نیمه دگر شد و آتش ز نو زبانه زد
دو تیم به رزم آمدند، آسمان ترانه زد
گه تیره شد سپهر، گه از نورِ صبح گفت
گه دستِ سیاه خندید، گه دستِ سپید، شانه زد
موازنه بود و نبود؛ به ظاهرش قرار
به باطنش هزار دام به پایِ این و آن، نشانه زد
داور ز پشتِ پرده نفس داشت—دیدنی
حکم آشکار کرد و دلِ خلق را بهانه زد
سپید، گرانستاره نیاورد در نخست
سیاه، جری شد و پایِ خطا به خانه زد
دروازهبانِ سپید، لحظهای از سنگر گذشت
فریاد گل برآمد؛ شکست به سپید، نشانه زد
ولی سپید، دلیرانه باز صف کشید
مربی به فکرِ ضربهٔ آخر، به قلبِ رزم، یگانه زد
ستارههای تندآهنگ و تنومند را آورد
بادِ هجوم وزید و به جانِ خطِ سیاه، تازیانه زد
سیاه، زشتبازی و لغزش پیدرپی
بیآمادگی، به نبردِ بزرگ، قدمِ بیزمانه زد
اما نگهبانِ سپید، ستارهٔ بیبدیل
بر تکفرصتهای سیاه، دیوار ساخت و شانه زد
سپید آمادهٔ جنگِ دراز، آهنین
سیاه بیرمق شد و میدان به دستِ خصم، روانه زد