### عنوان: بیداری آتش جاوید
و ما،
از اعماقِ آن شهرِ محتمل،
خسته و سرشار از شکِ کوانتومی،
به سطحِ زمین بازگشتیم.
خورشید،
آنجا بود؛
هنوز در میانِ آسمان،
سرسخت و بیتفاوت،
بر ویرانههایی میتابید که
دیوِ انتروپی،
با هر نفسِ خود،
آنها را به غبار بدل میکرد.
ما
دیگر شمشیرِ پولادی
کافی نبود.
سپاهِ سایهها،
هر روز وسیعتر میشد،
و ما
به سلاحی نیاز داشتیم
که «نظم» را به عالم بازگرداند.
ما
«آتشِ جاوید» را برگزیدیم.
بر بلندایِ کوههایی که
نزدیکترین نقطه به خورشید بودند،
«تشدیدگرِ نوری» (Optical Resonator) را بنا کردیم.
نه آنگونه که در کتابهایِ مهندسی آمده،
که با قلبی که
از تجربهٔ مرگ و احتمالِ کوانتومی،
آبدیده شده بود.
آینههایی از الماسِ تراشخورده،
منشورهایی از بلورِ حقیقت،
و ستونهایی از اراده،
که نورِ پراکندهٔ خورشید را
در یک «کانونِ مطلق»
گرد میآوردند.
این،
سنتزِ انرژی بود؛
پیوندِ میانِ خورشیدِ کهنِ ایران،
و تکنولوژیِ رهایی از انتروپی.
همه چیز آماده بود،
که ناگهان،
زمین لرزید.
او آمد.
«کرمِ انتروپی...»
نه چون دیوهای پیشین؛
نه پایی داشت و نه دستی.
او،
یک شکافِ متحرک بود.
یک «تهیشدگیِ» مطلق،
که هرجا میگذشت،
رنگها میپریدند،
سنگها پودر میشدند،
و حتی معنایِ کلمات
در هوایِ پیرامونش
گسسته میگشت.
او،
میآمد تا «تشدیدگر» را ببلعد؛
تا منبعِ نظم را
در گلوگاهِ بینظمیِ خود
خرد کند.
هرچه به تشدیدگر نزدیکتر میشد،
آینهها،
یکییکی
کدر میشدند.
انگار که کرم،
نظمِ هندسیِ آنها را
با لیسیدنِ واقعیت،
از بین میبرد.
فرمانده فریاد زد:
«نور را رها کنید!
پیش از آنکه همه چیز را ببلعد،
باید آن را رها کنیم!»
ما،
تمامِ نیرویِ ذهنِ خود را
بر رویِ آخرین آینه متمرکز کردیم.
نه برایِ دفاع،
که برایِ «تمرکزِ نهایی».
پرتوِ خورشید،
از میانِ هزارتویِ تشدیدگر گذشت؛
تقویت شد،
خالص گشت،
و به یک «خطِ مستقیمِ حقیقت»
بدل شد.
آنگاه،
آن پرتوِ جاوید،
چون خنجری از نورِ محض،
بر فرقِ کرمِ انتروپی فرود آمد.
صدایی برنخاست.
انفجاری نبود.
تنها،
«سکوتِ مطلق» بود.
کرمِ انتروپی،
در برابرِ آن کانونِ نور،
شروع به فروپاشی کرد.
اما نه فروپاشیِ فیزیکی؛
او،
در «معنا» شکست خورد.
او که ذاتش
تفرقه بود،
در برابرِ یگانگیِ نورِ لیزرِ خورشیدی،
دوام نیاورد.
او،
ذرهذره،
در خودِ تاریکیاش
محو شد.
ما پیروز شدیم،
اما دستهایمان میلرزید.
آتشِ جاوید روشن بود،
اما آسمانِ ایران،
هنوز در هالهای از «پوششِ انتروپیک»
سیاه مینمود.
ما فهمیدیم:
این تنها یک نبرد بود؛
نبردی با یکی از بازوهایِ تاریکی.
اما راه،
هنوز طولانیست؛
و پایانِ انتروپی،
تنها با «تغییرِ بنیادینِ جهان»
ممکن خواهد بود.