***
**در ستایشِ دوگانگیِ شیر**
بر قلههای سرکشِ مهآلود،
آنجا که نورِ صبح، تنِ سنگ را میشوید،
شیر میپاشد؛ نه آن درندهی خشمگین،
که آن سپیدیِ مطلق، آن آبِ آسمانی که از پستانِ ابرها بر صخرهها میچکد.
کوه، در آغوشِ این سپیدیِ محض، آرام میگیرد.
و در ژرفایِ دره، میانِ دو کوهِ استوار،
جایی که سایهها با هم گره میخورند،
شیرها خفتهاند؛
سلطانانِ بیشهی سکوت،
که قلبِ تپندهی دره، در تپشِ بیصدایِ آنهاست.
آه، که این تضادِ لطیف،
شیرازهی جانِ من است؛
قلبی که میانِ دو قلهی «عقل» و «شور» در تکاپوست؛
گاهی نیاز دارد که با آبِ آسمانیِ «شیر» شسته شود و طهارت یابد،
و گاهی، همان «شیر» در درهی سینه، پنجه میکشد تا بر هویتِ خویش استوار بماند.
همهچیز در این میان، یک «شیر» است؛
یک بار در هیئتِ رحمت و زلالی،
و بار دیگر در قامتِ قدرت و شکوه.
هر دو در یک دره،
هر دو در یک «دل».
***