البته — این هم یک شعر آزاد حماسی بر اساس حالوهوایی که گفتی:
سفید آن آمدند
با هزار عقبه،
با پرچمهایی از تاریخ،
با زرهی پوشیده از افتخارهای ناتمام،
از میدانهایی که نامشان
هنوز در حافظهی خاک زنده است.
آشنا بودند با بانگِ نبرد،
با غبارِ سمِ اسبان،
با فریادِ مردانی
که از دلِ قرنها
ایستادن را آموخته بودند.
آنسوی میدان،
سرخها برخاستند،
جوان،
تازهنفس،
پرامید،
با آتشی در رگها
و آوازهای که
در چند جنگ
دهان به دهان چرخیده بود.
نه از گذشته میترسیدند،
نه از نامهای بزرگ؛
آمده بودند
تا سهم خود را
از افق بگیرند.
و ناگهان
در یک شبیخونِ سرخ،
در یک ضربه،
در یک شوتِ سوزان،
سنگرِ سفید فرو ریخت.
میدان لرزید.
تاریخ
لحظهای
سر به زیر انداخت.
گویی همه گفتند:
آیا این همان سپاهِ سپید است؟
با آن همه عقبه؟
با آن همه شکوهِ روایتشده؟
اما تاریخ،
همین پیرِ بیدارِ خاموش،
از پشتِ غبار برخاست،
بر شانهی سفیدان دست گذاشت،
خوابرفتگان را بیدار کرد،
نامهای فراموششده را
دوباره در گوششان خواند.
و سفیدان
یکتیم شدند،
یکتکنیک،
یکتاکتیک،
یکاراده،
یکفریاد.
دوباره تاختند
از میانهی آتش،
از لابهلای نیزهها،
و اینبار
دروازهی سرخ فرو ریخت.
نبرد
به موازنه برگشت.
دوباره حمله،
دوباره ضدحمله،
دوباره سفید
پدافندِ سرخ را تهدید کرد،
دوباره سرخ
بر زخمهایش ایستاد.
میدان
نه تسلیمِ گذشته میشد
نه یکسره به جوانی تن میداد.
موازنه
پایدار ماند،
اما پرسش
هنوز در قلبِ طبلها میکوبد:
مگر میشود
سفید
با آن تاریخ،
با آن گذشتهی درخشان،
با آن همه نامِ نشسته بر دیوارِ افتخار،
در تعادل بماند
با سرخهای تازه و جوان؟
با آنان که
چشم در فردا دارند،
خونشان
هنوز از شوقِ فتح
گرمتر میتپد،
و امید را
مثل پرچمی سرخ
بر دوش میکشند؟
این جنگ
فقط جنگِ میدان نبود؛
جنگِ دیروز و امروز بود،
جنگِ حافظه و عطش،
جنگِ ریشه و رویش.
سفید
با صلابتِ کوه آمد،
سرخ
با شورِ طوفان.
و هنوز
در گوشِ میدان
این دو صدا
به هم میرسند:
یکی از شکوهِ مانده در تاریخ میگوید،
یکی از فتحی که هنوز
در راه است.
و شاید
رازِ بزرگِ نبرد
همین باشد:
که هیچ رنگی
بیدیگری
حماسه نمیشود.