تجلی ستارههای گران و انکسارِ ظلمت
چو بر هم خورد نظم و آن موازنه
جهان شد پر از خشم و از واهمه
سیاهی که در ذاتِ خود هیچ بود
در این رزمگه، مکر و پیچ بود
خطا کرد و قانونِ میدان شکست
ولیکن ز «کارتِ معلق» برست!
همان ناظرِ پنهان در پشتِ رود
درِ داوری را به حق بسته بود
سیاه ارچه زشت و بدآماده بود
به میدانِ کین، بادهها داده بود
ولیکن ندانست این رزمگاه
بود زیرِ فرمانِ خورشید و ماه
سفید آن زمان سنگری برگزید
که از وهمِ دیوان برون شد پدید
ستارهسپیدانِ «سنگینجرم»
که عالم از ایشان گرفتست فرم
چو برقی که از «بُعدِ دیگر» جهد
سفید آمد تا حق به حقدار دهد
ستارهسریعان، تنومند و تند
بریدند آن لشکرِ گیج و کند
فضا خم شد از وزنِ این اختران
سیاهی در افتاد در امتحان
نه «گل» بود، بل تیرِ حقجوی بود
که بر قلبِ تاریکیِ کوی بود
چنان ضربتِ آخری کارگر
که نالید دیوِ سیه، بی جگر!
سرافکنده و بی ثمر شد سیاه
گریزان شد از چنگِ این پیشگاه
موازنه برگشت بر اصلِ خویش
سپیدی بشد غالب و کفر، کیش
***