این قطعه در قالب **«مسمط»** سروده شده است؛ ساختاری که در آن هر بند، روایتی از برخوردِ این دو پارادایم (سنت و مدرنیته) را در قامتِ یک بازی، بازنمایی میکند:
***
**«بازیِ نسلها»**
گذشته، کوهستانی صلب و سنگین،
به میدان آمده با هیبتی کین،
به شلیکِ «سفیدانِ» جهانبین،
که میبندند راهِ فتنه، دیرین،
چنین گویند: «ما بودیم و بودیم!»
و حال، آن سیلِ تند و سرخفام است،
که در کف، نقشه و صدها پیام است،
جهان در دیدهاش، یک ناتمام است،
تلاشش، کوششِ بیالتیام است،
چنین گویند: «ما هستیم و هستیم!»
نبردِ تجربت با شورِ جاریست،
که در هر گام، نوعی بیقراریست،
اگرچه «سنت»، بانیِ وقاریست،
ولی «امروز»، نبضِ انفجاریست،
میانِ این دو، بازیِ زمان است.
سفیدان، سنگِ زیرینِ اساساند،
به بازی، حافظِ طول و قیاساند،
چو کوهی سدِّ راهِ هر هراساند،
به چشمِ سرخ، چون دژهای یاساند،
که در وقتِ اضافه، ره ببندند.
ولیکن سرخ، در این پیچِ تاریخی،
به دنبالِ کمالِ کار و باریکی،
به راهِ نو، به سودایِ تواریکی،
خلاصه در شکستِ این نبرد، آری!
دادهها را در پیِ فردا گره زد.
زمان چرخیده، میدان خالی از شور،
گذشته غرقِ در رؤیایِ پرنور،
و حال از ذوقِ فردا، گشته پرشور،
در این بازی، چه با مهجور، چه مشهور،
گذشته، پایه و حال است پرواز.