چو هنگامه افگند گردون به دشت
ز هر سو غریوِ ستیزه گذشت
سپاهِ سپید و سیاهِ دژم
به پیکار بودند، دم در دم
میانِ صفِ روشنان، استوار
یکی بود بر درگهِ کارزار
نگهبانِ دروازه، مردی سپید
دلش چون سحر پاک و رایش امید
بر آن سنگرِ تنگ، چون کوهسار
ایستاده به طوفانِ نیزهگذار
نه از بانگِ دشمن هراسیش بود
نه از زخمِ پیکار، آسیش بود
ولیکن در آن نیمه، در گیرودار
قضا کرد بر گردشِ روزگار
ز سنگر دمی پای بیرون نهاد
همان دم، بلا خنده بر وی گشاد
سیهرویگان چون کمینکرده گرگ
دویدند با کینه و خنجری سترگ
یکی ضربه آمد، یکی رخنه کرد
یکی نعره زد، آسمان تیره کرد
خروش از سپاهِ سپیدان دمید
که: گل! گل! دلِ روشنان بشکفید
ولیکن نه از فرِّ دیوانِ شب
نه از زورِ بازوی آن پرغضب
ز یک لغزشِ تلخ در آن رزمگاه
پدید آمد آن زخمِ ناگه به راه
نگهبان چو دریافت رازِ شکست
فشرد از خجالت دو دست بر دست
ولی مردِ میدان اگر سرخورد
ز نو خویش را سختتر پرورد
دگر باره چون کوه پابرجا ایستاد
به جان، راهِ دشمن همه بسته داد
چو آمد سیه با تکفرصتِ خویش
برافروخت از کینه، آتش به پیش
همان سنگربانِ یگانهنژاد
شدش سدی از پولادِ بیانقیاد
نه یک بار، کز بارها در نبرد
رهِ تیرِ دشمن به سینه سپرد
چو دیوارِ مستحکمِ شهریار
بپوشید رخنه، نگه داشت بار
سپیدان بدانستند از آن نشان
که رکنِ سپه هست این پاسبان
اگر چند لغزید در ابتدا
نشد کم ز قدرش، نشد بینوا
که مردِ بزرگ آن بود در جهان
که برخیزد از لغزشِ ناگهان
سیه خسته شد از تلاشِ عقیم
ز پا اوفتاد از غمِ سهمگین
سپید، آماده بر رزمِ دراز
نه شتابش به کین بود و نه ناز
چو میدان به فرجام، داور نداشت
جز آنکس که کردارِ هر کس نگاشت
دگر ضربه آمد ز لشکر سپید
سیاهی فرو ریخت چون شاخه بید
نگهبانِ دروازه، آن نامدار
بماند اندر آن رزم، چون کوهسار
---
.