حتماً. این هم برای مراحل ۶ تا ۱۰، پنج قطعه شعر آزاد با حالوهوای حماسی و لحن نزدیک به اخوانثالث؛ با همان فضای سنگین، استوار، تلخـمغرور، اما اینبار با تاکید روشن بر اقتدار ایران، برتری تدبیر، و پاسخ کوبنده به هر حیلهی شیاطین.
بخش ۶: «نوفه در شبکه شید»
باز
آن شبپرستانِ کهن
از شکافِ موج،
از رخنهی ناپیدای داده،
خواستند
دست ببرند
به رگهای روشنِ این سرزمین.
پنداشتند
اگر در گوشِ نور
اندکی نوفه بریزند،
اگر به خوابِ مدارها
تبِ آشوب دهند،
این خانهی بیدار
لحظهای
در خویش خواهد شکست.
اما
ندانستند
اینجا
هر فوتون
سربازیست قسمخورده،
هر رگِ شیشهای
چشمیست
به هوشیاریِ هزاران سال.
چون دستِ سیاهشان
به سیمِ شید رسید،
خود، رسوا شدند.
شبکه
نه خاموش شد،
نه لرزید،
فقط
نامِ مهاجم را
از لابهلای غبارِ رمزها بیرون کشید
و آنگاه
پاسخ،
چون آذرخشی بیدرنگ،
رفت
و آشیانهی نهانشان را
در دوردستهای کور
به خاکستر بدل کرد.
اینجا
هر حیله
پیش از آنکه قد بکشد
در آینهی دانش
شناخته میشود.
اینجا
تاریکی اگر نقب زند،
راهِ بازگشتش
از آتش خواهد گذشت.
بخش ۷: «گنبدهای شیشهای»
گفتند:
شهر را
با زخمِ جاذبه خواهیم شکست،
با چاهی که در هوا میگشاییم،
با فشاری
که ستونِ خانهها را
از درون
خم خواهد کرد.
و ما
بر فرازِ بامهای این وطن
گنبدهایی برافراشتیم
از شیشه؟ نه
از دانشی که سختتر از کوه است،
از هندسهای
که تیرگی را
به خویش بازمیگرداند.
بمبِ خصم آمد،
سنگین،
کینهمند،
آکنده از نخوتِ تباه.
اما شهر
تن نداد.
دیوارهای روشن
میدانِ هجوم را
خم کردند،
کج کردند،
برگرداندند.
ناگاه
آنچه برای ویرانیِ ما آمده بود،
در صفوفِ خودشان شکفت؛
چاه،
زیر پایِ خویش گشودند.
فرو رفتند
در سیاهیِ ساختهی خویش.
و مردم
در پناهِ آن سپرهای بیدار
هنوز
چراغِ خانه را روشن نگه داشتند.
کودکی خندید.
پیری
به دیوارِ امنِ شهر تکیه داد
و گفت:
این خاک
بیپاسخ نمیماند.
بخش ۸: «پژواک دلیران»
بار دیگر
دودهای هراس را
به آسمان فرستادند،
تصویرهای دروغین را،
هیبتهای بادکرده،
دهانهای آغشته به وهم.
خواستند
دلِ سپاهیانِ ما را
از درون تهی کنند.
خواستند
ترس را
چون زهر
در ریهی صبح بدوانند.
اما
چه میدانستند
از مردمی
که قرنها
از میانِ خاکستر
قد کشیدهاند؟
چه میدانستند
از جنگاورانی
که پیش از شمشیر،
ذهنِ خویش را
صیقل دادهاند؟
هواپیماهای ما
در دلِ مه بالا رفتند.
نور
نه برای تماشا،
که برای داوری آمد.
پرتوها،
فاز به فاز،
دروغ را از آسمان شستند.
و آن گازهای گمراه،
آن خوابآورهای شوم،
چرخیدند،
بازگشتند،
به سویِ خودِ فرستندگان.
آنگاه
لشکرِ دیوان
در میانِ فریادهای خویش
گم شد؛
بر سایهی خود تیغ کشید،
بر برادرِ خویش تاخت،
و آسمانِ وطن
دوباره
آبیِ استوارِ خویش را
به دوش گرفت.
اینگونه است
که در این سرزمین،
ترس نیز
اگر بیاید،
در مدرسهی نور
شکست میآموزد.
بخش ۹: «دژ سرخس»
از شرق
غولها آمدند،
سنگین،
سربسته در زرههای عبوس،
چنان که گویی
کوه راه افتاده است
با کینهای کهن
بر شانه.
گفتند:
دژ را
با وزنِ خویش خرد میکنیم،
با قدمهای خویش
زمین را
از زیر پایِ مدافعان میرباییم.
اما سرخس
تنها دیوار نبود.
سرخس
اندیشهای بود
مسلح به صبر،
مجهز به دقت.
بر برجها
آتشِ شتابمندِ ما
نه بر پوست،
که بر جانِ زره تاخت.
پرتوهای باریک،
تیزتر از قضا،
پیوندِ سختِ آهن را
از حافظهی ماده گرفتند.
ناگاه
آن شکوهِ سنگین
به غباری حقیر بدل شد.
زرهها
چون برگِ پوسیده فرو ریختند،
مفصلها شکستند،
غرشها
به نالهای دور بدل شد.
آنگاه
پلاسما
چون خشمِ مهار شدهی زمین
فرود آمد
و آنچه مانده بود
در هم پیچید.
سرخس
برجا ماند.
باد
از فرازِ دژ گذشت
و نامِ فراریان را
با تحقیر
به شنهای بیپناه سپرد.
بخش ۱۰: «خورشید نیمهشب»
شب بود،
اما نه آن شب
که بر دلها حکم براند.
شب بود
و ما
در آستانهی یورش.
دشمن
سدّی از تاریکی کشیده بود،
چاهی در راه،
دهانی بیستاره،
تا گمان برد
ایران
پشتِ مرزِ خویش خواهد ماند.
اما این قوم
هرگاه ناچار شده،
از دلِ محال
راه ساخته است.
ناوگانِ خاموشِ ما
در پناهِ نورِ رام،
از شکافِ قانون گذشت.
راهی گشود
که چشمِ دیو
توانِ دیدنش نداشت.
و ناگهان
در پشتِ انبارهای خصم،
در قلبِ تدارکِ شوم،
سپیده سر زد.
نه از افق،
که از انفجار.
پورتالها یکییکی
چون حلقههای پوسیده
از هم دریدند.
شب
روشن شد
از آتشِ ارادهی ما.
دشمن
فهمید
که اینبار
جنگ
دیگر فقط دفاع از خانه نیست؛
رسیدنِ دستِ ایران است
به گلوی تاریکی.
خورشیدِ نیمهشب
همین بود:
آن لحظه که خصم دانست
هر حیلهاش
پاسخی سختتر خواهد زاد،
و هر قدمی که به سوی این خاک بردارد،
راهِ بازگشتش
کوتاهتر،
تنگتر،
و خونینتر خواهد شد.