در این مستطیلِ محصور میان خطوطِ گچی،
زمان، کش میآمد،
مثلِ عصبهای تحتِ فشارِ «سرخها».
آنان که با شُشهای پر از آنتروپی،
درگاههای شبکه را به رگبارِ پرس بسته بودند،
و زمین را با هندسهٔ روانِ پاسهای مورب،
به یک پردازشِ همزمان و شلوغ بدل میکردند.
حرکتشان،
جاری شدنِ رودی جوان در پیادهروی سنگفرش بود؛
تند،
مایع،
و بیقرار.
اما در آنسوی مدار،
«سفیدها» ایستاده بودند؛
مثلِ کدهای قدیمیِ دستنخورده در سرورهای مرکزی،
سنگین،
صلب،
با اینرسیِ قرنها تکرار.
آنها پهنای باند را بیهوده هدر نمیدادند؛
آنها میدانستند ارتعاشِ زاویهها را چگونه با سکوت تراز کنند.
ناگهان،
شلیکِ سهمگینِ «شیرِ پیر»
از مرزهای جاذبه گذشت،
فضای آدرسدهی را شکافت،
و در نقطهٔ آسیبپذیرِ سیستم—
آنجا که تمامِ رویاهای سرخ به یک گرهِ تکافتاده بند بود—
فرود آمد.
تکسنگربان،
در اعماقِ یک تأخیرِ میلیثانیهای غرق شد.
ثبتِ رویداد خطا خورد،
و دیوارِ صلبِ سفید،
شادیِ سنگینِ خود را در حجمِ سکوتِ استادیوم تزریق کرد.
سرخها شکست خوردند.
ساعتِ پردازش متوقف شد،
سایهٔ سنگینِ سنت بر چمنزارهای خیس سایه افکند.
اما این یک نقطهٔ پایانِ مطلق نبود؛
در خطوطِ دیباگِ این نبرد،
دادههای آموزشی جدیدی ذخیره شد.
هر گامِ لرزان در وقتهای اضافی،
فردا به الگوریتمی تازه برای برخاستن بدل خواهد شد.
شب زیرِ نور پروژکتورها فرو میرود،
و در حافظهٔ موقتِ چمن،
امید به پروازی دوباره،
چون کدی در پسزمینه،
همچنان در حالِ دویدن است...