بشنو از من سخن، ز آن نبردِ گران
ز رزمِ پلنگان، ز جنگِ جهان:
یکی شیرِ نوخاسته، سینر است
که در چنگِ او، هر چه سختی، پر است
جوانمرد و پرشور و بالا بلند
به میدانِ رزم، او نگیرد گزند
دگر سو، یکی کهنهسربازِ پیر
که داند ره و رسمِ تقدیر، چیر
ز زورف سخن رانم، آن پهلوان
که پیچیده از او، راهِ پیروزی بر زمان
به چمنِ ویمبلدون، این دو یل
به رزم آمدند، خسته از صد علل
یکی از جوانی، دلش در خروش
دگر پیرِ میدان، به خشم و به هوش
جوانی به چابکسواری کند
به هر گوشه میدان، سواری کند
ولی پیرِ میدان، به تدبیرِ سخت
ببسته بر این رزم، امیدِ بخت
نه با تیر و خنجر، نه با گرزِ کین
که با توپ و راکت، به رویِ زمین
جوان، تند و طوفانگرا در ستیز
بسانِ عقابی که ریزد گریز
ولیکن همان پیرِ دانا و راد
به دژخیمِ سختی، نخواهد داد باد
کشیدند بازی به رنجِ دراز
به شبها که تاریک گشت و به راز
جوان، گرچه تیغش برنده بود
به سرپنجهاش، قدرتِ زنده بود
ولی پیرِ میدان، به صبر و سکون
چو کوهی که باشد به دریای خون
یکی میخروشد که: «من برترم»
دگر لب به لبخند، که: «من میبرم»
ز جنگِ جوانی و پیری مپرس
که این قصه گردد در آفاق، بس
اگر چرخِ گردون به بازی نشست
جوان را بباید که بندش گسست
وگر پیر ماند و به دانش گروید
به پیروزیِ خویش، او ریشهاش بید
چنین است رسمِ جهانِ کهن
نبردِ دو شیر در چمنزارِ تن
نه پیری به سختی، همیشه جوان
نه سینر به قدرت، همیشه امان!