به کوه من سنگ نگو،
که سنگ، تن به انجمادِ سردِ خاک داده است.
کوه مرا با نامهای مرده صدا نزن؛
او از تبارِ غبارهای تیره نیست،
او رنگِ خاکستریِ زمان را بر تن ندارد.
کوهِ من،
امتدادِ سرکش و تپندهی جانِ من است؛
ایستاده در مرزِ میانِ ماده و معنا.
او زبان دارد،
و در سکوتِ شکوهمندش،
نغمهای از جنسِ فرکانسهای ازلی میخواند.
بنگر!
قلههایش از سیم است؛
تارهای کشیده و تابان میانِ زمین و ماوراء،
رسانای نوری که از قلبِ آفرینش سرچشمه میگیرد،
شبیه به رگهای درخشانِ یک بلورِ کیهانی.
و کوهِ من،
رگ دارد...
رگهایی لبریز از جریانِ پویای آگاهی،
که در تار و پودِ سیمینش، زندگی را پمپاژ میکند.
هر زمان که در تاریکیِ جهان فرو میریزم،
او به من جان میدهد،
و با نبضِ رگهای سیمینش،
مرا دوباره به مدارِ هستی بازمیگرداند.
به کوه من سنگ نگو؛
او سراپا جان است،
تجسمِ زنده و گویایِ خودِ من...