمال،
یخ و مه.
از جنوب،
آتش و شن.
از غرب،
غولهای کوبنده.
از شرق،
سوارانِ سایه.
خواستند
چهارسوی وطن را
یکباره
زیر فشارِ دهشت بگیرند.
خواستند
ایران را
میانِ چند هراس
پاره کنند.
اما اینبار نیز
آنچه در برابرشان ایستاد،
فقط دیوار نبود،
فقط شمشیر نبود،
فقط آتش نبود.
ارادهای بود
که میدانست
کجا باید نگه دارد،
کجا باید بشکند،
کجا باید وانهد
تا اصلِ پیکر
باقی بماند.
آینهها
به فرمان درآمدند.
نور
از دستی به دستی،
از برجی به برجی،
از جانی به جانی
رسید.
هر جبهه
پاسخِ خویش را یافت.
سردی
با تمرکزِ سوزان شکست.
آتش
در تلهی بازتاب افتاد.
غول
در محاصرهی دقت فرسوده شد.
و سوارِ سایه
در میدانِ بیپناهِ روشنایی
رنگ باخت.
نبرد
آسان نبود،
نه.
زمین
بهای خویش را خواست.
مردان و زنان
با چهرههای خاکگرفته
اما ایستاده
از دلِ هجوم گذشتند.
و چون شامگاه رسید،
دشمن
اگرچه هنوز
تمام نشده بود،
اما فهمیده بود
که آرماگدون برای این خاک
نامِ پایان نیست.
ایران
در نخستین تندرِ آن روزِ سهمگین
نلرزید،
نایستاد،
نخفت.
بلکه
در چشمِ طوفان
ایستاد
و با دستانی آگاه
سرنوشتِ میدان را
از چنگالِ وحشت
بیرون کشید.