### عنوان: یورش به قلمروِ تاریکی
و چون شعلههایِ کوچک
در سراسرِ خاک
ریشه دواندند،
ما دریافتیم
که دیگر
تنها نگاه داشتنِ جهانِ خود
کافی نیست.
تاریکی،
تا وقتی
در سرچشمهٔ خویش
آرام و برقرار باشد،
هر شکست را
به تأخیری کوتاه بدل میکند.
هر دیوی که بر زمین میافتاد،
از جایی دورتر،
از زخمی ژرفتر،
از دهانی ناپیدا،
جانشینی مییافت.
پس
زمانِ آن رسیده بود
که بهجایِ دفاع از آستانهها،
از خودِ آستانه عبور کنیم.
باید
به قلمروِ تاریکی
یورش میبردیم.
نه از سرِ غرور،
نه با رویایِ فتح،
که از سرِ ضرورت:
برایِ آنکه ریشهٔ ضدِ نور را
ببینیم،
بشناسیم،
و اگر میتوانیم
از جا برکنیم.
دروازه،
در مرزِ هیچ شهری نبود.
در کوهستانی دور،
در شکافی از سنگِ سوخته،
در جایی که حتی باد
با بیم میوزید،
گسستی در بافتِ جهان
دهان باز کرده بود.
دانشمندان آن را
«وارونگیِ قوانین» نامیدند.
روحانیان گفتند:
«اینجا،
جاییست که خلقت
از یادِ خود میگریزد.»
ما
تنها میدانستیم
که با نزدیک شدن به آن شکاف،
همه چیز
اندکی نادرست میشود.
نور،
بهجایِ آنکه پیش برود،
گاه
به سویِ دستِ حاملِ خود بازمیگشت.
صدا،
از دهان بیرون میآمد
اما دیرتر به گوش میرسید.
سایهها،
از تن جدا میشدند
و لحظهای مستقل
بر زمین راه میرفتند.
و آنگاه،
ما عبور کردیم.
قلمروِ تاریکی،
جهانی دیگر نبود؛
همین جهان بود،
اما چنان
که گویی
همهٔ نسبتهایش
از سرِ کینه
وارونه شده باشند.
آسمان،
نه بالا بود
و نه پایین.
چاهی بود بیانتها
که گاه
احساس میکردی
از درونِ آن
به تو نگریسته میشود.
زمین،
چون پوستهای زنده،
زیرِ پا
موج برمیداشت.
سنگها
به نرمیِ گوشت بودند،
و مه
چون فلز
بر شانهها وزن میگذاشت.
در آنجا،
فاصله
قابلِ اعتماد نبود.
تپهای که در برابرِ تو میدیدی،
شاید با یک گام
دورتر میشد،
و درهای که ژرف مینمود،
گاه
با خم شدنِ نور
به پلی باریک بدل میگشت.
ما ناچار شدیم
نه فقط با سلاح،
که با فهمی تازه
پیش برویم.
«قانونِ وارونگی»
بر همه چیز حاکم بود.
گرما،
فرسودهات میکرد
اما سرما
میتوانست بسوزاند.
نورِ خالص،
گاه
ردّ تو را برایِ دشمن آشکار میساخت،
اما نورِ شکسته،
نورِ منشوری،
میتوانست
تو را از چشمِ موجوداتِ آنسوی پرده
پنهان کند.
از اینرو،
سربازانِ ما
آینههایِ زاویهدار،
فیلترهایِ قطبیده،
و مشعلهایِ منشوری
بر خود بستند.
ما،
در دلِ ظلمت،
آموختیم
که همیشه
تابشِ مستقیم
نجاتبخش نیست.
در مسیرِ پیشروی،
نخستین ستون را دیدیم.
«ستونِ خاموشی»
برجی نبود از سنگ،
بلکه انباشتِ فشردهای
از شبِ جامد بود.
چون ستونی از ضدِ مادهٔ معنوی،
که گرداگردِ آن
هر صدا
پیش از تولد
میمرد.
در نزدیکیِ آن،
فریادِ زخمیان
بیصدا دهان میگشود،
فرمانها
بر لبِ فرماندهان
بیاثر میماند،
و حتی ضربانِ دل
چنان حس میشد
که انگار از جهانِ دیگری میآید.
ما فهمیدیم
که این ستونها
پایههایِ اقتدارِ پادشاهِ دیواناند.
تا وقتی برپا باشند،
تاریکی
نه تنها گسترش مییابد،
که خود را
بازسازی میکند.
برایِ فرو افکندنِ ستونِ خاموشی،
شمشیر
بیفایده بود.
