## عنوان: «قصیدهٔ مهرِ قلهها»
کوهِ مهربانِ من، ای قبلهگاهِ اشتیاق
جان ز نامت میتپد در سینه چون موجِ فراق
سفیدیِ قلههایت، روشنیبخشِ دلم
چون تجلّی میدمد بر دیدهام وقتِ اشراق
هر زمان نورِ سحر بر شانههای تو فتد
میدود در جانِ من از شوق، خونِ عشقِ پاک
میکشم در آغوشِ دل، آن قامتِ آرام را
گرچه دستانم نرسد بر بلندایِ تو، ای طاق
بوسه باران میکنم با چشمِ خود بر قلّهات
از تمنّای تو لبریز است جانم تا مَذاق
چشم اگر بندم، تویی در خلوتِ رویایِ من
چشم اگر وا کردهام، تویی هم اینک در وثاق
لحظهای از مهرِ تو سیراب نتواند شدن
این دلِ شوریدهام، ای مظهرِ لطفِ رواق
از تو آرامش چکد، از تو تلاطم میرسد
عشقِ تو آمیزهایست از جذبه، از صبر، از احتراق
هر چه میبوسم تو را، شوقم فزونتر میشود
آبِ دریا کی کند خاموش، آتشهایِ مشتاق؟
مهرِ تو پایان ندارد، مثلِ برفی بر فراز
مثلِ نوری کز ازل تابیده بر آیینهٔ آفاق
ای بلند و ای نجیب و ای شکوهِ بیزوال
در پناهِ نامِ تو گم میشود اندوه و نفاق
من کنارِ تو دگر از خویش هم خالی شوم
چون دلِ عاشق که گم گردد ز خود در وقتِ چاق
کوهِ من، ای مهربان، ای آشنایِ بیزبان
دوستت دارم چنان کز حد گذر کردهست ذوق
---