**صبحگاه بر فراز قله**
صبحگاه،
چشمم
در اوجِ کوه
گشوده شد.
نور بود
و سنگ،
و خاموشیِ باشکوهِ بلندیها.
همهجا
سیم بود
و زر،
در کنارِ هم؛
چنان که گویی
دستِ بخشندگیِ آسمان
بر دامانِ کوه
روشنی پاشیده است.
وای بر من،
چگونه من
در کنارِ این قله
ایستادهام؟
چگونه این همه شکوه،
این همه تجلیِ نابِ زیبایی،
نصیبِ چشمِ من شده است؟
بیاختیار
به سجدهی شکر
فرو افتادم؛
نه از سرِ عادت،
که از سنگینیِ حضوری
که جان را
از خویش تهی میکرد.
مگر میشود
اینهمه زیبایی
بر دلِ یک انسان
فرود آید
و او
هنوز همان آدمِ پیشین بماند؟
به قله خیره شدم؛
چشمهایم
تماماً باز مانده بود،
و بسته نمیشد.
بالا،
زیبایی بود.
پایین،
زیبایی بود.
درهها
در آرامشِ خویش زیبا بودند،
قله
در شکوهِ خویش زیبا بود.
سر بر آستانِ قله داشتم،
و نمیتوانستم
سر بردارم؛
گویی همهچیز
مرا به ماندن
فرا میخواند.
همهجا آرامش بود،
همهجا رامشِ جان،
همهجا
لذت بود
و احساس؛
چنان که انگار
جهان،
برای لحظهای کوتاه،
تنها
به هیأتِ زیبایی
آفریده شده بود.