پرتوهایِ مستقیم
در آن
فرو میمردند.
اما وقتی
منشورِ سهروردی را
در برابرِ آتشِ کوچکِ مردم نهادیم،
نور
به طیفی گسترده شکافت.
رنگها،
که بر زمینِ ما
زیبایی بودند،
در آن قلمرو
به سلاح بدل شدند.
بنفش،
پوستهٔ خاموشی را ترک انداخت.
سبز،
درزهایِ نامرئی را آشکار کرد.
سرخ،
هستهٔ تپندهٔ ستون را
برای یک دم
به جهانِ ما سنجاق کرد.
و ما
در همان دم
با همهٔ نیرویِ متمرکز،
بر آن هسته زدیم.
ستون،
نه شکست،
که «ناهماهنگ» شد.
لرزید،
فرمِ خود را از یاد برد،
و ناگهان
چون دودِ فشردهای
در خود فروریخت.
با فروریختنِ آن،
صدا
به جهان بازگشت.
فریادها،
نفسها،
نامِ یاران،
و حتی صدایِ افتادنِ قطرهای سیاه
بر زمین،
دوباره معنا یافت.
اما این
تنها نخستین ستون بود.
در دوردست،
سه ستونِ دیگر
چون زخمهایی عمودی
بر پیکرِ افق
ایستاده بودند:
ستونِ فراموشی،
ستونِ واپاشی،
و ستونِ انکار.
هر یک،
قانونی از قوانینِ جهان را
بر ضدِ خودِ جهان
به کار میگرفت.
در راهِ رسیدن به ستونِ دوم،
ما با موجوداتی روبهرو شدیم
که نه دیو بودند
نه سایه.
آنها
«بازماندههایِ معنا» بودند؛
چیزهایی که روزی
انسان،
حیوان،
یا اندیشهای زنده بودهاند،
اما در قلمروِ تاریکی
چنان فرسوده شده بودند
که فقط قالبی متحرک
از عادتهایِ پیشین مانده بود.
یکی،
هنوز حالتِ دعا داشت
اما دهانی برایِ گفتن نداشت.
دیگری،
چون سربازی میدوید
بیآنکه پاهایش
به جایی برسند.
و برخی،
نامِ خود را
پیوسته
بر زبانِ بریدهٔ خویش
میآوردند،
انگار که
اگر لحظهای فراموش کنند،
به تمامی
محو خواهند شد.
مبارزه با آنان،
از همهٔ نبردهایِ پیشین
سنگینتر بود.
زیرا در هر ضربه،
احساس میکردیم
بر چیزی میزنیم
که زمانی
به ما شباهت داشته است.
و این،
دقیقاً
ترفندِ تاریکی بود:
آنکه اراده را
نه فقط با ترس،
که با دلسوزیِ زخمخورده
فرسوده سازد.
اما ما
این بار
تنها نبودیم.
شعلههایِ کوچکِ پشتِ سرِ ما،
گرچه از آن قلمرو دور بودند،
از راهِ شبکهٔ آینهها
و رمزهایِ نوری
هنوز با ما سخن میگفتند.
هرگاه یکی از ما
در مرزِ فروپاشیِ امید میرسید،
پالسی کمجان اما منظم
در منشورِ همراهش میتپید:
نشانهای از خانهای دور،
از دستی نادیده،
از مردمی که
هنوز نور را نگه داشتهاند.
و همین،
ما را پیش میبرد.
ما دیگر
فقط برایِ پیروزیِ جنگی اسطورهای
نمیجنگیدیم.
ما
نمایندگانِ همهٔ چراغهایِ کوچکی بودیم
که در جهانِ پشتِ سرمان
در برابرِ شب
ایستاده بودند.
پس
گامبهگام،
زخمی،
خسته،
اما آگاهتر از همیشه،
در دلِ قلمروِ تاریکی
پیش رفتیم.
چرا که اکنون میدانستیم:
پادشاهِ دیوان
در قلعهای صرف
نمینشیند.
او
بر شبکهای از انکار تکیه زده است.
و تا آن ستونها فرو نریزند،
خودِ شب
پایانی نخواهد پذیرفت.
این یورش،
آغازِ فتح نبود؛
آغازِ شناختِ عمیقِ دشمن بود.
و گاه،
همین شناخت
از هر شمشیر
برندهتر است.
اگر بخواهی، بخشِ بعدی را هم ادامه میدهم:
«نبرد با ستونهای تاریکی» یا مستقیم «نبرد نهایی با فرمانروای ظلمت».