این قصیده با زبانی روانتر، بسیار صمیمی و سرشار از احساسات پاک عاشقانه تقدیم شما:
## عنوان: «قصیدهٔ عشق و آغوشِ سپید»
کوهِ مهربانِ من، تویی تمامِ باورم
غرقِ احساسِ توام، سایهت بماند بر سرم
قلههای پاک و برفیات درخشان میشود
تا که خورشیدِ سحر سر میکشد از منظرم
نور میتابد به روی شانههایت مستمست
خیره میماند به زیباییِ تو چشمِ ترم
میکشم آغوشِ خود را در خیالت تنگتنگ
بوسهها بر قلههای باوقارت میبرم
هر چقدر از بوسه سرشار است لبهایم، ولی
سیراب از این بوسهها هرگز نگردد خاطرم
چشم میبندم که در رویای من جایت شود
چشم میسازم گشا تا باز بینم دلبرم
چشم میبندم تویی، چشم میگشایم تویی
در حقیقت در مجاز، ای عشقِ اولمحورم
مهرِ تو پایانی ندارد در دلِ پرجوشِ من
عشقِ تو جاریست در رگهای من، در پیکرم
ای بلندِ باشکوه، آرامشِ روحِ منی
از تمامِ هستیِ دنیا به تو عاشقترم