البته.
**در روشنای کوه**
صبح
آهسته
از شانههای سنگ
بالا آمد
و نور
مثل دستی مهربان
بر پیشانیِ خاموشِ قله
کشیده شد
من
کنار آن همه بیداری
ایستاده بودم
با دلی
که هنوز
از شبِ خویش
پایین نیامده بود
درهها
پر از نفسِ سردِ سکوت بودند
و دوردست
چیزی
در جانِ جهان
ورق میخورد
ناگهان
آفتاب
از لبهی صخره
سر زد
و ریخت
روی سنگ
روی علف
روی چشمهای من
آنگاه فهمیدم
روشنی
فقط دیدن نیست
چیزیست
که درونِ آدم
راه میرود
گرهها را باز میکند
و نامِ فراموششدهی دل را
دوباره صدا میزند
من
سالها
در سایهی خود
نشسته بودم
و نمیدانستم
در سینهام
کوهیست
که هنوز
آفتابِ خویش را
ندیده است
صبح
بالاتر آمد
و من
سبکتر شدم
چنان که انگار
اندوه
پرندهای بوده
که از شانهام
پریده باشد
دیگر
نه قله همان قله بود
نه من
همان آدمِ خاموشِ پیش از آن
جهان
چیزِ کوچکی نبود
در هر سنگ
نوری پنهان بود
در هر سکوت
آوازی
و در هر زخم
راهی
به جانبِ روشن شدن
اینجا
بر فرازِ این بیداری
فهمیدم:
گاهی
خدا
نه در طوفان
نه در فریاد
که در تابیدنِ آرامِ صبح
بر کوهی خاموش
با انسان
سخن میگوید
`