عنوان: نجوا در سایهها
شب
بیصدا
از لابهلایِ کوچهها میگذشت
و در هر خانه
شبحی از تردید
بر لبِ چراغها مینشست.
شیاطین
اینبار
نه در هیأتِ دیوهای ستبر،
که در پوستِ آشنایان،
در لبخندِ برادران،
در سلامِ همسایگان
نفوذ کرده بودند.
شهر
به ظاهر همان بود:
بازار، فریاد، نانِ داغ، بچههایی که میدویدند.
اما زیرِ این همه،
چیزی
در بافتِ نور
خراب شده بود.
ما
با «چشمِ برهنه»
دیگر
نمیدیدیم.
لبخند
لبخند بود،
و اشک
اشک.
اما در ژرفایِ نگاهها
گرهای از تاریکی
آرامآرام
انباشت میشد.
پس
«دیدِ فوتونیک» را
به درونِ شهر آوردیم.
جعبههایی خاموش،
لنزهایی سرد،
آینههایی بیچهره
که تنها
به موجهای نور
اعتماد داشتند.
سیستمِ تشخیصِ طیف،
چون قاضیای بیرحم،
پرتوها را میسنجید:
نورِ صادق،
نرمیِ خویش را داشت؛
نهیب نمیزد،
فریاد نمیکشید.
اما نورِ دروغ،
در حاشیههای طیف،
زخمهایی داشت
که جز برای منشور
پیدا نبود.
با دستگاهها
به میانِ مردم رفتیم.
گفتیم:
«ما به چشمانِ شما
بیاحترام نیستیم،
اما شب،
چیزی از ما پنهان کرده
که تنها
با زبانِ فوتون
میتوانش گرفت.»
زنِ جوانی
که سبدی از نان و ترس
در دست داشت،
اولین بود که ایستاد.
گفت:
«اگر من دیو باشم،
بگذار این آینه
به من خیانت کند.»
و آینه
به او خیانت نکرد.
نورش
پاک بود،
اگرچه لرزان.
اما بودند کسانی
که در پیشِ منشور
درنگ میکردند،
سخنی نمیگفتند،
و ناگهان
در اطرافِ طیفشان
هالهای از سایه
چون دود
برمیخاست.
یکی را
به آرامی کنار کشیدیم.
مردی
با ریشی آراسته،
با لبخندی که سالها
به دیگران
اطمینان بخشیده بود.
پرسیدیم:
«از کجا آمدهای؟»
گفت:
«از همین کوچهها.»
ولی نورش
چیزی دیگر میگفت.
در عمقِ پرتو،
تلاطمِ نقابها بود،
پرتوی که
چندینبار
شکسته و دوباره
به ظاهرِ آرام
بازگردانده شده بود.
دانستیم
که شیاطین
دیگر با فریاد
حمله نمیکنند؛
زمزمه میشوند،
نفسی میشوند
بر گوشِ خستهٔ مردان،
شکِ کوچکی میشوند
در دلِ زنی که
سالها
به فردا امیدوار بوده است.
شهر
به میدانِ آزمایشِ نور بدل شد.
در هر چهارراه،
لنزی بیدار،
و در هر مجلس،
آینهای خاموش.
اما خطر،
تنها از آنِ بدلها نبود؛
ترس
آهستهآهسته
در دلِ مردمِ ساده نیز
لانه میکرد.
هرکس
به دیگری مینگریست
و در ذهن،
منشوری خیالی میساخت
تا او را بسنجد.
بیآنکه بداند
گاهی
خودِ این سنجش
بذری از نفوذِ تاریکیست.
پس دانستیم
که باید
میانِ «دیدن»
و «داوری»
دیوارِ نازکی بکشیم.
سیستمِ تشخیصِ طیف
آینهای بود
برای نور،
نه برای کینه.
و اگر
به دستِ تعصب
سپرده میشد،
خود
به ابزاری برای
شکافِ تازه
تبدیل میگردید.
در پایانِ آن شبهای طولانی،
ما
نه همهٔ دیوها را شناختیم
و نه همهٔ آدمیان را آرام کردیم؛
اما فهمیدیم
که جنگِ پیشِ رو
تنها
بر سرِ خاک و مرز نیست،
بلکه
بر سرِ حقِ نور
برای راستگفتن است،
و بر سرِ حقِ انسان
برای
پذیرفتنِ این راستی
بدون آنکه
به هیأتِ شکنجهگرِ دیگری
درآید.