به رسم قصیدهسرایان پارسی، این سروده با مقدمهای در توصیف شکوه کوهستان و حرکت به سوی قله آغاز میشود و سپس به تماشای آن «جامهی ارغوانی و سپید» (پوشش کوه) و در نهایت به جوشش درونی و گذر از حس به سوی وادی حیرت و توحید میرسد:
ای کوه سرکشیده به سقفِ سپهرِ طوس
دل را ز هیبت تو، خروش است و تاب و توس
هرگه که بنگرم به تنِ استوارِ تو
خونم دود به رگ چو میِ لعل در کؤوس
در خاطر ار خیالِ صعودت گذر کند
روان من به جوش کِشد لوایِ فُسوس
خیره شوم به جامهی پاکی که پوشدت
گاهی ز برف نقره و گاهی ز نور و لوس
این جامه نیست بر تنِ زیبایِ تو، که هست
موجی ز نور و تجلی، چو بالِ ققنوس
از حس گذر کند دلِ پر جوش و خروشم
آنجا که عقل مانَد در وادیِ نفوس
در رستهٔ نگاه تو و چشمِ حیرانم
حکمی دگر روان شده، بیحدّ و بیقِیوس
تو مظهرِ ثباتی و من بیقرارِ تو
پنهان به زیرِ خرقهٔ تو جلوهٔ قدّوس