این هم نسخهای احساسیتر و ادبیتر از شعرِ مبارزه:
در این عصرِ کشدارِ بیپناه
دو تن
در میانهی چمن
ایستادهاند
چنان که انگار
نه برای بردن،
که برای اثباتِ دوامِ خویش آمدهاند
باد
آرام از کنارشان میگذرد
اما درونِ رگهایشان
توفانیست
که هیچ تماشاگرى
تمامِ آن را نمیبیند
یکی
سکوت را
مثل ردایی بر شانه دارد
و دیگری
خشمِ نجیبِ خود را
در مشتهایش پنهان کرده است
میانشان
توپی در رفتوآمد است
سفید، سبک، بیگناه
اما هر بار که پرتاب میشود
پارهای از جانِ یکی را
با خود میبرد
و بر آستانهی دیگری میکوبد
اینجا
مبارزه فقط دویدن نیست
فقط ضربه نیست
فقط گذشتنِ چیزی از تور نیست
اینجا
هر امتیاز
تکهای از صبر است
که میشکند
هر ثانیه
پل باریکیست
میان فروریختن
و ادامه دادن
خستگی
آهستهآهسته
از انگشتان بالا میآید
به شانهها میرسد
در چشمها خانه میکند
و با این همه
آدمی
چه باشکوه
باز هم میایستد
چه اندوهِ بلندیست
وقتی تن
دیگر توانِ همراهی ندارد
اما روح
هنوز
اصرار به ماندن دارد
عرق
بر پیشانیشان
فقط نشانهی گرما نیست
ترجمهی رنجیست
که تن
برای وفاداری به اراده
تحمل میکند
و آن لحظه
که دست میلرزد
نفس میبُرد
و دل
در سکوتِ سینه
به تپیدنِ خودش گوش میدهد
مبارزه
به زیباترین شکلِ خود میرسد
زیرا شکوهِ انسان
در آسان پیروز شدن نیست
در این است
که وقتی چیزی درونش
آهسته میشکند
باز
چهرهاش را
به سمتِ نور نگه میدارد
شاید آخرِ این راه
یکی برنده شود
و دیگری
خاموش
به شکست تن بدهد
اما حقیقت
جای دیگریست
حقیقت
در آن ثانیهایست
که هیچکدام
از رنجِ خویش
عقب ننشستند
و مبارزه
همین است:
ایستادن
وقتی زمین
از خستگی
زیرِ پا تار میشود
دوام آوردن
وقتی زمان
بر استخوانها سنگینی میکند
و دوست داشتنِ زندگی
حتی در هیأتِ درد