به نامِ آنکه رویا میآفریند و امید را در جانِ خسته میکارد.
---
### تعبیرِ بیداری در سایهیِ امید
چو شب در رسید و ستاره دمید
به چشمانِ خسته، خیالی پدید
یکی خوابِ پیروزی و سبزِ دشت
یکی در دلش رنجِ بازی گذشت
میانِ دو خواب و دو تعبیرِ دور
در این پهنهیِ ظلمت و راهِ نور
تعبیرِ آن خوابِ سنگین چه بود؟
همان شعلهای که به جانِ تو رود
امید است، آن کیمیایِ حیات
که تعبیرِ رویاست، در هر نجات
اگر سینر افتان و خیزان شده
زِ گرما و آشوب، ویران شده
به تعبیرِ آن خوابِ روشن، دمی
امیدش دهد بارِ دیگر غمی
که شاید در آن ضربهیِ آخری
به چنگ آورد روزِ خوشباوری
و زورف که در بندِ تقدیرِ خویش
امیدش به فرداست، در ریشِ ریش
که بیتابیِ «انتروپی» سر آید
و پیروزی از در، دگر بر آید
نه در بندِ فرمول و در بندِ جنگ
که در باوری، چون دلی بیدرنگ
امید، آن پلی هست از خاکِ ترد
به سویِ جهانی که باشد نبرد
اگر خوابِ ما در شبِ اضطراب
گواهی دهد بر غم و بر عذاب
ولی در سحرگاهِ ویمبلدون
امید است تعبیرِ این بیستون
که هر رالی و هر گره، در گذار
شود پلهای بر صعودِ بهار
امید است آن قصه در دستِ تور
که تعبیرِ رویاست، در هر عبور
چو پایانِ بازی شود آشکار
امید، آن یلی هست در کارزار.