## شعر آزاد
قلهی کوه
آن نبود
که در خواب دیده بودم؛
زیباتر بود،
جذابتر،
و دورتر از آنکه
خیال
تابِ رسیدن به آن را داشته باشد.
احساساتم
از خودم نبود؛
انگار
دلِ دیگری
در سینهام میتپید،
و چشمهایم
از آنِ من نبودند،
که اینگونه
بیپناه
به تماشا مانده بودند.
تا کنون
کوه را دیده بودم،
بسیار دیده بودم،
اما نه اینچنین؛
نه با این شکوهِ بیدار،
نه با این حضوری
که جان را
از جا برمیکَند.
حسی از برتری
در من بیدار شده بود؛
نه برتریِ من،
که برتریِ آن لحظه
بر همهی لحظههای پیش از خود.
چیزی
بالاتر از فهمِ معمول
در هوا جاری بود،
و من
در میانهی آن
چقدر احساساتی شده بودم.
با خود گفتم:
کوه را
در آغوش بگیرم؛
چنانکه گویی
دوستیِ دیرین را
پس از سالها
باز یافته باشم.
اما بعد
اندیشیدم
شاید مرا وحشی ببیند،
شاید
این شوقِ بیتابِ من
در چشمِ آن همه وقار
خام و ناآموخته جلوه کند.
پس
به خیره شدن
بسنده کردم؛
به همان نگاهِ طولانی،
آرام،
ساکت،
که گاهی
از هر آغوشی
صمیمیتر است.
و بیخیالِ آغوش شدم،
نه از سردی،
که از احترام؛
زیرا بعضی زیباییها را
باید فقط
تماشا کرد،
فقط
در دل گرفت،
فقط
با سکوت
دوست داشت.