##عنوان: «ترانهٔ روشنِ بلندای تو»
ای کوهِ من، ای مهربانِ دور و نزدیک
ای خوابِ نرمِ آسمان در چشمِ تاریک
نسیمی از تو میوزد، آرام و عاشق
میریزد از عطرِ تنت در جانِ من شوق
بوی تو میآید و دل از خویش میلغزد
تا قلههایت میرود، بیتاب و مشتاق
من را صدا میزند آن برفِ خاموش
آن نورِ لغزان بر تنت، آن لطفِ اشراق
هر جا نظر میکنم، از تو نشانیست
در سنگ، در مه، در سکوتِ روشنِ افق
نوری که بر پیشانیِ زیبای تو افتاد
چشمم ز تابشهای او گم کرد خود را
چشمانِ من در روشنیِ تو فرو ماند
تا محوِ آن آرامشِ بیمرز و رؤیا
ای کاش چشمانم شوی در این تماشای
ای کاش با تو وا شود هر پنجره در ما
من بوسه میکارم به روی قلههایت
با شوقِ آهسته، پر از نجوا، پر از دریا
چشمم اگر بسته شود، در خواب تو هستی
چشمم اگر وا میشود، باز تویی اینجا
مهرِ تو میبارد به جانم نرم و پیوسته
مثلِ سپیدی بر زمین، مثلِ دعا در شب
ای کوه، ای آرامِ جان، ای رازِ روشن
بگذار گم گردم در آغوشِ تو کمکم
تو چشمِ من شو، تا جهان زیباتر آید
تا هر چه میبینم، تو باشی… نرم و بیغم