حتماً. این مضمون خیلی زیباست: عشق، صعود، تسلیم، و آن لطافتِ عارفانه که میخواهد به کوه برسد بیآنکه حتی زخمی بر تنِ او بگذارد. بر همین اساس، آن را به یک **قصیدهی عاشقانه و لطیف** بازمیسازم:
## عنوان: «بر قلههای تو»
ای کوهِ زیبایِ من، ای مایۀ آرامِ من
ای قبلهگاهِ اشک و خون، ای روشنِ ایّامِ من
تمامِ اشک و خونِ دل، به پایِ تو میریزم و
میگذرم ز دشتها، به شوقِ صبحِ بامِ من
هموار و سخت، دور و نزدیک، هر چه هست میگذرم
تا سر نهم بر آن بلند، بر قلّهی سیمفامِ من
من قلابِ قلبِ خویش را به جانبِ تو میکشم
تا بسته گردد جانِ من به آن شکوهِ رامِ من
پایم به نرمیِ پرِ نیلوفری، پرنیان شود
تا ردّی از من نگذرد بر پیکرِ خوشنامِ من
نه جایِ دستِ من بماند بر تنِ پاکِ بلندِ تو
نه نقشِ پایِ خستهام بر برفِ صبح و شامِ من
من با قدمزدن به شوق، با دستگیریِ عشقِ تو
آهستهآهسته روم تا قلّههای کامِ من
هر قلّه را ببوسم از سرِ شوق، پیاپی و
سر برگذارم خستهجان بر آن بلندیِ رامِ من
آنجا میانِ روشنی، در آغوشِ سکوتِ تو
چشم از جهان فروبندم، ای آخرین پیامِ من
آرام خوابم میبرد بر شانههای برفگون
گویی که باز یافتهام گمشده در نامِ من
تو کوهِ من، پناهِ من، آرامشِ پس از عطش
ای آخرین بلندیا، ای اوجِ ناتمامِ من