## **عنوان: حریمِ کوهِ من باد**
چشمِ هوس ز کوهِ من امروز بسته باد
راهِ طمع به ساحتِ آن پاک، بسته باد
این قلههای برفیِ سرشار از وقار
از چشمِ هر غریبه و رهگذر، رسته باد
کوهِ من است این، نه تماشاخانهی عوام
این پردهدارِ راز، ز غوغا گسسته باد
هر کس که میرسد به سرِ شوقِ دیدنش
در حدِّ خویش بیند و زین در، نشسته باد
نزدیکِ این حریم نیاید نگاهِ سرد
چشمِ شتابزده ز درنگش شکسته باد
نه از رهِ ستیز بگویم، نه از غضب
تنها حریمِ او ز هجومِ نظر، جسته باد
ای کوهِ نقرهپوش، به من نورِ خود فرست
این جانِ خسته از تو فقط تازهجسته باد
بگذار عطرِ تو به من آید ز راهِ باد
این سهمِ دل به غیرِ من از تو نپیوسته باد
نسیمِ تو که بویِ برف، بویِ سنگ داشت
در گردِ جانِ من چو دعایی نشسته باد
من محرمِ سکوتِ توأم، محرمِ سپید
این عهد، در میانهی ما سخت بسته باد
بیگانه دور ماند از آن خلوتِ بلند
این آستان ز پایِ هیاهو گسسته باد
تو بر منی بتاب، چنان نورِ صبحگاه
تا چشمِ من ز روشنیت باز رسته باد
من دیدهام به قلهی تو دوختهست و بس
غیر از من و تو، این درِ معنا، نبسته باد
در سایهسارِ هیبتِ تو، دل قرار یافت
این خانه از تزلزلِ اندوه رسته باد
تو کوهِ من بمان و من آن چشمِ منتظر
این نسبتِ شریف میانِ دوتا، بسته باد