**جاذبهی رازآلود**
ای کوه من،
تو سیاهچالهای شگرفی؛
تمامیِ نگاهها و زمان را در جاذبهی بیکرانت فرو میکشی،
تا در ژرفای این سکوتِ مطلق،
تنها تو باشی و سرودِ آرامش.
در تو، جمعِ اضداد چه باشکوه است؛
قلههای سفیدِ برفیات، تاجِ نقرهفامِ زمیناند،
و در آغوشِ همین سرمایِ سپید،
آتشفشانی برافروخته میتپد؛
چونان آتشی از عشق، پنهان در سینهای خاموش.
غارهای رنگارنگت،
دهلیزهایی به سوی رازهای کهنِ آفرینشاند.
دشتها، به وسعتِ نیاز، در مقابلت گستردهاند،
و جنگلها، سبز و بیقرار، تو را چونان نگینی احاطه کردهاند.
تو سرچشمهی مهری؛
تجلیِ عمرِ باقی و ایستادگیِ ابدی در برابرِ گذرِ زمان.
بشنو...
این بازگشتِ سرودهای توست که در درهها پژواک میشود،
آنهنگام که در زیرِ ریزشِ بیامانِ تشعشعاتِ خورشیدی،
همچون منشوری کیهانی،
نور آسمان را به جانِ تشنهی زمین میبخشی.