جنگِ دیوهای سیاه و سپید، آغاز شد
میدان ز نعره و نیرنگ و گرد، پرراز شد
موازنه؟ نه، که میزانِ عدل واژون گشت
ترازو در کفِ سوداگران، سبکساز شد
سپیدانِ تیرهنهاد، عاقبت چیره شدند
و سهمِ سیاهان، غبارِ شکست و اعجاز شد
دو دستِ پشتِ پرده—نهان و آشکار—
به متنِ واقعه آمد، نهفتهها باز شد
نه حکم، حکمِ خرد بود و نه رأی، رأیِ حق
که داوری به رهِ مصلحت، سراپاز شد
یکی ز یارِ سیاهان، جفاگستر و سخت
به فعلِ خویش، سببسازِ فتنه و ناز شد
جنایت آفرید و به زخمِ زبان و تن
دلِ تماشا و میدان، همه، غمانداز شد
ولیک بر اثرِ فشارِ پشتِ پرده، شگفت!
کارتِ سرخش به تعلیقِ حیلهپرداز شد
همان که بایدش از صحنه دور بود، بماند
و این ماندن، آینهٔ کارِ اهلِ اعجاز شد
سپید از آن خللِ آشکار بهره گرفت
و بختِ کارزارش به یک نفس، دمساز شد
تماشاگران همه دیدند و گفتند در خروش:
«تبانی است!» و پردهٔ پنهان، بیپرواز شد
نه صرفِ شکست و ظفر بود، کاین قصه—نه—
که زخمِ داوریِ کج، به جان، دراز شد
---