***
### رزمنامهٔ اختران: نبرد دیوان سپید و سیاه
به نام خداوند خورشید و ماه
که بر نور بخشید و بر شب کلاه
شنیدم یکی رزم در آسمان
میان دو لشکر ز تیره زمان
یکی جامه بر تن ز صبح سپید
یکی در دلش نیت ناامید
در آن عرصه که آسمان داور است
هزاران طبق از زر و اختر است
موازنه بودی بر آن لوحِ پاک
سفید و سیاهی به پهنای خاک
گهی چرخِ تیره به بالا شدی
گهی نورِ روشن هویدا شدی
در این رزمگه داوری بود زشت
که تقدیرِ میدان به نیرنگ نوشت
یکی داور از جنسِ دستانِ تار
پسِ پرده بنشسته بر کارزار
مشاهدهگرها به دشتِ نبرد
همه دیوِ تیره، پر از خشم و گرد
به جز اندکی زان سپاهِ سپید
که بودند در بیم و بندِ امید
چو پیکار برخاست در پهندشت
سیاهی در اندیشهٔ فتنه گشت
دروازهبانِ سیاهان ز پست
رها کرد سنگر، به خود چیره دست
چو سنگر رها گشت از آن دیوِ تار
سپیدان دویدند در کارزار
صدای «گل و گل» به گیتی رسید
سیاهی در آن رخنه خواری کشید
شکستِ سیاهانِ سنگینچنگ
پدید آمد از لغزشِ زشتِ جنگ
ستارهسپیدانِ سنگینگران
نیامد به میدانِ رزمآوران
مربیِ نیکی در آن گیر و دار
کمین کرد بر ضربهٔ آخرین کار
برآورد آن اخترانِ سریع
تنومند و در جنگ، جانی منیع
سیاه ارچه زشت و خطاپیشه بود
به هر گام، کینهش به اندیشه بود
بدونِ به کار آمدن در نبرد
قدم زد در آن عرصهٔ گرم و گرد
ولیکن سپیدان، ستارهنشان
یکی سنگربان داشت گیتیستان
بیبدیل و درخشان و پولادپی
که تاریکی از سهمِ او گشت طی
چو شد تکفرصتی بهرِ دیوِ سیاه
نگهبانِ روشن بپوشید راه
بشد سدی استوار و پایدار
ستارهسپیدِ جهاندارِ کار
سفید آمد آماده بر جنگِ دیر
که روباه را درکشد زیرِ شیر
چو ناظر به پشتِ سپاهان رسید
ز دستی که در پرده بود، شد پدید
به مکر و به فشارِ دستِ نهان
بر آن جانیِ رزمِ تیره جِهان
که کارتِ سرخاش معلق بماند
در آن فتنه، میدان به او بازخواند
ولیکن چو میدان ندارد امان
به پایان رسد حیلهٔ بدگمان
سیاه از تکاپو بیفتاد و خست
رمق رفت از او، طبلِ شادی شکست
دگر ضربهای زد سپاهِ سپید
که بختِ سیاهان ز بُن برکشید
به پیروزی آمد سپاهِ سحر
سیاه اوفتاده، شکسته سپر
موازنه بر هم زد آن فرِّ پاک
سیاهی در افتاد بر روی خاک
***