نیمه دگر رسید و هنوز آتشِ نبرد
در سینهٔ دو سپاه، شعله زد، نه سرد
موازنه بر مرادِ سپیدان نمود روی
لیک این توازنِ ظاهر، چه زود شد چو گرد
جنگ از زمین گذشت و به پهنای آسمان
گه تیرهگون چو شب، گه چو صبحِ بیدرد
داور—نه داورِ داد—ز جنسِ پردهنشین
حکم آشکار کرد و نهان داشت صد نبرد
بینندگان، بسی، همخونِ دیوِ سیاه
مگر اندکی ز سپیدانِ پاکمرد
سنگربانِ سپید از حصارِ خویش برون
رفت و در آن نفس، فریادِ «گل!» برآورد
شکستِ سپید سنگین نشست بر سرِ کار
چو سنگِ کوه، فرود آمد و نکرد ترد
سپید، ستارههای گران را نیاورد
شاید که بود نقشهاش جنگِ دیر و خرد
مربی سپید پیِ ضربهٔ آخر گرفت
ستارههای تند و تنومند آورد
سیاه آمد و خطا پشتِ خطا آفرید
بیمایه در نبردِ بزرگ، بیهنر، بیمرد
سنگربانِ سپید—آن ستارهٔ بیبدیل—
بر تکفرصتِ سیاه، سدی شد چو دژِ گرد
چون سیاه بیرمق شد و میدان رها نمود
میدان رحم نکرد؛ فرصت آمد و گذر کرد
ضربه دگر نشست و «گل» از سپید رسید
سیاه سرافکنده شد، بینتیجه، بیبرگ
**نتیجهٔ حکمی:**
اگر «میزان» واژون شود، عدالت نام میماند؛
و سرنوشتِ بازی را کجیِ ترازو رقم میزند، نه صرفِ کارزار.
---