**قصیدهٔ قله**
صبح از کرانههای افق جلوهگر `بود`
بر چهرهی بلندِ صخره، رنگِ سحر `بود`
خورشید، نرمنرم، ز پسِ پرده سر زد و
بر شانههای کوه، فروغی منتشر `بود`
در هر شکستِ سنگ، درخشندگیِ زر
در هر کنارِ دره، صفایِ سیمبر `بود`
گویی تمام دامنِ هستی ز نورِ پاک
لبریزِ بخشش و نفَسِ لطفِ داور `بود`
من، خیره مانده در نفسِ روشنِ بلند،
گمگشتهای میانِ جلال و خطر `بود`
نه خوف از آن شکوه، که شوقی عظیم داشت،
دل در برابرِ عظمتش زیر و زبر `بود`
چون چشمِ من به اوجِ تجلی رسید، آه،
جان در سجود رفت و تنم بیخبر `بود`
گفتم: مگر نصیبِ منِ خاکزاد نیز
دیدارِ این همه شکوه و اینهمه هنر `بود`؟
بالا جمالِ محض، و فرودست هم جمال،
هر سو که مینگاه شد، آیینهدر `بود`
دره، به رغمِ عمقِ سکوتِ کهن، لطیف،
قله، به رغمِ صلابتِ خود، خوشاثر `بود`
سر بر زمین نهادم و نتوانستم دگر
برداشتن، که لحظه پُر از شور و شرر `بود`
نه، شررِ سوختن، که شرارِ حیاتِ ناب،
کز پرتوَش تمامِ رگِ جان به بر `بود`
آرامشی چنان به من افتاد در درون
کز هر چه رنجِ کهنه، دلم بیسفر `بود`
گویی زمان ز رفتنِ خود بازمانده بود،
گویی جهان ز هیبتِ آن دم، دگر `بود`
نه سنگ، سنگِ سرد؛ نه کوه، کوهِ بینفس،
هر ذره در تجلیِ حق، زندهسر `بود`
من مانده بودم و نفسِ نور و صخرهها،
عالم تمام، غرقِ حضوری مطهّر `بود`
آن صبحِ پاک، بر سرِ آن قلهی بلند،
هر چیز آنچنان که خدا خواسته، `بود`