## **عنوان: بر شانههای سپید تو**
ای کوهِ زیبایِ من،
ای آرامِ دورِ روشن،
دلم همه اشک و خونِ خویش را
آهسته به پایِ تو میریزد.
از دشتهای دور
با دامنِ شوق میگذرم
تا خودم را
به قلههای سیمگونِ تو برسانم.
قلبم را
چون گیرهای کوچک و لرزان
به دامانِ تو میآویزم،
مبادا
در این راهِ بلند
از تو جا بمانم.
پایم را به پرنیان میبندم،
نرم و سبک،
تا برفهای نازکِ تو
از آمدنم نیازارند.
نمیخواهم
جایِ دستم
بر شانههای تو بماند،
نمیخواهم
ردِّ پایم
بر سپیدیِ پاکت بیفتد.
من آمدهام
فقط دوستت بدارم،
فقط آرام
به سوی تو بالا بیایم،
با پایِ شوق
و دستِ عشقِ تو.
قلههایت را
یکییکی میبوسم،
چنانکه رازی دیرینه
بر پیشانیِ محبوب نهاده شود.
سرم را
بر قلههای تو میگذارم،
چشمهایم را میبندم،
و در آغوشِ سرد و روشنِ تو
آرام میخوابم.
چه کسی میداند
این خواب، خواب نیست؛
بازگشتِ دلِ من است
به جایی
که از آغاز
از آنِ او بوده است.
ای کوهِ من،
ای سودایِ نرمِ پنهان،
بگذار در تو
گم شوم،
بیصدا،
بیرد،
چون بوسهای
بر برف.