### عنوان: در طنینِ تفرقهها
اکنون، زمانِ آن بود
که پراکندگان را
گرد آوریم.
اما بادها از چهارسو میوزیدند
و هر کس
پرچمِ تنهاییِ خویش را
در دست داشت.
ما به سوی قبایلی رفتیم
که نامشان
در غبارِ دشتها گم شده بود.
سرزمینهایی که در آنها
هر واژه،
سپرِ پنهانیِ یک هراس بود،
و هر سلام،
آغازی برای یک تردید.
آمدیم تا بگوییم:
«تاریکی نزدیک است.»
اما پاسخ،
تنها خندهای سرد بود،
یا سکوتی که از صد دشنام
سنگینتر مینمود.
یکی میگفت:
«ما را با البرز چکار؟
آتشی که در تسپون میسوزد،
اجاقِ سردِ ما را گرم نمیکند.»
و دیگری
دست بر قبضهٔ شمشیرش میسود
و در چشمانِ ما
به دنبالِ نشانهای از خیانت میگشت.
در چادرهای افراشته بر خاک،
زیر آسمانی که ستارگانش
دیگر راه را نشان نمیدادند،
نشستیم.
چای سرد شد
و کلام،
چون گرهی کور،
بسته ماند.
دانستیم که با آهن
نمیتوان دلها را پیوند زد.
و با کتیبهها
نمیتوان ترس را سترد.
باید آینهای برمیافراشتیم
که در آن،
هر کس،
مرگِ خویش را در انزوایِ انتروپی ببیند.
باید نشان میدادیم
که اگر تکتک بمانیم،
نورهای خُردِ ما را
یکبهیک،
تاریکی خواهد بلعید.
سخنی نگفتیم.
تنها منشوری را بر میانهٔ مجلس نهادیم.
شمعی خرد روشن کردیم
و پرتوِ ناچیزش را
از میانِ بلور گذراندیم.
نور،
رنگبهرنگ شد.
سبز، سرخ، لاژورد.
گفتیم:
«ببینید...
این همان نوریست که در ابتدا یکی بود.
شما،
رنگهای این یکرنگی هستید.
بییکدیگر،
تنها خطی مبهم در سیاهی خواهید بود،
اما با هم...»
سکوت شد.
اینبار نه از سرِ کین،
که از بارِ اندیشه.
پیرمردی از انتهای تالار برخاست،
نگاهی به منشور افکند،
سپس دستش را پیش آورد.
دستی زمخت،
چون پوستِ درختانِ کهنسال.
و گفت:
«من هستم.
اگرچه نور را دیر فهمیدهام،
اما تاریکی را خوب میشناسم.»
و چنین بود
که طنینِ تفرقهها
اندکاندک
به زمزمهٔ همپیمانی بدل شد.
اما هنوز،
راه طولانی بود
و دلها،
لرزانتر از آنکه به آسانی،
آرام گیرند.