### عنوان: هبوط در شهرِ کوانتومیِ مدفون
ما از سطحِ زمین گذشتیم،
از دژهایِ سنگی و ریگزارهایِ سوزان،
و به جایی رسیدیم که
«زمان»
نه یک رودِ جاری،
که برکهای راکد و تیره بود.
شهرِ کوانتومی...
شهری مدفون در اعماقِ تاریخ،
جایی که احتمال،
حاکمِ مطلق بود.
در کوچههایِ این شهر،
هر دیوار،
در دو جا بود:
هم آنجا که میدیدیم،
و هم آنجا که گمان میبردیم.
ما وارد شدیم؛
با گامهایی لرزان،
بر خاکی که گویی
از غبارِ رویاهایِ فراموششدگان
ساخته بود.
نورِ چراغهایِ ما،
در آن محیطِ غلیظ،
بهسختی پیش میرفت.
قوانینِ اپتیک،
اینجا،
دیگر همان قوانینِ رویِ زمین نبودند.
نور،
در میانِ اتمسفرِ سنگینِ این شهر،
چون مسافری خسته،
خم میشد،
میشکست،
و در هر کنج،
به هزار مسیرِ متفاوت
تقسیم میگردید.
«شکستِ نور در محیطِ غلیظ...»
فرمانده زمزمه کرد:
«اینجا حقیقت،
مستقیم نیست.
حقیقت،
تنها در خمیدگیهاست که خود را نشان میدهد.»
ما به دنبالِ «رازِ پیروزی» بودیم؛
آن کتیبهٔ گمشدهای که
میگفتند
پایانِ انتروپی است.
اما شهر،
ما را به بازی گرفته بود.
در هر تالار،
تصویرِ خود را میدیدیم،
نه در آینه،
که در «گذشته» و «آیندهٔ» خویش.
من،
خود را دیدم که
سالها پیش
در کوهستانهایِ البرز
در برفها ماندهام.
و دیگری،
خود را دید که در پایانِ جنگ،
بر ویرانههایِ ایران،
مویه میکند.
ما در «تداخلِ موجهایِ زمان» گرفتار بودیم.
و آنگاه،
او برآمد.
«نگهبانِ سنگیِ هزارساله...»
او،
نه سنگی بود که جان گرفته باشد،
و نه موجودی که از سنگ ساخته شده باشد.
او،
تجسمِ «انجمادِ کوانتومی» بود.
او،
در یک لحظه،
همهٔ حرکتهایِ ممکن را
در خود داشت.
اگر به سمتِ راستِ او میرفتیم،
او پیش از آنکه ما برسیم،
آنجا بود.
اگر به چپ میتاختیم،
او در چپ،
منتظر بود.
او،
چون یک «تابعِ موج» (Wave Function) بود
که تا زمانی که
«نظاره» نمیشد،
همه جا بود،
و هیچ جا نبود.
ما فهمیدیم:
برایِ شکستِ او،
نباید با شمشیر میجنگیدیم.
باید او را «انتخاب» میکردیم.
باید با تمرکزِ اراده،
با آن «دیدِ فوتونیک» که در البرز آموخته بودیم،
آنقدر خیره میشدیم،
آنقدر ناظرِ دقیق میبودیم،
که «تابعِ موجِ» او،
تنها به یک «حقیقت» فرو بپاشد.
در آن لحظهٔ سنگین،
در آن تالارِ مدفون که دیوارهاش
از احتمال ساخته شده بود،
ما
تمامِ نیروهایِ خود را
بر یک نقطه
متمرکز کردیم.
ما،
به او «نگاه» کردیم.
با تمامِ توانِ وجود،
و با تمامِ ایمانِ به آنچه «باید» باشد.
و او،
در برابرِ نگاهِ ما،
آرامآرام،
سنگ شد.
سنگی واقعی.
ساکن.
شکستخورده.
ما راز را یافتیم:
پیروزی،
نه در قدرتِ بازو،
که در «قطعی کردنِ حقیقت» است.
در شهری که همه چیز
در میانِ «بودن» و «نبودن» معلق بود،
ما
با ارادهٔ خود،
مرزِ واقعیت را
ترسیم کردیم.
شهرِ کوانتومی،
در سکوتِ خود،
از هم پاشید؛
گویی که با کشفِ حقیقتِ نگهبان،
دیگر دلیلی برایِ ماندن نداشت.
ما از آن هبوط،
با دستی پُر،
و دلی که دیگر
از تزلزلِ زمان نمیهراسید،
به سویِ نورِ واقعیِ خورشید،
بازگشتیم.