آسمانِ سیاه و سپید»
نیمهٔ دگر برآمد و غوغا هنوز بود
موازنه بر مرادِ سپیدان، فروز بود
جنگ از زمین گذشت و به پهنای آسمان
گه بر سماکِ سیه، گه به آسمانِ سپیدان، سوز بود
گاه ابرِ تیره میغرید بر سرِ میدان
گه روشنایِ سپیدش چو تیغِ صبح، تیز بود
داور نه داورِ داد، از جنسِ پردهنشین
حکماش عیان نمود و نهانش هنوز، رازآمیز بود
تماشاگران—بسی—از دیوِ سیاهروان
مگر اندکی ز سپیدان، که چشمشان تمیز بود
در آن میانه سنگربانِ سپید، سنگر گذاشت
دروازه بیپناه… و فریادِ «گل! گل! گل!» برخاست، خیز بود
شکست بر دیوِ سپید آمد و سنگینتر شد
سنگی به سینهٔ غرور، و بر جبینش ریز بود
سپید، ستارههای گرانقدر را نیاورد
شاید که طرحِ مربی به صبر و جنگِ دراز، ریز بود
ولی مربیِ سپید، پیِ ضربهٔ آخر افتاد
ستارههای سریع و تنومند را به میدان، انگیز بود
سیاه، زشتبازی و خطا و لغزشِ پیاپی
بیآمادگی به کارزارِ بزرگ، به تندی ستیز بود
لیک سنگربانِ سپید—ستارهای بیبدیل—
بر تکفرصتهای سیاه، سدّی استوار و نریز بود
سپید مهیّای نبردی دراز، صف کشید
همه آمادهٔ سختی، که رسمِ این ستیز بود
دگر عزمِ ضربهٔ کاری نداشت، چرا که سیاه
بیرمق شد و میدان به دستِ تقدیر، تمیز بود
ولی میدان رحم ندارد؛ چو فرصت دگر رسید
ضربه فرود آمد و باز «گل! گل!» به گوش، عزیز بود
سیاه، سرافکنده و بینتیجه، فرو نشست
شکستِ سنگینِ سیاهان، فرجامِ این گریز بود
---